Fate is predetermined.
part: 8
گرچه از ظاهر اتاق مشخص بود خیلی موفق نبوده
مینا چند قدمی جلو تر رفت
مینا: عزیزم؟ حالت خوبه
یول خیلی عصبی غرید: همشون میگن کاری از دست ما بر نمیاد، نمیتونیم دوباره بهتون محلت بدیم چون ۵ تا اخطار نامه کوفتی اومده ولی حتی از یکیش هم خبر نداشتم
مینا از پارچ و لیوانی که جون سالم به در برده بودن ابی ریخت و برای یول برد
مینا: اروم باش، کاری که از دستمون برنمیاد مجبوریم حداقل به خودمون مسلط باشیم
یول نفس عمیقی کشید و به صندلی تکیه داد و اب رو گرفت
یول: درست میگی...ولی سر در نمیارم...انگار همچیز برنامه ریزی شده از قبل
مینا: اره همینطوره..ولی من...
حرف مینا با صدای زنگ در قطع شد
سه نفری به سمت در خونه حرکت کردن و یول در رو باز کرد
یول: اقای بارون؟
مامور: اقای یول...شرمنده مجبورم همین الان مصادره رو انجام بدم
مینا: چ...چطور؟ مگه تا عصر وقت نبود؟
مامور نگاه شرمنده ای به مینا انداخت
مامور: حقیقتا خودمم بازخواست شدم بابت وقت اضافه ای که دادم...ناچارم
یول: باورم نمیشه، اقای بارون...من حدس میزنم این ها اتفاقی نباشن، اول مصادره بعد اینکه هیچکس کمک نمیکنه و حتی از ۵ اخطار نامه خبری نیست
مامور: جناب مین، من اطلاعی ندارم متاسفانه ولی فعلا مجبور به مصادرم
یول: پس اجازه بدید وسایل هامون رو برداریم
مامور: البته
سه نفری بیرون جلوی حیاط عمارت وایساده بودن همراه با ۵ تا چمدون و ۳ تا دل بی قرار
الیزا: عام....نظرتون با پارک چیه؟
هر سه زدن زیر خنده
خنده خوشحالی نبود...بیشتر خنده شوک و عصبی بود
مینا: باورم نمیشه...چی داره به سرمون میاد؟
یول: به نظرم ایده الیزا همچین بدم نیستا
مینا: موافقم
الیزا: البته چاره دیگه ای ام نداریم
مینا: داریم
یول و الیزا کنجکاوانه به مینا نگاه کردن
مینا انگار داشت حرفش رو توی دهنش مزه مزه میکرد که بزنه یا نه
مینا: بابام؟
یول: مینا، ما راجب این موضوع حرفامونو زدیم
گرچه از ظاهر اتاق مشخص بود خیلی موفق نبوده
مینا چند قدمی جلو تر رفت
مینا: عزیزم؟ حالت خوبه
یول خیلی عصبی غرید: همشون میگن کاری از دست ما بر نمیاد، نمیتونیم دوباره بهتون محلت بدیم چون ۵ تا اخطار نامه کوفتی اومده ولی حتی از یکیش هم خبر نداشتم
مینا از پارچ و لیوانی که جون سالم به در برده بودن ابی ریخت و برای یول برد
مینا: اروم باش، کاری که از دستمون برنمیاد مجبوریم حداقل به خودمون مسلط باشیم
یول نفس عمیقی کشید و به صندلی تکیه داد و اب رو گرفت
یول: درست میگی...ولی سر در نمیارم...انگار همچیز برنامه ریزی شده از قبل
مینا: اره همینطوره..ولی من...
حرف مینا با صدای زنگ در قطع شد
سه نفری به سمت در خونه حرکت کردن و یول در رو باز کرد
یول: اقای بارون؟
مامور: اقای یول...شرمنده مجبورم همین الان مصادره رو انجام بدم
مینا: چ...چطور؟ مگه تا عصر وقت نبود؟
مامور نگاه شرمنده ای به مینا انداخت
مامور: حقیقتا خودمم بازخواست شدم بابت وقت اضافه ای که دادم...ناچارم
یول: باورم نمیشه، اقای بارون...من حدس میزنم این ها اتفاقی نباشن، اول مصادره بعد اینکه هیچکس کمک نمیکنه و حتی از ۵ اخطار نامه خبری نیست
مامور: جناب مین، من اطلاعی ندارم متاسفانه ولی فعلا مجبور به مصادرم
یول: پس اجازه بدید وسایل هامون رو برداریم
مامور: البته
سه نفری بیرون جلوی حیاط عمارت وایساده بودن همراه با ۵ تا چمدون و ۳ تا دل بی قرار
الیزا: عام....نظرتون با پارک چیه؟
هر سه زدن زیر خنده
خنده خوشحالی نبود...بیشتر خنده شوک و عصبی بود
مینا: باورم نمیشه...چی داره به سرمون میاد؟
یول: به نظرم ایده الیزا همچین بدم نیستا
مینا: موافقم
الیزا: البته چاره دیگه ای ام نداریم
مینا: داریم
یول و الیزا کنجکاوانه به مینا نگاه کردن
مینا انگار داشت حرفش رو توی دهنش مزه مزه میکرد که بزنه یا نه
مینا: بابام؟
یول: مینا، ما راجب این موضوع حرفامونو زدیم
- ۴۴۴
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط