سناریو مایکی
سناریو مایکی
{جنگل چشمات}
دختر کوچولو با مظلومیت به دور و بر اتاق نگاه کرد
روی دیوار عکس هایی از دختربچه های جوون و خوشگل با چهره های گوگولی بود که کنارشون یه مهر قرمز خورده بود.
درسته! اون عکس دخترهایی بود که به مردای پولدار فروخته میشدن اونم بدون اطلاع دیگران.
اون عکس دختربچه هایی بود که رفتن اما هیچوقت برنگشتن. هیچکس از اونا خبر نداشت. هیچ خبریم ازشون نشد.
یعنی حالا شیسه هم باید به جمع این عکسا بپیونده؟! تو زندگیش فقط سه تا آروز داشت
رسیدن به مایکی!
خوشبختی یونا!
عکس نگرفتن!
اون از این عکسا نفرت داشت و همیشه برای اون دختر کوچولوهای بیچاره اشک میریخت.
صورت مظلومش داشت فریاد میزد ( خواهش میکنم اینکارو نکیند)
اما مرد بدون توجه به چهره ی دگون شیسه با لحن سردی ادامه داد
مدیر : شیسه تو دیگه بزرگ شدی و خودت خوب میدونی یتیم خونه تا یه جایی میتونه بچه هارو نگه داره. آدمای خوبین. اونا هفت تا مرد پولدار و دست و دل بازم گیش اونا به آرامش کامل میرسی باور کن!
شیسه ناگهان صدایی در گوشش زمزمه کرد : باور کن؟!
چطور باور کنه اون با انقد بدن کوچولوش و پاهای کوتاش میتونه کنار هفت تا مرد غولتشن گنده با آرامش برسه؟!
از همین الانم مشخصه قراره چه بلایی سرش بیاد
شیسه دستشو جلوی دهنش گرفت تا صدای گریش بلند نشه اما آروم داشت هق میزد
چشماش دیگه جایی رو نمیدید! فقط مدام خاطراتش از جلوی چشاش میگذشت. خاطراتش وقتی فقط یه دختر هفت ساله بود. خاطرات خوشش کنار یونا و خنده های دلنشینش. خاطرات وقتایی که ساعت ها کنار بوم میشست و به یاد مایکی لبخند میزد.
خاطرات........ درسته! اونروزی که مایکی بهش گفت میاد و اون رو از اون یتیم خونه میبره
پس چرا پسش زد.؟! شیسه به چی دل خوش کرده بود؟! واقعا به یه پسر غریبه وابسته بود تا نجاتش بده؟!
درسته! حالا که دیگه شیسه امیدی براش نمونده بود دروغاییی که پشت نقاب های حقیقت قایم شده بودن داشتن کم کم روی واقعی خودشونو پدیدار میکردن.
تون هیچوقت خوشبخت نمیشه... هیچوقت اون همراه مایکی خوشبخت نمیشه.
هیچوقت قرار نیست با مایکی و یونا کنار هم یه زندگی آروم داشته باشن.
بدی و بدبختی توی سرنوشت شیسه نوشته شده بود همونطور که داییش اینو. بهش گفته بود.
اولا با خودش میگفت بزرگ میشه و از این یتیم خونه میره و یونا رو هم با خودش میبره حالا به هر قیمتی که شده بعدهم با پول دولت که به یتیما داده میشه یه خونه نقلی میگیره و باهم کار میکنن و زندگی ارومی رو میگذرونن.
دخترک بیچاره از دنیای بی رحم بیرون خبر نداشت. فکر میکرد اگه این داخل همچی سیاه و ترسناکه اون بیرون همچی گل و بلبله.
خبر نداشت اون بیرون حتی ترسناک تر از این دنیای جهنمیه که توش هست.
خبر نداشت اون قرار نیست با وجود گرگای بی رحمی که دندون برای بره های کوچولویی مثل شیسه تیز کردن آرامش رو تو زندگیش تجربه کنه.
وایسا.... وایسا! وایسا وایسا...
پس... پس یونا چی؟!
اگه شیسه بره می حواسش به یونا باشه.. اصن یونا از کجا میدونست که داشت اونطوری گریه میکرد؟،
اگه مایکی برگرده و ببینه اون نیس... نه از یه بابت خیالش راحت بود
اون قرار نیست برگرده. هیچوقت قرار نبود.
شیسه داشت به این چیزا فکر میکرد اما صدای مبهم مدیر رو کنارش میشنید سعی کرد بفهنه اون جی میگه اما گوشاش هم شوکه شده بودن. از شنیدن این حرفا تمام بدنش سست شده بود و بی حرکت.. دیگه دست شیسه نبود.
مدیر : ( وسایلت جمع کن اونا فردا میان و میبرنت.!)
شیسه دیگه نتونست بغضش نگه داره.. خودشو روی زمین انداخت و بلند زار زد.
+ خواهش میکنم.. مگه من چیکار کردم؟! قول میدم تموم کارای اینجارو خودم به تنهایی بکنم. خواهش میکنم با من اینکارو نکنید. یونا بدون من
شیسه حرفشو تموم نکرد که مدیر با بی رحمی از جاش بلند شد و قدمای سنگینش به طرف بدن کوجولوی شیسه اومد و پاشو گذاشت روی کمر شیسه
آخه مگه شیسه کوچولو کلا چقد بدنش بود؟! اون فقط 12 سالش بود!
صدای آخ دختر حتی آسمون رو هم به گریه انداخت.
بارون میبارید و رعد برق میزد.
مدیر : ( دخترک هرزه رو باش.. ه دفعه با عربه نه ای اسم یونا رو میاره. تو که میخوای از زیر همچی در بری برا چی از اسم اون استفاده میکنی...
شیسه دستشو گرفت روی سرش و آماده لگد بدی شد.
+ من.... من به همچین کاری.. نمیکنم.
مدیر یه آب وشو داد بالا و لگد دیگه ای به کم کوچولو و باریک شیسه زد
کمر شیسه کوچولو و پاهای اون مرد گنده و بزرگ بودن.
زور زیادی داشت و شیسه رو وادار به گذاشتن دستش روی کمرش کرد.
مرد دوباره پا زا روی کمر دختر برداشت و به سمت میزش رفت
{جنگل چشمات}
دختر کوچولو با مظلومیت به دور و بر اتاق نگاه کرد
روی دیوار عکس هایی از دختربچه های جوون و خوشگل با چهره های گوگولی بود که کنارشون یه مهر قرمز خورده بود.
درسته! اون عکس دخترهایی بود که به مردای پولدار فروخته میشدن اونم بدون اطلاع دیگران.
اون عکس دختربچه هایی بود که رفتن اما هیچوقت برنگشتن. هیچکس از اونا خبر نداشت. هیچ خبریم ازشون نشد.
یعنی حالا شیسه هم باید به جمع این عکسا بپیونده؟! تو زندگیش فقط سه تا آروز داشت
رسیدن به مایکی!
خوشبختی یونا!
عکس نگرفتن!
اون از این عکسا نفرت داشت و همیشه برای اون دختر کوچولوهای بیچاره اشک میریخت.
صورت مظلومش داشت فریاد میزد ( خواهش میکنم اینکارو نکیند)
اما مرد بدون توجه به چهره ی دگون شیسه با لحن سردی ادامه داد
مدیر : شیسه تو دیگه بزرگ شدی و خودت خوب میدونی یتیم خونه تا یه جایی میتونه بچه هارو نگه داره. آدمای خوبین. اونا هفت تا مرد پولدار و دست و دل بازم گیش اونا به آرامش کامل میرسی باور کن!
شیسه ناگهان صدایی در گوشش زمزمه کرد : باور کن؟!
چطور باور کنه اون با انقد بدن کوچولوش و پاهای کوتاش میتونه کنار هفت تا مرد غولتشن گنده با آرامش برسه؟!
از همین الانم مشخصه قراره چه بلایی سرش بیاد
شیسه دستشو جلوی دهنش گرفت تا صدای گریش بلند نشه اما آروم داشت هق میزد
چشماش دیگه جایی رو نمیدید! فقط مدام خاطراتش از جلوی چشاش میگذشت. خاطراتش وقتی فقط یه دختر هفت ساله بود. خاطرات خوشش کنار یونا و خنده های دلنشینش. خاطرات وقتایی که ساعت ها کنار بوم میشست و به یاد مایکی لبخند میزد.
خاطرات........ درسته! اونروزی که مایکی بهش گفت میاد و اون رو از اون یتیم خونه میبره
پس چرا پسش زد.؟! شیسه به چی دل خوش کرده بود؟! واقعا به یه پسر غریبه وابسته بود تا نجاتش بده؟!
درسته! حالا که دیگه شیسه امیدی براش نمونده بود دروغاییی که پشت نقاب های حقیقت قایم شده بودن داشتن کم کم روی واقعی خودشونو پدیدار میکردن.
تون هیچوقت خوشبخت نمیشه... هیچوقت اون همراه مایکی خوشبخت نمیشه.
هیچوقت قرار نیست با مایکی و یونا کنار هم یه زندگی آروم داشته باشن.
بدی و بدبختی توی سرنوشت شیسه نوشته شده بود همونطور که داییش اینو. بهش گفته بود.
اولا با خودش میگفت بزرگ میشه و از این یتیم خونه میره و یونا رو هم با خودش میبره حالا به هر قیمتی که شده بعدهم با پول دولت که به یتیما داده میشه یه خونه نقلی میگیره و باهم کار میکنن و زندگی ارومی رو میگذرونن.
دخترک بیچاره از دنیای بی رحم بیرون خبر نداشت. فکر میکرد اگه این داخل همچی سیاه و ترسناکه اون بیرون همچی گل و بلبله.
خبر نداشت اون بیرون حتی ترسناک تر از این دنیای جهنمیه که توش هست.
خبر نداشت اون قرار نیست با وجود گرگای بی رحمی که دندون برای بره های کوچولویی مثل شیسه تیز کردن آرامش رو تو زندگیش تجربه کنه.
وایسا.... وایسا! وایسا وایسا...
پس... پس یونا چی؟!
اگه شیسه بره می حواسش به یونا باشه.. اصن یونا از کجا میدونست که داشت اونطوری گریه میکرد؟،
اگه مایکی برگرده و ببینه اون نیس... نه از یه بابت خیالش راحت بود
اون قرار نیست برگرده. هیچوقت قرار نبود.
شیسه داشت به این چیزا فکر میکرد اما صدای مبهم مدیر رو کنارش میشنید سعی کرد بفهنه اون جی میگه اما گوشاش هم شوکه شده بودن. از شنیدن این حرفا تمام بدنش سست شده بود و بی حرکت.. دیگه دست شیسه نبود.
مدیر : ( وسایلت جمع کن اونا فردا میان و میبرنت.!)
شیسه دیگه نتونست بغضش نگه داره.. خودشو روی زمین انداخت و بلند زار زد.
+ خواهش میکنم.. مگه من چیکار کردم؟! قول میدم تموم کارای اینجارو خودم به تنهایی بکنم. خواهش میکنم با من اینکارو نکنید. یونا بدون من
شیسه حرفشو تموم نکرد که مدیر با بی رحمی از جاش بلند شد و قدمای سنگینش به طرف بدن کوجولوی شیسه اومد و پاشو گذاشت روی کمر شیسه
آخه مگه شیسه کوچولو کلا چقد بدنش بود؟! اون فقط 12 سالش بود!
صدای آخ دختر حتی آسمون رو هم به گریه انداخت.
بارون میبارید و رعد برق میزد.
مدیر : ( دخترک هرزه رو باش.. ه دفعه با عربه نه ای اسم یونا رو میاره. تو که میخوای از زیر همچی در بری برا چی از اسم اون استفاده میکنی...
شیسه دستشو گرفت روی سرش و آماده لگد بدی شد.
+ من.... من به همچین کاری.. نمیکنم.
مدیر یه آب وشو داد بالا و لگد دیگه ای به کم کوچولو و باریک شیسه زد
کمر شیسه کوچولو و پاهای اون مرد گنده و بزرگ بودن.
زور زیادی داشت و شیسه رو وادار به گذاشتن دستش روی کمرش کرد.
مرد دوباره پا زا روی کمر دختر برداشت و به سمت میزش رفت
- ۴.۰k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط