رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۳۶
از ساختمون بیرون اومدم که دیدم دارند برف بازي
میکنند.
نگاه رادمان بهم خورد که به سمتم دوید و داد زد:
خاله جون تو هم بیا بازي.
لبخندي زدم.
بهم که رسید دستمو گرفت.
-بیا.
به سارا نگاه کردم که دیدم مغرورانه نگاهم میکنه.
خم شدم و انگشتمو به نوك بینی سرخ شدش زدم.
-من یه کم کار دارم فسقلی، کارم که تموم شد
میام.
بدون مخالفت گفت: باشه زود بیا.
بعد به سمت سارا دوید.
دستهامو داخل جیبهام بردم و به سمت سیروان
که کنار احمد وایساده بود و حرف میزد رفتم.
نگاهشون بهم افتاد که سکوت کردند و کوتاه سر
خم کردند.
سیروان: امري دارید خانم؟
با سر اشاره کردم که دنبالم بیا، بعدم چرخیدم و به
سمت استخر رفتم که پشت سرم اومد.
وقتی رسیدم وایسادم و گفتم: نیما بهم زنگ زده که
برم یه سر به اون پسره مهرداد بزنم و یه کم
اطلاعات ازش بکشم، ماشینو آماده کن.
بدون چون و چرا گفت: چشم خانم.
پس قطعا نیما نگفته که منو اونجا نبرند چون فکر
میکرده بیخیال شدم.
-میرم آماده بشم.
به سمت ساختمون رفتم.
بعد از پوشیدن پالتوي تا زیر زانوي چرمی که
کنارش چاکی داشت و شلوار لی مشکی و سر کردن یه شال قرمز، چکممو پام کردم و اسلحه رو به کمرم
گیر دادم.
از عمارت بیرون اومدم که ماشینو رو به روي پلهها
دیدم.
از پلهها پایین رفتم و در عقبو باز کردم.
نگاه کوتاهی به سارا که موشکافانه بهم نگاه میکرد
انداختم و بعد سوار شدم که راننده از راه سنگ
فرش شده روند.
دم در سعیدم سوار شد و از عمارت بیرون اومدیم.
نفس پر حرصی کشیدم.
هر جا میرم این پسره هم باید همرام باشه!
چندین دقیقه تو یه جادهی خاکی که کمی از برف پوشیده شده بود میرفتیم.
یعنی اون جایی که مهرداده گرمه؟
ناخونمو گاز گرفتم.
کاش بشه فراریش بدم یا نیما رو راضی به آزاد
کردنش کنم.
بالاخره بعد از کلی انتظار به یه کارخونهی مخروبه
رسیدیم که اخمهام درهم رفت.
تا حالا اینجا نیومده بودم.
سعید پیاده شد و در رو برام باز کرد.
پیاده شدم.
همونطور که به سمت داخل میرفتیم گفتم: بهش
غذا دادین؟
#پارت_۳۳۶
از ساختمون بیرون اومدم که دیدم دارند برف بازي
میکنند.
نگاه رادمان بهم خورد که به سمتم دوید و داد زد:
خاله جون تو هم بیا بازي.
لبخندي زدم.
بهم که رسید دستمو گرفت.
-بیا.
به سارا نگاه کردم که دیدم مغرورانه نگاهم میکنه.
خم شدم و انگشتمو به نوك بینی سرخ شدش زدم.
-من یه کم کار دارم فسقلی، کارم که تموم شد
میام.
بدون مخالفت گفت: باشه زود بیا.
بعد به سمت سارا دوید.
دستهامو داخل جیبهام بردم و به سمت سیروان
که کنار احمد وایساده بود و حرف میزد رفتم.
نگاهشون بهم افتاد که سکوت کردند و کوتاه سر
خم کردند.
سیروان: امري دارید خانم؟
با سر اشاره کردم که دنبالم بیا، بعدم چرخیدم و به
سمت استخر رفتم که پشت سرم اومد.
وقتی رسیدم وایسادم و گفتم: نیما بهم زنگ زده که
برم یه سر به اون پسره مهرداد بزنم و یه کم
اطلاعات ازش بکشم، ماشینو آماده کن.
بدون چون و چرا گفت: چشم خانم.
پس قطعا نیما نگفته که منو اونجا نبرند چون فکر
میکرده بیخیال شدم.
-میرم آماده بشم.
به سمت ساختمون رفتم.
بعد از پوشیدن پالتوي تا زیر زانوي چرمی که
کنارش چاکی داشت و شلوار لی مشکی و سر کردن یه شال قرمز، چکممو پام کردم و اسلحه رو به کمرم
گیر دادم.
از عمارت بیرون اومدم که ماشینو رو به روي پلهها
دیدم.
از پلهها پایین رفتم و در عقبو باز کردم.
نگاه کوتاهی به سارا که موشکافانه بهم نگاه میکرد
انداختم و بعد سوار شدم که راننده از راه سنگ
فرش شده روند.
دم در سعیدم سوار شد و از عمارت بیرون اومدیم.
نفس پر حرصی کشیدم.
هر جا میرم این پسره هم باید همرام باشه!
چندین دقیقه تو یه جادهی خاکی که کمی از برف پوشیده شده بود میرفتیم.
یعنی اون جایی که مهرداده گرمه؟
ناخونمو گاز گرفتم.
کاش بشه فراریش بدم یا نیما رو راضی به آزاد
کردنش کنم.
بالاخره بعد از کلی انتظار به یه کارخونهی مخروبه
رسیدیم که اخمهام درهم رفت.
تا حالا اینجا نیومده بودم.
سعید پیاده شد و در رو برام باز کرد.
پیاده شدم.
همونطور که به سمت داخل میرفتیم گفتم: بهش
غذا دادین؟
- ۱۶.۲k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط