با داداشم دعوام شده بود بابام اومد بهم گفت بیخیال برو باه

با داداشم دعوام شده بود بابام اومد بهم گفت بیخیال برو باهاش آشتی کن
منم بهش گفتم لازم نکرده گور باباش!
هیچی دیگه الان با یه دست و یه پای شکسته دارم براتون مینویسم
دیدگاه ها (۱)

مچاله کرد...شکست...خط زد...خلاصه راحت شد.....ارث باباش کِ نب...

روزها فقط کافیه کمیـــــ حضور نداشته باشیـــــ ،فراموشتـــــ...

این بار بزن لایکُ به سلامتی کاشف عسلکه عنِ همه ی حشرات رو یک...

دلش دل نبود..ژله بود..لعنتی واسه همه میلرزید جزمن

دوستان نظاره کنید من اوه روزی یه گارت میدم عوضش تا ته ته مین...

my love part 93

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط