Part ⁷
Part ⁷
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
گفتم:
به چه اجازه ای دست زدی به من؟!
گفت:
من منظوره بدی نداشتم، فقط میخوام باهاتون حرف بزنم!
گفتم:
راه دیگه ای نبود؟!
گفت:
متاسفانه، خیلی دلخورتون کردم منم تصمیم گرفتم از این راه وارد شم........
گفتم:
خب، من الانم دلخور شدم!
گفت:
باشه.........
ولی اجازه صحبت ندارم؟!
گفتم:
بگو... فقط زود چون کار دارم!
گفت:
حتما!
خب، من توی مسابقه بهت کمک میکنم تمام مراحل رو ببری!
گفتم:
کمکم کنی؟!
همینطوری، به چه دلیل؟!
گفت:
کار به دلیلش نداشته باش.........
گفتم:
کسی که مفتی مجانی به کسی کمک نمیکنه، میکنه؟!
گفت:
آره من!
گفتم:
ولی من نمی تونم اعتماد بکنم........
چون خاطره ی خوبی از کمک کردن های اینطوری ندارم!
گفت:
متاسفانه..........
هردومون سرمون رو برگردوندیم سمته اون صدا و سایه.........
روح اینجا چیکار میکنه.........
بودن روح اینجا ذهنم رو زیاد درگیر نکرد تنها چیز ری اکشن این مرد... هیونجین بود!
با تعجب گفتم:
توهم مثل من احضارگر روح هستی؟!
با صدای زیبایی خندید و گفت:
بله........
گفتم:
اوه، چه خوب!
گفت:
فکر میکردم زودتر از اینا باید میفهمیدی؟!
گفتم:
منظورت چیه؟!
گفت:
فکر کنم احضار گر ارواح قدرت تشخیص دارن، نه؟!
گفتم:
اوه...آها انقدر ذهنم درگیره اگه حسشم کرده باشم هم نفهمیدم!
دستشو گذاشت رو دیوار پشت سرم و بهم نزدیک و شد و نیشخند زد........
دستم رو محکم رو شونش فشار دادم تا دور بشه........
با لحن شیطنت باری گفت:
ذهنت درگیر کی بوده، من؟!
گفتم:
چه خودشیفته، معلومه نه!
ابروهاش رو به حالت ناباوری آورد بالا و گفت:
باور کنم؟
بجای دیگه خیره شدم و گفتم:
آخه کی ذهنش درگیر تو میشه!
گفت:
من که میدونم، ولی خودم رو به ناباوری میزنم.........
گفتم:
برو سره اصل مطلب..........
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
گفتم:
به چه اجازه ای دست زدی به من؟!
گفت:
من منظوره بدی نداشتم، فقط میخوام باهاتون حرف بزنم!
گفتم:
راه دیگه ای نبود؟!
گفت:
متاسفانه، خیلی دلخورتون کردم منم تصمیم گرفتم از این راه وارد شم........
گفتم:
خب، من الانم دلخور شدم!
گفت:
باشه.........
ولی اجازه صحبت ندارم؟!
گفتم:
بگو... فقط زود چون کار دارم!
گفت:
حتما!
خب، من توی مسابقه بهت کمک میکنم تمام مراحل رو ببری!
گفتم:
کمکم کنی؟!
همینطوری، به چه دلیل؟!
گفت:
کار به دلیلش نداشته باش.........
گفتم:
کسی که مفتی مجانی به کسی کمک نمیکنه، میکنه؟!
گفت:
آره من!
گفتم:
ولی من نمی تونم اعتماد بکنم........
چون خاطره ی خوبی از کمک کردن های اینطوری ندارم!
گفت:
متاسفانه..........
هردومون سرمون رو برگردوندیم سمته اون صدا و سایه.........
روح اینجا چیکار میکنه.........
بودن روح اینجا ذهنم رو زیاد درگیر نکرد تنها چیز ری اکشن این مرد... هیونجین بود!
با تعجب گفتم:
توهم مثل من احضارگر روح هستی؟!
با صدای زیبایی خندید و گفت:
بله........
گفتم:
اوه، چه خوب!
گفت:
فکر میکردم زودتر از اینا باید میفهمیدی؟!
گفتم:
منظورت چیه؟!
گفت:
فکر کنم احضار گر ارواح قدرت تشخیص دارن، نه؟!
گفتم:
اوه...آها انقدر ذهنم درگیره اگه حسشم کرده باشم هم نفهمیدم!
دستشو گذاشت رو دیوار پشت سرم و بهم نزدیک و شد و نیشخند زد........
دستم رو محکم رو شونش فشار دادم تا دور بشه........
با لحن شیطنت باری گفت:
ذهنت درگیر کی بوده، من؟!
گفتم:
چه خودشیفته، معلومه نه!
ابروهاش رو به حالت ناباوری آورد بالا و گفت:
باور کنم؟
بجای دیگه خیره شدم و گفتم:
آخه کی ذهنش درگیر تو میشه!
گفت:
من که میدونم، ولی خودم رو به ناباوری میزنم.........
گفتم:
برو سره اصل مطلب..........
- ۱۲۶
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط