حس می کنم حال خرابم را نمی دانی

حس می کنم حالِ خرابم را نمی دانی
عشقِ مـرا از چشمِ گریـانم نمی خوانی
حس میکنم هُرمِ نفسهای تورا هرشب
امـا کنـارم یک شبِ دیگر، نمی مـانی
نا مهـربـانی می کنی بـا قلـبِ بیمارم
ای آنکه خـود دردِ دلی و نیـز درمـانی
بی ادعـا امشب بیـا در خلـوتم بنگـر
لیلای بی تابت شده مجنون و قربـانی
ره میسپارم در خَمِ این کوچه ها امشب
شایـد ببینـد ایـن غمـم را مـاهِ نورانی
حالا بیـا و بگـذر از چشمانِ بی خوابم
شاید کمی کوته شود ایـن راهِ طولانی

‌‌
دیدگاه ها (۱۱)

چشمان انتظارم سوسو زد و نیامدسنجاق حسرتی بر گیسو زد و نیامدد...

دفترم باز ورق می‌خورَد آرام آراممی‌رسد دوره‌ی اندوه به فرجام...

کوچ کردم که دلم را به کسی نسپارم حس خوبیست که من ...

ترسم برای دیدنِ یارم کم آورمزین دامنی که پر ز گلِ مریم آورمس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط