حکایتِ ما و خدا، حکایتِ عجیبی است.

حکایتِ ما و خدا، حکایتِ عجیبی است.

مثِل قصه ی استاد نقره کارِ...

میگویند وقتی استادِ نقره کار، نقره را صیقل میدهد، آن را داخل آتش نگه میدارد، اما چشم از نقره برنمیدارد، تا زمانی نقره را در آتش نگه میدارد که عکس خود را در نقره ی صیقل یافته ببیند!
درست مثلِ خداااا...


وقتی میخواهد صیقل پیدا کنیم ما را در آتشِ سختی های خودمان وارد میکند، اما چشم از ما برنمیدارد...


تا جایی که عکسِ خودش را در ما ببیند...
دیدگاه ها (۳)

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁴هیچکس نمی‌تواند برای همیشه زندگی کند، اما چیز...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت ۳۱ناروتو به ارامی روی تخت دراز کشید، لحظه ای که سرش روی...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۸" در آغوش رویای آبی ات "...

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

پارت : 19 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*یک ساعت بعد، استادیوم تقر...

سایه‌های کلاغپارت چهلم | وقتی کلاغ‌ها پرواز کردندباد سرد از ...

_ «کای عزیزم. از روزی که رفتی شب های زیادی را بدون تو و گرما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط