انفجار بزرگ گلشیری

انفجار بزرگ .گلشیری .
پرسید: «قشنگه؟ هان؟»

گفتم: «بله.»

گفتم: «خیلی قشنگه.»

گفت: «خیلی.»

گفت: «بله، می‌بینم. چهل سال است می‌بینم. صد جا برام پیدا شد که بروم دکان بزنم و برو بیایی پیدا کنم، اما هر دفعه که آمدم لب این آب نشستم دیدم نمی‌توانم دل بکنم. اینجا، خودتان که می‌بینید، برای مکانیکی جای مناسبی نیست اما من…»

می‌دانی آخرش چی گفته بود، امینه آغا؟ مکانیکه گفته من گرفتارم آقا، گرفتار خم این باریکه خیابان و این نهر.

گرفتار نیستند این مردم. مثلاً می‌آید مرا ببیند، کتابی هم برایم آورده اما ننشسته شروع می‌کند به ناله که: «بچه‌ها خرج و مخارج سرشان نمی‌شود.» گفتم: «همکار محترم! من هم ندارم، مثل تو هم بازنشسته ی بانکم، این پا‌ها هم که می‌بینی جفا کردند، اما هستم و هر روز صبح به کمک این زن بلند می‌شوم، چند دانه برنج و دو تا تکه نان شب مانده را که شب قبل خرد کرده ام، می‌برم، می‌ریزم روی هره ی این پنجره تا بعد که آمدم اینجا دراز کشیدم، صدای قورقورشان را بشنوم. نمی‌بینمشان، فقط صداشان می‌آید. وقتی هم می‌پرند، اگر یکیشان اتفاقاً از این طرف بپرد، رو به غروب، می‌بینمش.»

گفت: «خوش به حالت که هنوز برایت حوصله مانده. من که نمی‌فهمم کی غروب می‌شود یا اصلاً خورشید به کدام طرف غروب می‌کند.»

گفتم: «بگیر زیر بغل مرا تا نشان ات بدهم.» نگرفت. هی هم حرف توی حرف آورد تا من یادم برود. وقتی می‌رفت، گفت: «اگر سر بهت نمی‌زنم باید ببخشی، گرفتارم به خدا.» گرفتاری دارد.

گرفتار نیست این صندوقدار سابق بانک صادرات. آن بابا گرفتار بود. استاد می‌گفت: «از آن وقت تا حالا من دربند نرفته ام، حتماً گرفتار نشدم.»

بهمن گفت: «قبول نیست، باید یک چیز دیگر تعریف کنی، چیزی که سر خودت آمده باشد.» جناب صداقت گفت: «نه، نه، باید برقصد.» استاد گفت: «باشد، می‌رقصم، گرچه هیچوقت نرقصیده ام.» خوب، رقصید، خشک بود بدنش، دست و پاش انگار چند تکه چوب بود اما رقصید. می‌شنوی امینه آغا؟ رقصید و هی سر و دست تکان داد، چرخ و نیمچرخ زد و هی مثلاً قر به کمرش گذاشت. بالاخره هم نشست و یکدفعه زد زیر گریه. می‌گفت: «من نمی‌توانم.» کجاست حالا؟ گوشات با من است؟ گفت: «نمی‌توانم. من هیچوقت نرقصیده ام. ترسیده ام که برقصم یا بخوانم، حتی توی حمام تک و تنها صدام را ول بدهم.»

می‌ترسند آن پایین شاید، مثلاً این همسایه ی زیری که دیگر در گوشه ی بیداد نمی‌زند. شاید هم خبری هست که نمی‌خواهید به من بگویید. خبری شده امینه آغا؟ مرگ بچه هات راستش را به من بگو، این مدت که من افتاده ام، رقصیدن که ور نیفتاده، کوچه باغی خواندن، گرفتار طره ی زلفی شدن؟ من می‌خواهم بفهمم، حق دارم. وقتی می‌شود عکس آغاز خلقت را گرفت، چرا من نتوانم بفهمم که در آن سی چهل متر پایین، پشت این ساختمان چه خبر است؟ بیا بگیر زیر بالا مرا بروم ببینم چه خبر شده که دختر من، عزیز بابا پانزده سال است یک تلفن نمی‌کند یا یک بند انگشت نامه نمی‌نویسد؟ و هی صفیه می‌آید می‌گوید: «صدیقه سلام رساند.» صد سال سیاه نمی‌خواهم سلام برساند. شنیدی چی گفتم؟ صد سال سیاه نمی‌خواهم سلام برساند، وقتی من نمی‌بینمش سلامش به چه دردم می‌خورد؟ نکند بلایی سرش آمده؟ با تواَم امینه آغا! گرفتاری بد است اما اگر آدم گرفتار چیزی باشد مثل آن مکانیک که طوری نیست. بیدار که می‌شود می‌فهمد که چرا بیدار شده. همین را می‌خواستم بگویم. اما نه، یکی چیز دیگری داشتم می‌گفتم. آره، می‌گفتم یک بابایی همین یک ساعت پیش تلفن کرد که امروز عصر دو تا جوان ساعت پنج می‌آیند توی میدان ونک که برقصند. تو که رفتی بیرون تلفن زد. مطمئن نیستم که گفته باشد «ونک»، اما مطمئنم که گفت می‌خواهند برقصند. من هم زنگ زدم به اصغر. گفتم: «عمو! شنیدی که دو تا جوان خیال دارند سر پنج بعدازظهر توی میدان ونک برقصند؟»

گفت: «که چی؟»

گفتم: «چی اش را نمی‌دانم، اما مطمئنم که می‌رقصند.» از خودم دارم در می‌آورم. هی هم زنگ زدم. به استاد گفتم: «به شادی عکس گرفتن از آغاز خلقت می‌خواهند برقصند.» گفت: «این یک چیزی، من هم حتماً می‌آیم.» وقتی صدای در آمد و تو انگار آمدی، داشت همین را می‌گفت. بیا تو هم زنگ بزن و همین را بگو، به هر کس که دلت خواست زنگ بزن. بعد هم کمک کن بنشینم، شلوارم را هم بده، تنم کنم، نو باشد. بعد هم با هم می‌رویم پایین، هی از این و آن می‌پرسیم. از راننده ی تاکسی من می‌پرسم: «راسته که گفته اند امروز یک پسر و یک دختر جوان می‌خواهند بیایند توی میدان ونک برقصند؟» اگر پرسید چه ساعتی؟ می‌گوییم: «سر پنج عصر.» بعد هم می‌رویم همانجا، کنار میدان، روی یک نیمکت می‌نشینیم. فقط هم کافیست به یکی دو نفر خبر بدهیم و بعد برویم آن وسط روی یک نیمکت بنشینیم. خوب، اگر سر پنج دو تا آمدند که هیچ. اگر نه، این دیلاق را تو می‌دهی زیر این بغلم و
دیدگاه ها (۱)

عرض ارادت .السلام العلیکیا صاحب الزمان <ع>

تا کنون به کلمه‌ی سرخپوست (سرخ‌پوست) فکر کرده‌اید؟ گویندگان ...

پنجشنبه .یاد یار مهربان .نزدیکان .اقوام .دوستان .انانیکه حق ...

I like that look.

black flower(p,335)

سلام به نام خدا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط