.Destiny.

.Destiny.
پارت ۳
________________
.ویو چویا .
رفتیم توی کافه و کمی حرف زدیم و دازای یکی رو صدا کرد که سفارشمون رو بگیره
-من قهوه میخورم تو چی
+ام ویسکی
-ویسکی!؟
+اره
-باشه خب یه قهوه و ویسکی
/ببخشید میتونم بپرسم چند سالتونه خانم؟
-هرچند سالش باشه هرچی میگه بیار براش
/چشم متاسفم
+ام ممنون
-راستی تو راجب سنت بهم دروغ گفتی که ویسکی بگیری جلوتو نمیگیرم چند سالته
+۱۷
-من ۱۹
+چرا دیروز بهم چتر دادی
-مهمه ؟
+میخوام بدونم ولی اگر نمیخوای بگی اشکالی نداره
-تو از چه ادمایی بدت میاد (ببینید دازای توی بچگی چون پسر رئیس مافیا بوده نمیتونسته با کسی دوست شه و الان اینو میپرسه که اگر چیزی شد...)
+خب کسایی که به ادما اسیب میزنن
-اها
دازای کمی ناامید میشه ولی سعی میکنه نشون نده چویا ادامه میده
+تو چی
-کسایی که قضاوت میکنن
+...
-بسه دیگه سفارش اومد بهتره بخوریم
.ویو چویا .
صحبتمون تموم شد میخواستم برم که دازای پرسید
-پیاده میری ؟
+اره
-میرسونمت
+ام باشه ممنون
-یه لحظه صبر کن من یه زنگ بزنم بیام
+باشه
دازای رفت و من منتظر بودم به اطراف نگاه میکردم که یه نفر روی پشت بام یه خونه داشت بهم نگاه میکرد و ماسک سفید داشت
.ویو دازای .
به اکوتاگاوا بگم بیاد نه نمیخوام بفهمه رئیس مافیام یه اسنپ میگیرم .
دازای چویا رو رسوند و به مافیا برگشت نگاهی به پرونده ها انداخت چقدر خوب میشد اون مو حنایی اینجا کار میکرد (راستی من اینو قبل فن فیک قبلیم نوشتم فقط نزاشتمش اونموقع هم کسی همچین چیزی ننوشته بود اگر جایی ازش مثل فن فیکتونه به قران اسکی نرفتم چون اینو سال پیش نوشتم 😔)اهی کشید و با خودش گفت
-لعنتی چرا من
بیخیال کار هاش شد و رفت به اتاقش و روی تخت دراز کشید مدام با خودش کلنجار میرفت و میگفت
-من اون دختر دست و پا چلفتی رو دوست ندارم من سردم ، بی تفاوتم ، قرار نیست احساسی به کسی نشون بدم این ضعفه !
بعد چند بار تکرار صدا های سرش خفه شدن و موفق به خواب شد
_______________
بچه ها ببخشید کمه ویسگونم خراب شده هر روز یه چیزیشه الانم همین یه تیکه رو بزور گذاشتم 😞
دیدگاه ها (۳)

سلام خوبید ^.^میخوام یه فن فیک جدید بنویسم با موضوع کتاب سنگ...

.Destiny.پارت 2_______________.ویو دازای.بخواطر بارون عصبی ب...

" هیولای من "ویو دازاییه چند دقیقه بعد از اینکه قرصو خورد خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط