رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 16

تهیانگ: من فقط دستم بهت برسه... دویدم سمتش که جیغی کشید و فرار کرد
تارا: دویدم توی حیاط اون طرف استخر وایستادم که اومد و رو به روم رو لبه دیگه استخر وایستاد.. گروهباننن گارسیاااااا.... خیلیییی بهت میاد بخدا که خیلی میاد.. خنده
تهیانگ: من دستم بهت برسه ببین چیکارت میکنم دختره خیره سر... استخر و دور زدم و سریع رفتم سمتش تا خاستم بگیرمش باز شروع کرد به دویدن... بیا اینجا ببینممم
تارا: خنده... عمرااااا... داشت بهم میرسید تندتر دویدم.. جیغغغغغ دور شو ای دیو پلیددددد
تهیانگ: یه دیوی نشونت بدم حز کنی...
تارا: ولممم کننن دیو دو سررر زورت به بچه رسیده.... رسیده بودم ته باغ چیکار کنم.. دویدم از درخت بالا رفتم... اومد زیر درخت وایستاد نفس نفس میزد
تهیانگ: ابروی بالا انداختم... که تو بچه ای اره... لاقل بچه که بچست از تو ارومتره من خودمو به در و دیوار بزنم تورو نمیشه یه گوشه نشوند
تارا: خنده... اخیییییی نگاه کن زدم پیرت کردم رو پیشونیت چروک افتاده
تهیانگ: تو به هرکی برسی با این کارات دو روزه پیرش کردی
تارا: عب نداره زودتر عاقل میشن خخخ
تهیانگ: چشامو توی کاسه چرخوندمو نگاش کردم... بیا پایین زود باش
تارا: بیام پایین تا منو به چیز بدی عمرا
تهیانگ: بیا پایین کارت ندارم
تارا: برو عمه تو خر کن مرتیکه
تهیانگ: ببین یا میای پایین یا خودم میام
تارا: جرعت داری بیا
تهیانگ: اینجوریه... کتمو در اوردم و از درخت رفتم بالا
تارا: یا خدا الان منو به چوخ میده.. از یه شاخه دیگه رفتم بالا.. دیدم داره دنبالم میاد... دنبالمم نیاا مرتیکههه... یهو پام کشیده شد
تهیانگ: پاشو گرفتم و کشیدم پایین... از شاخه اویزون شد
تارا: جیغغغغ مرتیکه خررر الان من باز به فنا برم چه غلطی میکنیییی
تهیانگ: میخاستی خودت بیای پایین.... زیر شاخه وایستادم... بپر میگیرمت
تارا: مگه مرد شگفت انگیزی بپر میگیرمت یا مگه من وزنم اندازه باربیه بیشعور
تهیانگ: چقدر زر میزنی یا میپری یا میرم داخل تا شب باید اویزون باشی
تارا: ان شاءالله خودم سر تخته بشورمت مرتیکه قوزمیت گوریل
تهیانگ: سه ثانیه وقت داری بیای... یک
تارا: یا خدا.. خدایا خودت به دادم برسس
تهیانگ: دو..
تارا: بسم الله خدایا من چجوری بپرم پایین این سقد شه بدتر منو به چیز میده
تهیانگ: سه... خب من رفتم
تارا: نههه جیغغغ صب کن مردک الان میپرم نروو
تهیانگ: لبخند پیروزمندانه ای زدم... بیا... دستامو باز کردم
تارا: خدایا خودمو به تو سپردم... چشامو بستمو دستامو ول کردم...
تهیانگ: جیغ کوچیکی کشید که تو هوا گرفتمش... چشاش هنوز بسته بود... نیمچه لبخندی زدم... چشاتو باز کن ببین زنده ای یا رفتی اون دنیا
تارا: یه چشممو باز کردم.... خداروشکر هنوز زندم...
تهیانگ: گذاشتمش رو زمین... امیدوارم برات درس عبرت بشه
تارا: که چی
تهیانک: دیگه بهم نگی گروهبان گارسیا.. دیدم چن قدم فاصله گرفت
تارا: هر چی بشه بازم توو...
تهیانگ: من چی
تارا: گروهبانننن گارسیایییییی... دویدم داخل عمارت... از سالن اصلی رد شدم و از پله ها بالا رفتم وارد اتاقم شدم در و بستم و نشستم پشتش... صدای قدماش میومد... از زیر در نگاه کردم پاهاشو میدیدم... وقتی رفت کنار نفس راحتی کشیدم از رو زمین بلند شدم و رفتم سمت تخت و نشستم روش... ولی یهو
دیدگاه ها (۰)

# رز _ سیاه PART _ 17 تارا: یهو در بازشد و اومد داخل... یا ا...

# رز _ سیاه PART _ 18 تهیانگ: تو اتاق کارم نشسته بودمو مشغول...

# رز _ سیاه PART _ 15 تارا: مشغول خوردن غذام بودم که یهو صدا...

# رز _ سیاه PART _ 14 تهیانگ: ولی با صحنه ای که مواجه شدم چی...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۳۲ تند کیفم رو برداشتم و از چ...

بیب من برمیگردمپارت : 91+ جونگکوک ما تو جنگل چیکار میکنیم_ ب...

پارت ۴ عشق دیوانه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط