عشق

عشق
شکل حجمی از تصوراتی ست
که یک زندانی
با هر دم و بازدم اش
صورتِ معشوقه اش را
روی ذراتِ هوا می تراشد
نفس
اثر انگشتِ مرئی من است
آنگاه که تو
آن سوی دیوارها گریه می کنی
و من رج به رجِ آجرها را
به یادِ موهایت
لمس می کنم
معشوقِ من !
سلول
هر چه سرد تر
حضورِ تو
همان قدر زیباتر ،
همان قدر واضح تر . . .
دیدگاه ها (۱)

▫ ️من از تو می نوشتمگلدان ها عاشق می شدند...از تو می گفتمشقا...

تو میرفتی و همه جهان میرفت...ای همه جهانم خالی برگرد...

کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت؟که تشنه مانده دلم در هوای زم...

کاری که عشق با عاشق می کند این است که او را از خود و خودپرست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط