ممنوعیت های عجیب
"ممنوعیت های عجیب"
"پارت بیست و ششم"
-داستان از زبان سونیک-
« بیب... تو که میدونی من سرم شلوغه... خوبه بیشتر کارهای شرکتـت رو من انجام میدم؛ باید بدونی من الان سرم خیلییی شلوغه » نفس عمیقی کشید.
-گفتی... رئیس خبرشون کرده؟
+ آره... خیلی سریع اتفاق افتاد حدود... دو ساعت پیش
سونیک که تازه متوجه شد از جاش بلند شد و فریاد زد
« اما رئیس اجازه ندارع به اونا کاری داشته باشه... اگه قراره قرارداد یا مأموریتی داشته باشیم منـو باید خبر کنه » آخر جمله کاملا داد میزد. گلوش درد گرفته بود ولی عصبانی بود... با خودش تکرار میکرد - رئیس نباید اینکارو میکرد... حق نداشت«
-اوه... تو نمیدونی... اومده بودن دنبال تو ولی... چون کار رئیسـت خیلی مهم بود اونا رفتن. خیلی غصه نخور خارپشت صبر کن نیم ساعت دیگه میام پیشت
+اههه... لازم نیست... میرم پیش رئیس...
-دارکنس... نری اونجا دعوا کنی... هم خودتو تو دردسر میندازی هم بقیه رو
+نه نه حواسم هست...
-باشه... موفق باشی
+همچنین
گوشی رو خاموش کرد و کت چرمی مشکیـش رو همراه با نقاب کوچکش برداشت.
...
در سالن های نسبتا طولانی قدم برمیداشت و هرکس که متوجه او میشد با ترس چند قدم کنار میرفت. صدای قدم هایش در سالن ها نسبتا طنین انداز بود تا زمانی که وارد بخش ورودی اتاق اصلی شد. تنها سه نفر داخل اتاق بودند... یا شاید هم سه نفر دیده میشدند. شخصی که مشغول حرف زدن با تلفن و تماس های مکرر بود و دو نفر که درحال حرف زدن بودند؛ البته خارپشت آبی رنگ فقط به پیشخوان دقت کرده بود « دارکنس! » این صدا او را به سمت روباه دو دم با عینک کوچکی که روی بینیـش قرار داشت کشاند؛ البته صورت هر دو با نقاب های کوچکی پوشیده شده بود... مثل خود خارپشت! اخم هایش کمی درهم رفت و به سمت هم تیمی هایش رفت « بلودی... رددارک... نمیدونین بدون من نباید بیاین اینجا؟ و البته... بلودی دیگه این عینکو روی نقابت تست نکن... زشت میشه... » روباه که کمی خجالت زده شده بود کمی سرخ شد و با حرص چشمانش را بست « خودت میدونی من با عینک راحت ترم! » دارکنس دست به سینه شد « و منم نمیگم نزن! بهت میگم روی نقاب نزن! » روباه دستگاهـش یا به عبارتی دیگر، مانیتورـش را با یک دست گرفت و دست دیگرش را روی کمرش گذاشت « بی خیالش شو دارکنس! » خارپشت آبی با چشمان سبز رنگش به روباه خیره شده بود و از نگاهش معلوم بود که میتوانست بحث را ادامه دهد؛ اما شخصی میان بحث و جدلی بیهودهـشان قرار گرفت...
این داستان ادامه دارد...
"پارت بیست و ششم"
-داستان از زبان سونیک-
« بیب... تو که میدونی من سرم شلوغه... خوبه بیشتر کارهای شرکتـت رو من انجام میدم؛ باید بدونی من الان سرم خیلییی شلوغه » نفس عمیقی کشید.
-گفتی... رئیس خبرشون کرده؟
+ آره... خیلی سریع اتفاق افتاد حدود... دو ساعت پیش
سونیک که تازه متوجه شد از جاش بلند شد و فریاد زد
« اما رئیس اجازه ندارع به اونا کاری داشته باشه... اگه قراره قرارداد یا مأموریتی داشته باشیم منـو باید خبر کنه » آخر جمله کاملا داد میزد. گلوش درد گرفته بود ولی عصبانی بود... با خودش تکرار میکرد - رئیس نباید اینکارو میکرد... حق نداشت«
-اوه... تو نمیدونی... اومده بودن دنبال تو ولی... چون کار رئیسـت خیلی مهم بود اونا رفتن. خیلی غصه نخور خارپشت صبر کن نیم ساعت دیگه میام پیشت
+اههه... لازم نیست... میرم پیش رئیس...
-دارکنس... نری اونجا دعوا کنی... هم خودتو تو دردسر میندازی هم بقیه رو
+نه نه حواسم هست...
-باشه... موفق باشی
+همچنین
گوشی رو خاموش کرد و کت چرمی مشکیـش رو همراه با نقاب کوچکش برداشت.
...
در سالن های نسبتا طولانی قدم برمیداشت و هرکس که متوجه او میشد با ترس چند قدم کنار میرفت. صدای قدم هایش در سالن ها نسبتا طنین انداز بود تا زمانی که وارد بخش ورودی اتاق اصلی شد. تنها سه نفر داخل اتاق بودند... یا شاید هم سه نفر دیده میشدند. شخصی که مشغول حرف زدن با تلفن و تماس های مکرر بود و دو نفر که درحال حرف زدن بودند؛ البته خارپشت آبی رنگ فقط به پیشخوان دقت کرده بود « دارکنس! » این صدا او را به سمت روباه دو دم با عینک کوچکی که روی بینیـش قرار داشت کشاند؛ البته صورت هر دو با نقاب های کوچکی پوشیده شده بود... مثل خود خارپشت! اخم هایش کمی درهم رفت و به سمت هم تیمی هایش رفت « بلودی... رددارک... نمیدونین بدون من نباید بیاین اینجا؟ و البته... بلودی دیگه این عینکو روی نقابت تست نکن... زشت میشه... » روباه که کمی خجالت زده شده بود کمی سرخ شد و با حرص چشمانش را بست « خودت میدونی من با عینک راحت ترم! » دارکنس دست به سینه شد « و منم نمیگم نزن! بهت میگم روی نقاب نزن! » روباه دستگاهـش یا به عبارتی دیگر، مانیتورـش را با یک دست گرفت و دست دیگرش را روی کمرش گذاشت « بی خیالش شو دارکنس! » خارپشت آبی با چشمان سبز رنگش به روباه خیره شده بود و از نگاهش معلوم بود که میتوانست بحث را ادامه دهد؛ اما شخصی میان بحث و جدلی بیهودهـشان قرار گرفت...
این داستان ادامه دارد...
- ۳.۶k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط