پارت اول

پارت اول
تک پارتی جونگ کوک
یه روز در حال راه رفتن بودم که یهو افتادم توی جوب اونموقع کلا تعادلم رو از دست داده بودم که یه مرد اومد دستم رو گرفت و منو کشوند توی بغلش منم ترسیدم بودم بنظرم اون مرد آشنا بود رو به عقب داشتم ازش دور میشدم که باز اومد نزیک منم که وحشت زده شده بودم بدو بدو کردم که افتادم روی زمین همه دخترای خیابون مسغرم میکردن و بهم میخندیدن منم داشتم گریه میکردم که دوباره اون مرد منو دید گفت اینجا چیکار میکنی دستم رو گرفت و بردم بهش گفتم تو کی هستی با من چیکار داری
گفت من جونگ کوک هستم منم داشتم با تعجب بهش نگاه میکردم گفت تو چرا از من میترسی تو آرمی نیستی

من گفتم زیاد باهاشون سر کار ندارم
گفت آها پس آرمی نیستی

گفتم درسته اونم که از دستم ناراحت شده بود از پیشم رفت و دیگه بر نگشت
دیدگاه ها (۵)

part36 عشق پنهان《ویو ات》با حرفش خشکم زد فکر نمی کردم انقدر ع...

ادامه رمان مافیای من(پارت 4)جونگ کوک اومد توی اتاقم و بهم گف...

رمان مافیای من(پارت5)اومد لباسشو در بیاره ولیمن چون وقتی بچه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط