𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:³¹
ویو: ات (بعد ازدواج)
درِ ماشین که باز شد، چند لحظه فقط به عمارت خیره موندم.
همون ساختمونی بود که چند روز قبل با گریه واردش شده بودم...
اما این بار همهچیز فرق داشت.
نگاهم ناخودآگاه به حلقهای افتاد که توی دستم بود.
آروم انگشتهام رو دورش جمع کردم.
+ واقعاً اتفاق افتاد...
صدای جونگکوک از کنارم اومد.
_ پیاده شو.
سرم رو بلند کردم.
جونگکوک مثل همیشه سرد و بیحرف ایستاده بود.
انگار نه انگار چند ساعت پیش اتفاقی افتاده بود که زندگی هردومون رو برای همیشه تغییر داده بود.
پیاده شدم.
جونگکوک جلوتر از من وارد عمارت شد.
من هم دنبالش رفتم.
وقتی وارد سالن شدیم، خدمتکارها کنار رفتن.
یکی از اونها سرش رو پایین آورد.
خدمتکار: تبریک میگم، خانم.
لبخند خیلی کوچیکی زدم.
+ ممنون...
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه از کنارمون رد شد.
چند قدم که رفت، ایستاد.
_ ات.
+ بله؟
برگشت سمتم.
_ خستهای؟
متعجب نگاهش کردم.
این اولین بار بود که از وقتی به این عمارت اومده بودم، دربارهی حالم سؤال میکرد.
+ یکم.
سرش رو تکون داد.
_ برو استراحت کن.
+ تو چی؟
چند لحظه نگام کرد.
_ کار دارم.
طبق معمول.
سرم رو پایین انداختم.
+ باشه.
به سمت پلهها رفتم.
اما قبل از اینکه قدم اول رو بردارم، صدای جونگکوک دوباره اومد.
_ ات.
برگشتم.
_ از امروز...
مکث کرد.
نگاهش روی حلقهی دستم افتاد.
بعد دوباره به چشمهام نگاه کرد.
_ دیگه هیچکس نمیتونه از اسم تو برای رسیدن به ویکتور استفاده کنه.
چند ثانیه چیزی نگفتم.
بعد آرام پرسیدم:
+ چون همسر تو شدم؟
پوزخند خیلی کمرنگی زد.
_ دقیقاً.
و بدون حرف دیگهای به سمت اتاق کارش رفت.
من وسط پلهها ایستاده بودم.
به حلقه نگاه کردم.
+ همسر جونگکوک...
آروم نفس کشیدم.
+ چه زندگی عجیبی...
و برای اولین بار از وقتی وارد این عمارت شده بودم...
دیگه نمیدونستم باید از آینده بترسم،
یا منتظرش بمونم.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭:³¹
ویو: ات (بعد ازدواج)
درِ ماشین که باز شد، چند لحظه فقط به عمارت خیره موندم.
همون ساختمونی بود که چند روز قبل با گریه واردش شده بودم...
اما این بار همهچیز فرق داشت.
نگاهم ناخودآگاه به حلقهای افتاد که توی دستم بود.
آروم انگشتهام رو دورش جمع کردم.
+ واقعاً اتفاق افتاد...
صدای جونگکوک از کنارم اومد.
_ پیاده شو.
سرم رو بلند کردم.
جونگکوک مثل همیشه سرد و بیحرف ایستاده بود.
انگار نه انگار چند ساعت پیش اتفاقی افتاده بود که زندگی هردومون رو برای همیشه تغییر داده بود.
پیاده شدم.
جونگکوک جلوتر از من وارد عمارت شد.
من هم دنبالش رفتم.
وقتی وارد سالن شدیم، خدمتکارها کنار رفتن.
یکی از اونها سرش رو پایین آورد.
خدمتکار: تبریک میگم، خانم.
لبخند خیلی کوچیکی زدم.
+ ممنون...
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه از کنارمون رد شد.
چند قدم که رفت، ایستاد.
_ ات.
+ بله؟
برگشت سمتم.
_ خستهای؟
متعجب نگاهش کردم.
این اولین بار بود که از وقتی به این عمارت اومده بودم، دربارهی حالم سؤال میکرد.
+ یکم.
سرش رو تکون داد.
_ برو استراحت کن.
+ تو چی؟
چند لحظه نگام کرد.
_ کار دارم.
طبق معمول.
سرم رو پایین انداختم.
+ باشه.
به سمت پلهها رفتم.
اما قبل از اینکه قدم اول رو بردارم، صدای جونگکوک دوباره اومد.
_ ات.
برگشتم.
_ از امروز...
مکث کرد.
نگاهش روی حلقهی دستم افتاد.
بعد دوباره به چشمهام نگاه کرد.
_ دیگه هیچکس نمیتونه از اسم تو برای رسیدن به ویکتور استفاده کنه.
چند ثانیه چیزی نگفتم.
بعد آرام پرسیدم:
+ چون همسر تو شدم؟
پوزخند خیلی کمرنگی زد.
_ دقیقاً.
و بدون حرف دیگهای به سمت اتاق کارش رفت.
من وسط پلهها ایستاده بودم.
به حلقه نگاه کردم.
+ همسر جونگکوک...
آروم نفس کشیدم.
+ چه زندگی عجیبی...
و برای اولین بار از وقتی وارد این عمارت شده بودم...
دیگه نمیدونستم باید از آینده بترسم،
یا منتظرش بمونم.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۲۲۶
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط