عنوان فصل اول: سایههای طلایی در قلب سئول
عنوان فصل اول: سایههای طلایی در قلب سئول
خورشیدِ سئول، آرامآرام به سمتِ افقِ شهرِ شلوغ و در هم تنیده میرفت. نوری طلایی، برجهای بلند رو میبوسید و سایههای کشیدهاش، روی آسفالتِ خیابانِ گانگنام رقص میداد. کیم تهیونگ، با کلاهی که کمی روی صورتش افتاده بود و عینکی که چشمانِ کنجکاوش رو پنهان میکرد، بینِ جمعیتِ عصرگاهی قدم میزد. او فقط میخواست برای چند لحظه، از هیاهویِ دوربینها و فلشهایِ پرزرقوبرق دور باشه و در سکوتِ خودش گم بشه.
ناگهان، صدایِ ملایمِ یک پیانو از داخلِ یک گالریِ قدیمی و کوچکِ گوشهی خیابان، توجهش رو جلب کرد. ملودیِ غمگین اما بسیار زیبایی بود؛ انگار هر نت، داستانی از تنهایی و عشق رو روایت میکرد. تهیونگ، بیاختیار، قدمهاش رو به سمتِ درِ چوبی و قدیمیِ گالری متوقف کرد. با تردید، وارد شد. فضایِ داخل، بویِ کاغذهایِ قدیمی و رنگِ روغن میداد. در انتهایِ سالن، زیرِ نورِ ملایمِ یک آباژورِ کلاسیک، پسری پشتِ یک بومِ نقاشی نشسته بود که با چنان تمرکزی در حالِ ترکیبِ رنگها بود که انگار تمامِ دنیایِ اطرافش از بین رفته بود.
تهیونگ، که همیشه عاشقِ هنر بود، میخکوبِ تماشایِ حرکتِ ظریفِ قلممو روی بوم شد. اما چیزی که نفسش رو در سینه حبس کرد، وقتی بود که نگاهش به تصویرِ نیمهتمامِ روی بوم افتاد؛ آن تصویر، دقیقاً بازتابی از همون نگاهِ عمیق و مرموزی بود که خودِ تهیونگ همیشه در آینه میدید. قبل از اینکه بتونه واکنش نشون بده، پسر با شنیدنِ صدایِ قدمهایش، سر بلند کرد. چشمهایِ درخشان و نافذِ جونگکوک، در چشمهایِ تهیونگ گره خورد؛ سکوتی سنگین و در عین حال جادویی بینِ اون دو نفر حاکم شد، انگار زمان برایِ لحظهای در قلبِ سئول ایستاده بود. تهیونگ لبخندِ محوی زد و زیرِ لب زمزمه کرد: “جونگکوک… تو واقعاً اینجایی؟”
خورشیدِ سئول، آرامآرام به سمتِ افقِ شهرِ شلوغ و در هم تنیده میرفت. نوری طلایی، برجهای بلند رو میبوسید و سایههای کشیدهاش، روی آسفالتِ خیابانِ گانگنام رقص میداد. کیم تهیونگ، با کلاهی که کمی روی صورتش افتاده بود و عینکی که چشمانِ کنجکاوش رو پنهان میکرد، بینِ جمعیتِ عصرگاهی قدم میزد. او فقط میخواست برای چند لحظه، از هیاهویِ دوربینها و فلشهایِ پرزرقوبرق دور باشه و در سکوتِ خودش گم بشه.
ناگهان، صدایِ ملایمِ یک پیانو از داخلِ یک گالریِ قدیمی و کوچکِ گوشهی خیابان، توجهش رو جلب کرد. ملودیِ غمگین اما بسیار زیبایی بود؛ انگار هر نت، داستانی از تنهایی و عشق رو روایت میکرد. تهیونگ، بیاختیار، قدمهاش رو به سمتِ درِ چوبی و قدیمیِ گالری متوقف کرد. با تردید، وارد شد. فضایِ داخل، بویِ کاغذهایِ قدیمی و رنگِ روغن میداد. در انتهایِ سالن، زیرِ نورِ ملایمِ یک آباژورِ کلاسیک، پسری پشتِ یک بومِ نقاشی نشسته بود که با چنان تمرکزی در حالِ ترکیبِ رنگها بود که انگار تمامِ دنیایِ اطرافش از بین رفته بود.
تهیونگ، که همیشه عاشقِ هنر بود، میخکوبِ تماشایِ حرکتِ ظریفِ قلممو روی بوم شد. اما چیزی که نفسش رو در سینه حبس کرد، وقتی بود که نگاهش به تصویرِ نیمهتمامِ روی بوم افتاد؛ آن تصویر، دقیقاً بازتابی از همون نگاهِ عمیق و مرموزی بود که خودِ تهیونگ همیشه در آینه میدید. قبل از اینکه بتونه واکنش نشون بده، پسر با شنیدنِ صدایِ قدمهایش، سر بلند کرد. چشمهایِ درخشان و نافذِ جونگکوک، در چشمهایِ تهیونگ گره خورد؛ سکوتی سنگین و در عین حال جادویی بینِ اون دو نفر حاکم شد، انگار زمان برایِ لحظهای در قلبِ سئول ایستاده بود. تهیونگ لبخندِ محوی زد و زیرِ لب زمزمه کرد: “جونگکوک… تو واقعاً اینجایی؟”
- ۱۱۵
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط