True Love③①

True Love③①

ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: جانم
ا/ت: من الان لباسی ندارم همه لباس‌هام تو اتاقن...
تهیونگ: خب میرم بیارم کارت اتاقت رو بده. بعد نری دوش بگیری! صبر کن من بیام باهم بریم.
ا/ت: (خندیدم) باشه بیا این کارت برو زود برگرد اون لباس قهوه‌ایه رو برام بیار
تهیونگ: باشه
تهیونگ خواست بره بیرون ولی نگاهش به کیفم افتاد... و کارتی که دستش بود. نگاهی به هم کردیم و تهیونگ با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت: میدونم... منتظرم باش.
یعنی می‌دونست که من کارت اتاقم رو دارم... چقدر احمقم



سه ماه بعد
من و تهیونگ توی یه کافه دنج نشسته بودیم نور ملایمی روی میز می‌تابید و قهوه توی فنجونامون بخار می‌کرد. اون سه ماه رویایی‌ترین روزهای زندگی‌ام بود انگار تمام اون تلخی‌های گذشته اون تهدیدها و اون بازی‌های کثیف توی یه دنیای دیگه اتفاق افتاده بودن
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: جانم؟
ا/ت: بیا عکس بگیریم! یک... دو... سه
صدای شاتر گوشی بلند شد تهیونگ بلافاصله سرش رو آورد نزدیک صورتم و تو قاب گوشی نگاه کرد. لبخندش... اون لبخند مستطیلی شکلش همیشه دلم رو می‌برد
بعد از کافه تهیونگ دستم رو گرفت و با لحنی که کمی هیجان‌زده بود
تهیونگ:یه جای خوب می‌شناسم که می‌خوام ببرمت. فیلم جدیدی اکران شده، میای بریم سینما
سرم رو با ذوق تکون دادم عاشق وقت‌گذرونی باهاش بودم.
وقتی رسیدیم به سینما خیلی خلوت بود. برخلاف انتظارم سالن کاملاً خالی بود.
ا/ت: تهیونگ؟ چرا کسی اینجا نیست؟ اشتباه اومدیم؟
تهیونگ دستم رو محکم‌تر گرفت و با لبخندی که تو تاریکی سالن هم می‌درخشید
تهیونگ: نه همه‌چیز درسته بشین اینجا.
قلبم تند می‌زد یهو چراغ‌های سالن خاموش شد و پرده بزرگ سینما روشن شد انتظار داشتم یه فیلم سینمایی شروع بشه اما...
تصاویر روی پرده خاطرات ما بود
عکس‌هایی که تو این سه ماه با هم گرفته بودیم ویدیوهای کوتاهی که از خنده‌های یواشکی‌مون از قدم‌زدن‌هامون تو پارک از آشپزی‌های دسته‌جمعی‌مون گرفته بودیم اشک تو چشمام حلقه زد چقدر این لحظه‌ها قشنگ ثبت شده بودن
بعد تصویر عوض شد تهیونگ روی پرده ظاهر شد. با یه کت و شلوار شیک و مشکی نشسته بود توی یه اتاق نورانی چهره‌اش خیلی جدی ولی در عین حال مهربون بود
تهیونگِ توی فیلم شروع کرد به صحبت کردن
تهیونگ: ا/ت... اگه داری این رو می‌بینی بدون که داری به قلبِ من نگاه می‌کنی اون روزهایی که فکر می‌کردم دنیا فقط یه بازیه تو اومدی و بهش معنا دادی تو مهربون‌ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم. اون صبرت اون لبخندت که وقتی خسته‌ام می‌کنی وقتی با بی‌حوصلگی‌هات برام قهوه درست می‌کنی... تو حتی وقتی می‌خوابی هم زیباترین فرشته‌ی منی می‌دونی... من همیشه فکر می‌کردم قراره تنها بمونم فکر می‌کردم خانواده‌ای که برام موندن فقط یه اسم هستن ولی با تو... دلم می‌خواد یه خونه‌ی شلوغ داشته باشیم دلم می‌خواد بچه‌هامون دورمون باشن، دلم می‌خواد یه خانواده‌ی بزرگ بسازیم که هیچ‌وقت احساس تنهایی نکنن چون بچه‌هامون عمه و دایی و خاله و عمو ندارن... پس باید خودمون اونقدر زیاد باشیم که جای خالیِ اون‌ها رو پر کنیم.
هق‌هق گریه‌ام بلند شد. دستم رو گذاشتم روی دهنم تهیونگ کنارم نشسته بود و دستش رو دور شونه‌ام حلقه کرده بود
فیلم تموم شد، اما تهیونگِ واقعی همون‌طور که روی پرده لباس پوشیده بود، از جاش بلند شد. رفت جلوی پرده و در حالی که نورِ پروژکتور روی صورتش می‌تابید، با یه جعبه مخملی کوچک به سمتم اومد
توی سالنِ بزرگ و خالی سینما زانو زد.
چشم‌های تهیونگ پر از اشک بود همون‌طور که دستم رو توی دستش گرفت
تهیونگ: ا/ت... تو تمامِ اون چیزی هستی که من از زندگی می‌خواستم. حتی وقتی فکر می‌کردم لیاقتش رو ندارم با من ازدواج می‌کنی؟ قول میدم تا آخرین نفسم تمام دنیام رو به پات بریزم.
نفسم تو سینه حبس شده بود دنیا دور سرم می‌چرخید بلند شدم و با صدای لرزان گفتم
ا/ت: آره... آره تهیونگ! هزار بار هم بپرسی جوابم همینه!
تهیونگ بلند شد حلقه رو تو انگشتم کرد و چنان من رو تو بغلش گرفت که حس کردم تمامِ دردهای گذشته‌ام تمام اون انتقام‌ها و بازی‌ها در برابر این لحظه هیچ بودن...

یک ماه بعد
ا/ت: مامان جون من رفتم بیرون با تهیونگ قرار دارم
م.ب: گفتی مراسم ازدواجتون چه روزیه؟
ا/ت: ۳۰ام آخر ماه بعد همکارامون و دوستامون رو گفتیم
م.ب: مبارک باشه قشنگم
ا/ت: ممنون ما الان باید بریم برای لباس عروس و کت و شلوار دامادی..

#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
دیدگاه ها (۲)

پارت. ۳۱

قفس سفید مخملی

《برادره ناتنیم》(پارت ۷)ویو ا/تاون مین جو بود کهمین جو: اووو ...

《برادره ناتنیم》(پارت ۵)ویو ا/تمن همون جا خشکم زده بود که افت...

ادامه سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط