🧁 پارت هشتم | مسابقه‌ی شیرینی‌پزی

🧁 پارت هشتم | مسابقه‌ی شیرینی‌پزی

دو هفته از آشنایی لیانا و جنگکوک گذشته بود.

همکاری آن‌ها هر روز بیشتر از قبل می‌شد و حالا بیشتر مردم شهر، Sweet Dream و مؤسسه‌ی لبخند فردا را کنار هم می‌شناختند.

یک صبح، جنگکوک با هیجان وارد قنادی شد.

در دستش چند برگه رنگی بود.

ـ لیانا، یه ایده دارم!

لیانا که مشغول تزئین یک کیک توت‌فرنگی بود، سرش را بلند کرد.

ـ چه ایده‌ای؟

جنگکوک برگه‌ها را روی میز گذاشت.

ـ می‌خوام یه مسابقه‌ی شیرینی‌پزی خیریه برگزار کنیم. هرکسی شرکت کنه، هزینه‌ی ثبت‌نامش صرف خرید لوازم‌التحریر برای بچه‌های نیازمند می‌شه.

چشم‌های لیانا از ذوق برق زد.

ـ این فوق‌العاده‌ست! منم همه‌ی مواد اولیه‌ی مسابقه رو رایگان آماده می‌کنم.

جنگکوک لبخند زد.

ـ می‌دونستم قبول می‌کنی.

---

روز مسابقه، سالن بزرگی پر از شرکت‌کننده شده بود.

روی هر میز، آرد، تخم‌مرغ، خامه، شکلات و میوه‌های تازه چیده شده بود.

بچه‌های مؤسسه هم با ذوق روی صندلی‌ها نشسته بودند و مسابقه را تماشا می‌کردند.

مجری با هیجان گفت:

ـ مسابقه در سه... دو... یک... شروع!

همه با سرعت مشغول کار شدند.

یکی کیک شکلاتی درست می‌کرد، یکی کوکی و دیگری چیزکیک.

اما چیزی که توجه همه را جلب کرد، این بود که لیانا و جنگکوک هم برای سرگرم کردن بچه‌ها، تصمیم گرفتند یک تیم دو نفره تشکیل بدهند.

مینا با خنده گفت:

ـ فقط خواهشاً این بار آرد رو روی سرتون نریزین!

همه خندیدند.

---

لیانا مواد را آماده می‌کرد و جنگکوک طبق دستور او کارها را انجام می‌داد.

ـ آقای جئون، آروم هم بزنین... نه اون‌قدر سریع!

ـ باشه، خانم سرآشپز!

چند دقیقه بعد، جنگکوک خواست شکلات آب‌شده را داخل قیف بریزد.

اما دستش کمی لغزید.

یک قطره شکلات روی نوک بینی لیانا افتاد.

لیانا با تعجب گفت:

ـ آقای جئون!

جنگکوک اول جا خورد، اما بعد خنده‌اش گرفت.

ـ تقصیر قیف بود، نه من!

لیانا انگشتش را به شکلات زد و با خنده، کمی از آن را روی گونه‌ی جنگکوک گذاشت.

ـ حالا مساوی شد!

تمام سالن از خنده منفجر شد.

بچه‌ها با هیجان تشویق می‌کردند.

ـ دوباره! دوباره!

---

در پایان مسابقه، داوران برنده‌ها را اعلام کردند.

اما جنگکوک پشت میکروفون رفت و گفت:

ـ امروز هیچ بازنده‌ای وجود نداره.

همه با تعجب به او نگاه کردند.

او ادامه داد:

ـ چون به لطف حضور همه‌ی شما، تونستیم برای بیش از صد کودک، لوازم‌التحریر تهیه کنیم.

صدای تشویق سالن را پر کرد.

لیانا با افتخار به جنگکوک نگاه می‌کرد.

او فهمیده بود دلیل محبوبیت جنگکوک، فقط ثروتش نیست...

بلکه قلب بزرگی است که برای دیگران می‌تپد.

جنگکوک هم نگاه کوتاهی به لیانا انداخت و لبخند زد.

در دلش آرزو کرد...

کاش این همکاری شیرین، هیچ‌وقت تمام نشود.

ادامه دارد...🧁⃢💍
دیدگاه ها (۴)

🧁 پارت نهم | اولین حسادتِ شیرینچند روز بعد...همکاری لیانا و ...

🧁 پارت هفتم | یک خرابکاریِ شیرینصبح دوشنبه، قنادی Sweet Drea...

🧁 پارت ششم | جشنی که هیچ‌کس فراموش نکردیک هفته بعد...امروز، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط