قسمت یازدهم.😀

قسمت یازدهم.😀
با ترس به جنازه ای که رو زمین افتاده بود نگاه کردم لبخند ملیحی زدم و گفتم خوبه تموم شد...
ولی الان چیکارش کنم😐
اوهوم‌ خودشه میرم پیش یو چان
......
دیانا:فرمانده فرمانده 😨
فرمانده یو چان:اتفاقی افتاده😧
دیانا:میوسا مرده😭
فرمانده:چ...چی یعنی چی‌که مرده😥
دسته فرماندرو گرفتمو با سرعت به طرف اتاق بردمش😐
فرمانده:😨
دیانا: فرمانده یه کاری کنید😭
فرمانده: بقیه ی بچه هارو صدا کن
رفتمو تغریبا همه ی بچه هارو صدا کردم
وباز هم آدریانا
نزدیک جنازه شدو با بغض مشغول شد
باز هم پاشدو در حالی که عینکشو در میاورد گفت:فرمانده اینم قتله...
فرمانده دستاشو مشت کردو گفت:ا...امکان نداره ...د..دوتا قتل تو یه روز با صدای تغریبا بلند گفت: پ..پیداش کنید
فرمانده به اتاقش برگشت به بقیه ی بچه ها نگاه کردم تغریبا همشون بودن ولی س...سانی اون نبود ..خودشه قتلو گردنش میندازم
دستیو رو شونم حس کردم اوستاد فاطیما بود😀
با لبخنده کجی نگاهم کردو گفت:موفق شدی😊
اوستاد فاطیما: برگرد تو اتاقت تا کسی چیزی نفهمیده😊
دیانا:چشم اوستاد 😀
به اتاقم برگشتم هنوز جای خونه میوسا تو اتاق مونده بود برگه ای که عکسا روش بود و در آوردمو روی عکس میوسا خط کشیدم😀
به عکسا نگاه کردمو گفتم بعدی کی باشه؟؟؟😀
ادامه دارد 😐
امضا مورخ مورخی زاده دیانا کینگ 😀
دیدگاه ها (۲۷۶)

قسمت هشتم 😐 بالاخره مدرسه هم تموم شد و من حتی یه ذره هم به م...

قسمت نهمآدریانا عینکشو جا به جا کرد و سرشو به علامت تاسف تکو...

قسمت سوم 😀 علی:توی راه روه های قطار قدم میزدم و مشغول شمردن...

قسمت دهم😐 ✋ به راهم ادامه دادم حرفای اوستاد فاطیما تو گوشم پ...

قسمت ششم 😐 ✌ پسره به اسم خوندن ادامه داد...میوسا و علی😐 رضا ...

قسمت نوزدهم😓 اوستاد فاطیما یه آبنبات از جیبش در آودو به سمت...

قسمت چهارم😆 دیانا:خیلی ذوق زده بودم بالاخره ..بالاخره میرسید...

قسمت پانزدهم 😄 فرمانده یوچان:دیانا:confused_face:با سرعت از ...

قسمت دوم 😀 دیانا...واقعا خسته کننده بود که بشینی و به قیافه ...

قسمت پنجم😐 دیانا: از کنار اوستاد فاطیما کم کم گذشتم و به راه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط