سرشو به پشت ِگوشت رسوند و نفس ِعمیقی کشید.

سرشو به پشت ِگوشت رسوند و نفس ِعمیقی کشید.
حس ِنفس های ِداغش لرزه‌ای به تنت انداخت:
“بهت 5 ثانیه فرصت میدم تا چیزی که میخوای رو برداری و بری کنار، خوشگلم!”
از لحن ِگستاخ مرد ِ پشت سرت متنفر بودی، اینکه همیشه میخواست حرفی که میزنه، همون لحظه‌ انجام بشه، بدون مخالفت. بدون لجبازی.
توت فرنگی هارو از توی ِیخچال در آوردی و روی ِمیز کناریت گذاشتی، و با برگشتن به پشت فاصله‌ی ِبینتون رو کمتر از چیزی که بود کردی:
“و فکر میکنی که من، به تو و ثانیه های ِکوفتیت اهمیت میدم، برادرِ عزیزم؟”
هوسوک به چشم‌هات نگاه میکرد، از همون نگاه‌‌هایی که یه زمانی خامشون بودی!
دستشو به موهات رسوند و تار مویی که جلوی ِصورتت افتاده بود و پشت گوشت داد:
دیدگاه ها (۰)

پوزخندی زدی و با فشار دادن و هول دادن ِشونه های ِ مرد، خواست...

با دستهاىِ لرزون، بوقلمونى كه به درستى پخته نشده بود رو گذاش...

از تموم شدن ِرابطه‌ی دو سالت، مدت ِزیادی نگذشته بود،و هنوزهم...

تهیونگ کوفتت نشه

پیمان نقره ای

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط