.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
با هل دادن درِ خروجی رستوران، نسیم خنک شبانه به صورتش خورد و چند تار از موهایش را به عقب راند.
میا نفس عمیقی کشید و نگاهش را در خیابان چرخاند.
مرد مسن کنار دیوار ایستاده بود و بیحوصله سیگار میکشید. نور چراغ خیابان روی چهرهی چروکیده و لبخند آزاردهندهاش افتاده بود.
میا زیر لب لعنتی گفت و با اکراه به سمتش رفت.
_ آقای چو...
مرد با دیدنش پوزخند کجی زد و دود سیگارش را آرام بیرون داد:
_ اومدی؟ بیا نزدیکتر، میا.
دختر با تردید چند قدم جلو رفت و روبهرویش ایستاد.
نگاهش روی سیگار نیمسوختهی بین انگشتان مرد ثابت ماند.
مرد پک عمیقی زد و بعد گفت:
_ فکر کنم خوب میدونی چرا خواستم ببینمت.
انگشتهای میا بیقرار در هم قفل شدند:
_ هنوز تا آخر هفته وقت دارم.
مرد خندهی کوتاهی کرد.
خندهای که بیشتر اعصابش را خرد میکرد:
_ از اونجایی که آدم خیلی مهربون و خوشقلبیم، تصمیم گرفتم یه پیشنهاد عالی بهت بدم.
«باز چی تو سرشه؟»
میا تو دلش گفت و منتظر به مردِ مُسن روبروش نگاه کرد.
مرد سیگارش را بین انگشتانش چرخاند و مستقیم در چشمهایش نگاه کرد:
_ باهام ازدواج کن.
میا ناباورانه خندید:
_ متوجه منظورتون نشدم؟
آقای چو پک دیگری به سیگارش زد و بعد از بیرون دادن دود، تهسیگار را زیر کفشش خاموش کرد.
سپس قدمی به او نزدیک شد:
_ خیلی واضح گفتم، باهام ازدواج کن.
میا از شدت عصبانیت فکش را روی هم فشار داد.
این مرد پاک خل شده!
یک نزولخور کثیف و حقهباز که حالا فکر میکرد میتونه اونو بخره؟
آقای چو با وقاحت بیشتری ادامه داد:
_ اگه قبول کنی، بدهیت رو فراموش میکنم.
میا با ناباوری نگاهش کرد:
_ این حرفا واقعاً از دهن خودتون درمیاد؟
مرد شانهای بالا انداخت:
_ پیشنهاد بدی نیست.
بعد دستش را جلو آورد و خواست موهای میا را کنار بزند.
اما دختر با تندی دستش را پس زد و یک قدم عقب رفت.
چشمهای مرد برای لحظهای تیره شد:
_ پس پیشنهادمو رد میکنی؟
_ معلومه که رد میکنم!
ادامه دارد...
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
با هل دادن درِ خروجی رستوران، نسیم خنک شبانه به صورتش خورد و چند تار از موهایش را به عقب راند.
میا نفس عمیقی کشید و نگاهش را در خیابان چرخاند.
مرد مسن کنار دیوار ایستاده بود و بیحوصله سیگار میکشید. نور چراغ خیابان روی چهرهی چروکیده و لبخند آزاردهندهاش افتاده بود.
میا زیر لب لعنتی گفت و با اکراه به سمتش رفت.
_ آقای چو...
مرد با دیدنش پوزخند کجی زد و دود سیگارش را آرام بیرون داد:
_ اومدی؟ بیا نزدیکتر، میا.
دختر با تردید چند قدم جلو رفت و روبهرویش ایستاد.
نگاهش روی سیگار نیمسوختهی بین انگشتان مرد ثابت ماند.
مرد پک عمیقی زد و بعد گفت:
_ فکر کنم خوب میدونی چرا خواستم ببینمت.
انگشتهای میا بیقرار در هم قفل شدند:
_ هنوز تا آخر هفته وقت دارم.
مرد خندهی کوتاهی کرد.
خندهای که بیشتر اعصابش را خرد میکرد:
_ از اونجایی که آدم خیلی مهربون و خوشقلبیم، تصمیم گرفتم یه پیشنهاد عالی بهت بدم.
«باز چی تو سرشه؟»
میا تو دلش گفت و منتظر به مردِ مُسن روبروش نگاه کرد.
مرد سیگارش را بین انگشتانش چرخاند و مستقیم در چشمهایش نگاه کرد:
_ باهام ازدواج کن.
میا ناباورانه خندید:
_ متوجه منظورتون نشدم؟
آقای چو پک دیگری به سیگارش زد و بعد از بیرون دادن دود، تهسیگار را زیر کفشش خاموش کرد.
سپس قدمی به او نزدیک شد:
_ خیلی واضح گفتم، باهام ازدواج کن.
میا از شدت عصبانیت فکش را روی هم فشار داد.
این مرد پاک خل شده!
یک نزولخور کثیف و حقهباز که حالا فکر میکرد میتونه اونو بخره؟
آقای چو با وقاحت بیشتری ادامه داد:
_ اگه قبول کنی، بدهیت رو فراموش میکنم.
میا با ناباوری نگاهش کرد:
_ این حرفا واقعاً از دهن خودتون درمیاد؟
مرد شانهای بالا انداخت:
_ پیشنهاد بدی نیست.
بعد دستش را جلو آورد و خواست موهای میا را کنار بزند.
اما دختر با تندی دستش را پس زد و یک قدم عقب رفت.
چشمهای مرد برای لحظهای تیره شد:
_ پس پیشنهادمو رد میکنی؟
_ معلومه که رد میکنم!
ادامه دارد...
- ۲.۱k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط