پرسه در جنگل...

پرسه در جنگل...

صبح...

نور خورشید آرام داخل اتاق ات افتاد.

ات با لبخند بیدار شد.

ات: امروز حتماً از کوک بیشتر حرف می‌کشم...

لباسش را عوض کرد و پایین رفت.

طبق معمول...

کوک سر میز صبحانه نشسته بود.

فنجان قهوه‌اش کنار دستش بود.

ات روی صندلی روبه‌رویش نشست.

ات: صبح بخیر.

کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

کوک: صبح بخیر.

ات نان برداشت.

ات: دیشب زود خوابیدی؟

کوک: آره.

ات: من فکر کردم تا صبح بیداری.

کوک: همیشه نه.

ات لبخند زد.

ات: بالاخره فهمیدم تو هم آدمی.

کوک بی‌تفاوت تکه‌ای از صبحانه‌اش را خورد.

کوک: مطمئن نباش.

ات خنده‌اش گرفت.

...

بعد از صبحانه...

ات داخل باغ قدم می‌زد.

چند دقیقه بعد...

کوک هم بیرون آمد.

دست‌هایش داخل جیبش بود.

ات تا او را دید، لبخند زد.

ات: کوک!

کوک نزدیکش ایستاد.

کوک: هوم؟

ات: حوصله‌ت سر نمی‌ره؟

کوک: نه.

ات: هیچ‌وقت؟

کوک: نه.

ات شاخه‌ی کوچکی را از روی زمین برداشت و جلویش گرفت.

ات: پس اینو بگیر.

کوک به شاخه نگاه کرد.

بعد به ات.

کوک: برای چی؟

ات: هدیه.

کوک ابرویش را بالا برد.

کوک: شاخه‌ی خشک؟

ات خندید.

ات: آره.

قبولش کن.

کوک چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد شاخه را از دستش گرفت.

کوک: عجیبه.

ات: خودتم عجیبی.

کوک برای اولین بار...

لبخند خیلی کوچکی زد.

آن‌قدر کوتاه که انگار خودش هم متوجهش نشد.

ات چشم‌هایش گرد شد.

ات: وای...

لبخند زدی!

کوک سریع دوباره جدی شد.

کوک: نه.

ات: دیدم.

کوک: اشتباه دیدی.

ات با خنده گفت:

ات: از امروز هر بار بخندی، بهت یادآوری می‌کنم.

کوک آرام سرش را تکان داد.

کوک: هر کاری دوست داری بکن.

...

ظهر...

هر دو داخل آشپزخانه بودند.

ات با ذوق گفت:

ات: امروز غذا رو من درست می‌کنم.

کوک که به یخچال تکیه داده بود، فقط پرسید:

کوک: بلدی؟

ات: معلومه که بلدم.

کوک خیلی کوتاه گفت:

کوک: امیدوارم.

ات با اخم ساختگی گفت:

ات: این یعنی بهم اعتماد نداری؟

کوک: هنوز نه.

ات دستش را روی قلبش گذاشت.

ات: آخ...

شکستم دادی.

کوک نگاه کوتاهی به صورت نمایشی ناراحتِ ات انداخت.

بعد خیلی آرام گفت:

کوک: نمایش خوبیه.

ات چند لحظه ماتش برد.

بعد زد زیر خنده.

ات: یعنی داشتی مسخره‌م می‌کردی؟

کوک شانه‌ای بالا انداخت.

کوک: شاید.

ات با تعجب گفت:

ات: وای...

تو بلد بودی شوخی هم بکنی؟!

کوک این بار چیزی نگفت.

اما گوشه‌ی لبش دوباره خیلی کم بالا رفت.

ات همان لحظه با انگشت به صورتش اشاره کرد.

ات: گرفتمت!

دوباره خندیدی!

کوک خیلی خونسرد جواب داد:

کوک: مشغول آشپزی باش.

ات در حالی که می‌خندید، آستین‌هایش را بالا زد.

ات: باشه آقای اخمو...

امروز می‌خوام کاری کنم خودت بگی غذام خوشمزه شده.

کوک دست به سینه کنار کابینت ایستاد.

کوک: منتظرم.

...
دیدگاه ها (۰)

پرسه در جنگل... ظهر...ات با کلی ذوق مشغول آشپزی بود.پیش‌بند ...

پرسه در جنگل... عصر...نسیم خنکی میان درخت‌های باغ می‌وزید.ات...

پرسه در جنگل... صبح روز بعد...نور خورشید از پنجره‌ی اتاق داخ...

پرسه در جنگل... کوک از کنار ات رد شد.کوک: دنبالم بیا.ات با ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط