همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت ۱۳۲
«ویو جئون جونگکوک»
جلسه تموم شده بود.
دوین روبهروم نشسته بود.
داشت دربارهی طراحی پروژه توضیح میداد.
اما...
امروز یه چیزی فرق داشت.
هر بار که نگاش میکردم...
چشمهاشو ازم میدزدید.
قبلاً...
وقتی نگاش میکردم میگفت:
«چیه؟ مگه آدم ندیدی؟»
ولی امروز...
فقط سکوت.
وقتی توضیحش تموم شد گفتم:
_«کارت خیلی بهتر شده.»
سرش رو بلند کرد.
+«ممنون.»
باز هم...
فقط همین.
آهسته پرسیدم:
_«از دستم ناراحتی؟»
چشمهاش گرد شد.
+«نه.»
_«مطمئنی؟»
+«آره.»
ولی...
صدای خودش هم باورش نکرد.
همون موقع...
تق تق...
داهی وارد شد.
_«ببخشید مزاحم شدم؟»
+«نه، بفرمایید.»
دوین همون لحظه پوشهشو برداشت.
+«من دیگه برم.»
خواستم بگم:
«بمون...»
اما دیر شده بود.
در بسته شد.
داهی به در نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
_«اون دختر...»
_«دوست دخترته؟»
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد گفتم:
_«نه.»
داهی لبخند محوی زد.
_«پس هنوز دیر نشده...»
اخم کردم.
_«داهی...»
_«لطفاً.»
_«دیگه مثل گذشته حرف نزن.»
لبخندش کمرنگ شد.
اما...
توی چشمهاش هنوز امید دیده میشد...
پارت ۱۳۲
«ویو جئون جونگکوک»
جلسه تموم شده بود.
دوین روبهروم نشسته بود.
داشت دربارهی طراحی پروژه توضیح میداد.
اما...
امروز یه چیزی فرق داشت.
هر بار که نگاش میکردم...
چشمهاشو ازم میدزدید.
قبلاً...
وقتی نگاش میکردم میگفت:
«چیه؟ مگه آدم ندیدی؟»
ولی امروز...
فقط سکوت.
وقتی توضیحش تموم شد گفتم:
_«کارت خیلی بهتر شده.»
سرش رو بلند کرد.
+«ممنون.»
باز هم...
فقط همین.
آهسته پرسیدم:
_«از دستم ناراحتی؟»
چشمهاش گرد شد.
+«نه.»
_«مطمئنی؟»
+«آره.»
ولی...
صدای خودش هم باورش نکرد.
همون موقع...
تق تق...
داهی وارد شد.
_«ببخشید مزاحم شدم؟»
+«نه، بفرمایید.»
دوین همون لحظه پوشهشو برداشت.
+«من دیگه برم.»
خواستم بگم:
«بمون...»
اما دیر شده بود.
در بسته شد.
داهی به در نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
_«اون دختر...»
_«دوست دخترته؟»
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد گفتم:
_«نه.»
داهی لبخند محوی زد.
_«پس هنوز دیر نشده...»
اخم کردم.
_«داهی...»
_«لطفاً.»
_«دیگه مثل گذشته حرف نزن.»
لبخندش کمرنگ شد.
اما...
توی چشمهاش هنوز امید دیده میشد...
- ۲.۶k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط