مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

مرگ خود می‌بینم و رویت نمی بینم هنوز

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم

شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت

عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز

روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم

گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز

گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست

در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
دیدگاه ها (۵)

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم چه می خواهی ؟ چه...

همره باد از نشیب و فراز کوهساران از سکوت شاخه های سرفراز بیش...

روحت شاد پدرم روح تمام پدر مادران اسمانی شاد..صلوات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط