گفت بیا منطقی باشیم

گفت بیا منطقی باشیم
ما واقعا به درد هم نمیخوریم و شرایطمون با هم جور نیست...
گفتم بعد این همه مدت فهمیدی به درد هم نمیخوریم؟؟؟
بعد از این همه عاشقی؟؟؟
گفت آره تا این جاهم اشتباه کردیم ادامه دادیم
یه مورچه رو زمین بود که یه تیکه نون که شاید سه برابر وزن خودش بود رو داشت میبرد
نشونش دادم گفتم این مورچه رو میبینی؟؟؟
گفت آره...
گفتم اگر بخوای منطقی حساب کنی اون نون سه برابر وزنشه پس نمیتونه جا به جا کنه..‌.
ولی این مورچه داره با عشق این کار رو میکنه
عشقِ که باعث شده بتونه انقدر قوی باشه
منطق و این حرفا رو بزار کنار
عاشق نیستی جانم...
گناه این منطق بیچاره رو نشور
دل بریدی جانم...
دل بریدی...
دیدگاه ها (۳)

از وقتی به او گفته ام دوستش دارمهر روز درخت های مرداد ماه غر...

بوسیدنت... عبادتی واجب استکه من عمدا ...گاهی ترکش میکنم!کفار...

همیشه حرف دلمو می نوشتم...خط ب خط احساس..ورق به ورق عاشقانه....

بدون بهانه که نمیشود کاری کرد بی دلیل که اتفاقی نمی افتد...ف...

شروعی سخت،پایانی خوش پارت 2ویو سه رادیگه خسته شدم از پس تحقی...

عشق در تاریکی پارت: 15 ویو الیس پدرم بهم زنگ زد و یه خبر خیل...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۵۵ذهنم نمیرسه. مامان با دلسوز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط