وقتی می خواستی خودکشی کنی ولی...

وقتی می خواستی خودکشی کنی ولی...

وقتی میخواستی خودکشی کنی ولی ...


part:1

باد سرد موهایت را به هم ریخته بود. کنار پلی بلند ایستاده بودی به آب پایین پل نگاه میکردی و اشک‌هایت بی‌وقفه روی گونه‌هایت سر میخورد احساس می‌کردی دیگر توان ادامه دادن نداری و فقط می‌خواستی از اینجا خودت را پایین بیاندازی .

در همان لحظه صدای دویدن کسی را شنیدی.

«ا.ت»

با تعجب برگشتی.

جونگکوک نفس‌نفس‌زنان روبه‌رویت ایستاد؛ انگار تمام شهر را دنبالت گشته بود.

چشم‌هایش از نگرانی پر شده بود.

با صدایی لرزان گفت: «از وقتی پیامت رو دیدم، دیوونه‌وار دنبالت گشتم... فقط می‌ترسیدم دیر برسم.»

تو چیزی نگفتی و فقط سرت را پایین انداختی.

جونگکوک آرام کنارت ایستاد ، فاصله‌ای نگرفت و با مهربانی گفت: «هر اتفاقی افتاده باشه... لازم نیست تنهایی باهاش بجنگی. من اینجام، کنارتم.»

اشک‌هایت بیشتر شد.

او دستت را آرام گرفت و ادامه داد: «قول بده امشب فقط با من بمونی. لازم نیست لبخند بزنی، لازم نیست قوی باشی... فقط بذار کنارت باشم.»

و همون جمله معروفش گفت«این دنیا بهشت نیست پس نمیخواد بی نقص باشی »

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، احساس کردی کسی واقعاً نگرانت است... و همین، ذره‌ای از سنگینی دلت کم کرد. 🌙🤍

ادامه دارد ـــــــــــــ
دیدگاه ها (۴)

وقتی میخواستی خودکشی کنی ولی ... وقتی میخواستی خودکش...

وقتی لال بودی و نمیتونستی صحبت کنی ولی ...part:①همه فکر می‌ک...

100 تای شدنمون مبارککککککک مرسی که هرروز هر روز دارین زیادمو...

مرسی تهیونگ 🥺🫂

گاهی باید یاد بگیری خودت را، حتی بدون تأیید دیگران، دوست داش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط