سایههای عمارت سیاه — پارت ۱۴
سایههای عمارت سیاه — پارت ۱۴
جونکوک کلید را محکم در دستش گرفت.
— اتاق سیزدهم کجاست؟
رئیس چند لحظه سکوت کرد.
آرین با عصبانیت گفت: — جواب بده!
رئیس آهی کشید.
— پشت زیرزمین... اما سالهاست قفل شده.
ات به کلید نگاه کرد.
— پس این کلید برای همونه.
رئیس سرش را تکان داد.
— شاید.
جونکوک گفت: — «شاید» یعنی چی؟
رئیس جواب نداد.
همه به سمت زیرزمین حرکت کردند.
راهرو سرد و تاریک بود. صدای قدمهایشان در فضای خالی میپیچید.
وقتی به انتهای زیرزمین رسیدند، یک درِ آهنی قدیمی مقابلشان ظاهر شد.
روی در نوشته شده بود:
اتاق ۱۳
ات کلید را جلو برد.
اما قبل از اینکه آن را داخل قفل بگذارد، صدایی از پشت در شنیده شد.
سه ضربهی آرام.
تق...
تق...
تق...
همه خشکشـان زد.
آرین آهسته گفت: — کسی اونجاست؟
هیچ جوابی نیامد.
جونکوک به رئیس نگاه کرد.
— قبلاً کسی داخل این اتاق بوده؟
رئیس با صدای پایین گفت: — بله.
ات پرسید: — کی؟
رئیس به در خیره شد.
— پدر خانواده.
سکوت سنگینی حاکم شد.
جونکوک کلید را داخل قفل گذاشت.
صدای چرخیدن قفل در تمام زیرزمین پیچید.
کلیک.
در آرامآرام باز شد.
داخل اتاق تاریک بود.
فقط یک میز قدیمی، چند پرونده و یک مانیتور خاموش دیده میشد.
ات وارد شد.
روی میز، عکسی قدیمی قرار داشت.
عکس چند نفر از اعضای خانواده و نگهبانها بود.
اما چیزی در عکس عجیب بود.
سامان هم آنجا ایستاده بود...
در کنار مردی که همه فکر میکردند سالها پیش مرده است.
ات با ناباوری گفت:
— این غیرممکنه...
جونکوک عکس را از دستش گرفت.
چهرهی مرد را که دید، برای چند ثانیه حرفی نزد.
آرین پرسید: — کیه؟
جونکوک آرام جواب داد:
— کسی که قرار بود هیچوقت برنگرده...
همان لحظه مانیتور قدیمی روشن شد.
تصویر سامان روی صفحه ظاهر شد.
سامان مستقیم به دوربین نگاه کرد و گفت:
— اگر این تصویر رو میبینید...
مکث کرد.
— یعنی بالاخره وارد اتاق سیزدهم شدید.
صفحه سیاه شد.
و درست بعد از آن، صدای قفل شدن درِ زیرزمین از پشت سرشان آمد.
جونکوک کلید را محکم در دستش گرفت.
— اتاق سیزدهم کجاست؟
رئیس چند لحظه سکوت کرد.
آرین با عصبانیت گفت: — جواب بده!
رئیس آهی کشید.
— پشت زیرزمین... اما سالهاست قفل شده.
ات به کلید نگاه کرد.
— پس این کلید برای همونه.
رئیس سرش را تکان داد.
— شاید.
جونکوک گفت: — «شاید» یعنی چی؟
رئیس جواب نداد.
همه به سمت زیرزمین حرکت کردند.
راهرو سرد و تاریک بود. صدای قدمهایشان در فضای خالی میپیچید.
وقتی به انتهای زیرزمین رسیدند، یک درِ آهنی قدیمی مقابلشان ظاهر شد.
روی در نوشته شده بود:
اتاق ۱۳
ات کلید را جلو برد.
اما قبل از اینکه آن را داخل قفل بگذارد، صدایی از پشت در شنیده شد.
سه ضربهی آرام.
تق...
تق...
تق...
همه خشکشـان زد.
آرین آهسته گفت: — کسی اونجاست؟
هیچ جوابی نیامد.
جونکوک به رئیس نگاه کرد.
— قبلاً کسی داخل این اتاق بوده؟
رئیس با صدای پایین گفت: — بله.
ات پرسید: — کی؟
رئیس به در خیره شد.
— پدر خانواده.
سکوت سنگینی حاکم شد.
جونکوک کلید را داخل قفل گذاشت.
صدای چرخیدن قفل در تمام زیرزمین پیچید.
کلیک.
در آرامآرام باز شد.
داخل اتاق تاریک بود.
فقط یک میز قدیمی، چند پرونده و یک مانیتور خاموش دیده میشد.
ات وارد شد.
روی میز، عکسی قدیمی قرار داشت.
عکس چند نفر از اعضای خانواده و نگهبانها بود.
اما چیزی در عکس عجیب بود.
سامان هم آنجا ایستاده بود...
در کنار مردی که همه فکر میکردند سالها پیش مرده است.
ات با ناباوری گفت:
— این غیرممکنه...
جونکوک عکس را از دستش گرفت.
چهرهی مرد را که دید، برای چند ثانیه حرفی نزد.
آرین پرسید: — کیه؟
جونکوک آرام جواب داد:
— کسی که قرار بود هیچوقت برنگرده...
همان لحظه مانیتور قدیمی روشن شد.
تصویر سامان روی صفحه ظاهر شد.
سامان مستقیم به دوربین نگاه کرد و گفت:
— اگر این تصویر رو میبینید...
مکث کرد.
— یعنی بالاخره وارد اتاق سیزدهم شدید.
صفحه سیاه شد.
و درست بعد از آن، صدای قفل شدن درِ زیرزمین از پشت سرشان آمد.
- ۱۱۶
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط