یه تکپارتیییی از شوگا به قلم لینا؟:)
یه تکپارتیییی از شوگا به قلم لینا؟:)
ساعت از سه شب گذشته و سکوتِ خونه مثل طنابِ دار دور گردنم سفت شده. اینجا، توی این پذیرایی که قبلاً صدای خندههامون سقفش رو میلرزوند، حالا فقط صدای نفسهای سنگینِ خودم میاد. روی مبلِ دونفرهای که حالا برام مثل یه جزیره دورافتادهست نشستم و زل زدم به جای خالیِ تو. هنوز عطرِ تنت رو روی بالشِ کناریم حس میکنم، عطری که با بویِ گندِ پشیمونیِ من قاطی شده و داره خفهم میکنه...
من احمق بودم. نه، کلمه "احمق" برای توصیف کاری که کردم خیلی سبکه. من فقط به تو خیانت نکردم، من بند بندِ وجودم رو که به تو گره خورده بود، با دستای خودم پاره کردم... اون شب... اون لحظههای پوچ و اون آدمی که اصلاً برام مهم نبود، چطور تونستن جایِ تو رو بگیرن؟ چطور تونستم اون همه عشق رو قربانیِ یه لحظه جنون کنم؟ حالا که به آینه نگاه میکنم، اون مین یونگیِ همیشگی رو نمیبینم؛ یه غریبه رو میبینم که از درون متلاشی شده....
دقیقاً حسِ همون آهنگ رو دارم... "پر پر شدم، منو جمعم کن". دارم جلوی چشمام تیکه تیکه میشم و پخش میشم روی این فرشهای گرونقیمت. هر تیکهام یه خاطرهست: اون روز که تو بارون خندیدی، اون شبی که توی بغلم خوابت برد، اون نگاهِ پر از اعتمادِت که همیشه نگرانِ کار کردنِ زیادِ من بود. حالا هر کدوم از این خاطرهها مثل یه تیغِ تیز فرو میرن توی تنم...
دلم میخواد زانو بزنم، نه برای تو، بلکه برای اون غروری که شکستمش و اون قلبی که مچاله کردم. دلم میخواد داد بزنم: «ببین! منو ببین که چطور دارم توی لجنزارِ کثافتکاری خودم غرق میشم. من داغونم، خُردم، تیکهتیکهام.» میدونم حق ندارم ازت بخوام که برگردی، حق ندارم بگم «ببخش» چون این زخم، از اون زخمهاییه که هیچوقت جاش پاک نمیشه. ولی با این حال... با این حال هنوز هم اون گوشهی دلم امیدِ احمقانهای دارم. امید به اینکه یه روز، فقط یه روز، تو بیای، دستای سردم رو بگیری، و مثل یه پازلِ شکسته، منو دوباره کنار هم بچینی.
چون بدونِ تو، من فقط یه مشت خاکسترِ سرگردونم که باد داره منو هر طرفی میبره. پر پر شدم، عزیزِ من... تو این شهرِ بیرحم، این بار دیگه نمیتونم خودم رو جمع کنم. فقط تویی که میتونی دوباره منو به هم وصل کنی... حتی اگه این وصله زدن، تا ابد جای زخمش روی دلم بمونه.
ساعت از سه شب گذشته و سکوتِ خونه مثل طنابِ دار دور گردنم سفت شده. اینجا، توی این پذیرایی که قبلاً صدای خندههامون سقفش رو میلرزوند، حالا فقط صدای نفسهای سنگینِ خودم میاد. روی مبلِ دونفرهای که حالا برام مثل یه جزیره دورافتادهست نشستم و زل زدم به جای خالیِ تو. هنوز عطرِ تنت رو روی بالشِ کناریم حس میکنم، عطری که با بویِ گندِ پشیمونیِ من قاطی شده و داره خفهم میکنه...
من احمق بودم. نه، کلمه "احمق" برای توصیف کاری که کردم خیلی سبکه. من فقط به تو خیانت نکردم، من بند بندِ وجودم رو که به تو گره خورده بود، با دستای خودم پاره کردم... اون شب... اون لحظههای پوچ و اون آدمی که اصلاً برام مهم نبود، چطور تونستن جایِ تو رو بگیرن؟ چطور تونستم اون همه عشق رو قربانیِ یه لحظه جنون کنم؟ حالا که به آینه نگاه میکنم، اون مین یونگیِ همیشگی رو نمیبینم؛ یه غریبه رو میبینم که از درون متلاشی شده....
دقیقاً حسِ همون آهنگ رو دارم... "پر پر شدم، منو جمعم کن". دارم جلوی چشمام تیکه تیکه میشم و پخش میشم روی این فرشهای گرونقیمت. هر تیکهام یه خاطرهست: اون روز که تو بارون خندیدی، اون شبی که توی بغلم خوابت برد، اون نگاهِ پر از اعتمادِت که همیشه نگرانِ کار کردنِ زیادِ من بود. حالا هر کدوم از این خاطرهها مثل یه تیغِ تیز فرو میرن توی تنم...
دلم میخواد زانو بزنم، نه برای تو، بلکه برای اون غروری که شکستمش و اون قلبی که مچاله کردم. دلم میخواد داد بزنم: «ببین! منو ببین که چطور دارم توی لجنزارِ کثافتکاری خودم غرق میشم. من داغونم، خُردم، تیکهتیکهام.» میدونم حق ندارم ازت بخوام که برگردی، حق ندارم بگم «ببخش» چون این زخم، از اون زخمهاییه که هیچوقت جاش پاک نمیشه. ولی با این حال... با این حال هنوز هم اون گوشهی دلم امیدِ احمقانهای دارم. امید به اینکه یه روز، فقط یه روز، تو بیای، دستای سردم رو بگیری، و مثل یه پازلِ شکسته، منو دوباره کنار هم بچینی.
چون بدونِ تو، من فقط یه مشت خاکسترِ سرگردونم که باد داره منو هر طرفی میبره. پر پر شدم، عزیزِ من... تو این شهرِ بیرحم، این بار دیگه نمیتونم خودم رو جمع کنم. فقط تویی که میتونی دوباره منو به هم وصل کنی... حتی اگه این وصله زدن، تا ابد جای زخمش روی دلم بمونه.
- ۲۱۶
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط