(استاد جذاب من ) )⁦ლ( پارت 97`⁠ლ

(استاد جذاب من ) )⁦ლ( پارت 97`⁠ლ


مثله عادت همیشگی اش از استرس کله اتاق را با قدم هایش طی میکرد ناخن اش را بین دندون هایش گرفته و می جوید اگه حدس اش درست از آب در می آمد زندگیش چطوری می‌گذشت یعنی همه چی عوض میشد باید چیکار میکرد بلآخره بعد از کلی افکار مزاحم و منفی جرعت کرده و سمته عسلی تخت رفت با دست های لرزون بیبی چک را برداشت قبل از نگاه کردن بهش لب زد ٫٫٫ خدا نکنه حدسم درست باشه ٫٫٫ نگاهی به بیبی چک انداخت با دیدن خط صاف قرمز رنگ روی آن پاهایش سست شدن و همانجا رویه تخت نشست به بیبی چک تو دستش خیره شد با بهت زده نجوا کرد ات : یعنی من ...حا ..حاملم
سکوت تمام آن اتاق را فراع گرفته بود در شوکه بزرگیه فروع رفته بود این چیزه کوچیکی نبود که ساده‌ ازش باید گذشت باید چیکار میکرد به جیمین می‌گفت یا نه بعد از این مسائلی که پیش آمد حتا نمی‌خواست تویه چشم های خاکستری اش نگاه کنه ولی نمی‌تونست ازش دل بکنه عشق پارک جیمین تویه پوست و استخوان اش جاری بود فکر کردن به همه این ها باعث می‌شد بغض بدی راه گلویش را بگیره لب پایینش را بین دندون هایش گرفته تا جلوی اشک هایش را بگیره با صدای لرزون با خودش زمزمه کرد ات : م.. من .. الان ..چیکار کنم
اشک هایش بی اختیار رویه لپ های سفیدش رها شدن سریع با دستش اشک هایش را پاک نمود سپس از رویه تخت بلند شده و سمته حمام رفت بلافاصله بیبی چک را در درون سطل زباله انداخت دوباره بازگشت کرد به اتاق اش به طرف تخت رفت و روی آن نشست به تاجه تخت تکیه داد و در افکار نامفهوم اش گم شد لحظه ای به این فکر کرد که حال در شکم او بچه ای زندگی می‌کنه دستش را گذاشت رویه شکم اش حس عجیبی داشت داشتن بچه تویه شکم چیزه خیلی بزرگی بود نمی دونست خوشحال باشه یا ناراحت فکر کردن به این که تیکه ای از وجود تنها عشقش در شکم اش زندگی می‌کنه ناخودآگاه لبخند محوی روی لب های غنچه ای اش شکل گرفت خراش در باعث از بین رفتن فکر هاش شد بلافاصله برادرش را دید که در چهار چوب در ظاهر شد از همانجا از خواهرش پرسید می کو : بریم بیرون ناهار بخوریم حال و هوا مون عوض میشه
ات : نه حوصله ندارم نمی‌خوام برم
برادرش اعتراض کرد می کو : نمیشه دیگه باهم بریم حوصلم سر میره لطفاً
دختره که نتونست درخواست برادرش را رد کنه پس بدون حوصله ای باشه ای گفت و از روی تخت بلند شد با همان پلیور دراز پشمی که پایینش سفید رنگ و بالاش طوسی رنگ بود همراه برادرش به سالن رفت به طرف درب سالن رفتند بلافاصله آنجا را ترک کردند ...
دیدگاه ها (۴)

(استاد جذاب من ) )⁦ლ( پارت 98 ⁠`⁠ლدرحالیکه سوار ماشین بود به...

(استاد جذاب من) )⁦ლ( پارت 99 ⁠`⁠ლ⁠بدون در زدن وارده حمومی که...

(استاد جذاب من) )⁦ლ( پارت 96 ⁠`⁠ლ⁠جیمین : ات همچین کاری نکن ...

سلام به همه گی خواستم بدونم زحمت های که واسه این فیک میکشم ا...

مالِ منپارت ۹ | کابوسشب...عمارت در سکوت فرو رفته بود....فقط ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۹: شب اولدر اتاق بسته شد.صدای قدم‌های یه‌...

پارت۵ (در عمق نگاه تو)ایزوکو با لذت غذا را می‌خورد، و باکوگو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط