#همسر_اجباری #۳۰۶

#همسر_اجباری #۳۰۶
سرفه امونمو برید اونقدر سرفه کرده بودم که دنده هام درد میکرد...
مامانم با عجله از اتاق اومد بیرون....
-احسان پسرم چته تو دوروزه لب به غذا نزدی...
االنم همش سرفه میکنی....
مامان رفت تو آشپزخونه من بدتر از قبل سرفه میکردم...احساس کردم یه چیز گرمی رو تو دهنم ریختن باعث شد
برم سمت دستشویی باید قبل از این که مامانم میدید میرفتم...به سرعت کتمو از تنم در اوردمو رفتم داخل
سرویس...
از این بدتر نمیشد ...آبو تو دهنم زدمو ریختم بیرون آره میدونستم خون بود...دومین باری بود که امروز اینطوری
شدم....
آبی به صورتم زدمو رفتم بیرون مامانم دم در با حالت نگرانی بهم گفت خوبی پسرم...
نباید بیش از این مامانمو نگران میکردم آره مامانم خوبم صورتشو قاب کردمو بوسی رو پیشونیش زدم....
و نگاهش کردم ...مامان اگه امری نداری من برم بخوابم...
نه گل پسر بگیر بخواب چیزی خواستی صدام کن.
-چششششم.
-بی بال
با لحن شادی گفتم
-شب بخیر مامی..
-شب بخیر.
تا اتاق به سختی تونستم سرفه نکنم و جلو خودمو بگیرم...به محض این که دروبستم به در تکیه دادمو دستامو رو
دهنم گذاشتمو شروع کردم به سرفه ...اگه مامان میشنید نگران میشد...رفتم سمت تختو خودمو رها کردم...
گوشیمو برداشتم.واسه آریا پیام نوشتم...
من فردا نمیام شرکت..
شاید تا چند روز نباشم...به شروین سپردم کارامو انجام بده....واسه دوبی هم خودم میرم ...شب بخیر..
تایید ارسال پیام اومد ...
آریا...
چهار روزه که نیومده شرکت پسره احمق همه کارا ریخته به هم.اصال کارا بدرک خودش کدوم گوریه که گوشیش
خاموش کرده من گفتم بزار بره استراحت چند مدتیه خیلی فشاره کاری رو تحمل کرده ... که با روحیه برگرده...
شرکت بودم ساعت یازده بود...از دست آناهم آسی شده بودم این روزا همش موسسه بود...زیاد واسه هم وقت
نداشتیم...دیشب تا ده شب موسسه بود منم تو ماشین منتظرش بودم که خانم بیاد بریم خونه انقدر از دستش
عصبانی بودم که رفتم تو اتاق قبلی آنا تا صبح که بی آنا خوابم نمیگرفت کارای احسان انجام دادم...منم در نبود
احسان کلی کار ریخته بود روسرم... همش سرم به کار بود. اما آنا تو اولویت بود واسه همه چی ... اما آنا منو الب الی
موسیقی گم کرده بود...
امروز با تشرو اخم به آنا گفتم حق نداره بره موسسه البته قراره برم دنبالش باهم بریم خونه خاله....
بابدبختی و با هزار فکرو خیال کارامو انجام دادم ...
رفتم پارکینگو سوارماشین که شدم زنگ زدم به آنا چشمم به ساعت که افتاد.
ازشیش هم گذشته بود...
-الو آماده شو وبیا پایین.تا نیم ساعت دیگه...اینم روش قهر کردن من بود فقط حرف خودمو میگفتم ومنتظر جواب
نمیموندم ....
رفتم دنبال آنا ... داشت میومد سمت ماشین که سوار ماشین شه...
دیدگاه ها (۲)

#همسر_اجباری #۳۰۷دلم واسش تنگ شده بود خیلی ....خیلی...دوست د...

#همسر_اجباری #۳۰۸صدای در اتاق اومد بعد از چند دقیقه آنا بود ...

#همسر_اجباری #۳۰۵ههممم دستی رو صورتم کشیدم آخه آریا داشت با ...

#همسر_اجباری #۳۰۴روبروی بینیم.آنا نباید چیزی میگفت به آریابه...

پارت ۱☆:وای فردا چند شنبسسس..بدبخت شدم فردا دوشنبه مراسم دار...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط