عقدی که قلب را دزدید
عقدی که قلب را دزدید
پارت ۳ | دشمن مشترک
صدای انفجار هنوز در گوش همه میپیچید.
فضای سالن در یک لحظه از سکوت به آشوب تبدیل شد.
محافظها اسلحههایشان را بیرون کشیدند و تلفنها یکی پس از دیگری زنگ خوردند.
جونگکوک با صدایی محکم گفت:
«همه آروم باشن.»
همان یک جمله کافی بود.
سکوت دوباره به سالن برگشت.
دستیارش تبلت را جلوی او گرفت.
«رئیس... انبار جنوبی خاندان جئون و انبار غربی خاندان پارک، دقیقاً در یک ساعت منفجر شدن.»
آت با اخم گفت:
«کار خاندان ما نیست.»
جونگکوک نگاهش را از صفحه برنداشت.
«میدونم.»
آت برای اولین بار متعجب شد.
«اینقدر مطمئنی؟»
جونگکوک آرام جواب داد:
«اگر خاندان پارک قصد حمله داشت، مستقیم به من حمله میکرد... نه به انباری که سودی براش نداره.»
چند نفر از افراد دو خاندان با تعجب به هم نگاه کردند.
پدر آت آهسته گفت:
«پس... یکی داره با هر دو خاندان بازی میکنه.»
...
یک ساعت بعد...
جونگکوک و آت همراه چند محافظ وارد محل انفجار شدند.
بوی دود و آتش هنوز در هوا بود.
ماشینهای سوخته، دیوارهای فرو ریخته و جعبههای شکسته همه جا دیده میشد.
آت آرام میان آوارها قدم زد.
ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد.
خم شد و تکهای فلز را از میان خاکستر برداشت.
روی آن، نمادی حک شده بود.
یک تاج سیاه...
که دورش را ماری پیچیده بود.
آت زیر لب گفت:
«این علامت...»
جونگکوک کنار او ایستاد.
وقتی نماد را دید، چهرهاش برای اولین بار جدیتر از همیشه شد.
«غیرممکنه...»
آت به او نگاه کرد.
«تو این نشون رو میشناسی؟»
جونگکوک بدون اینکه چشم از قطعه فلز بردارد، گفت:
«این نشان متعلق به سازمانیه که سالها پیش ناپدید شد.»
«اسمش؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«تاج سایهها...»
باد شدیدی وزید.
تکه فلز از دست آت افتاد.
همان لحظه...
صدای شلیک گلوله سکوت را شکست.
«مواظب باش!»
جونگکوک بدون فکر، دست آت را گرفت و او را به سمت خودش کشید.
گلوله از کنار شانه آت رد شد و به دیوار برخورد کرد.
محافظها فوراً به سمت مهاجم تیراندازی کردند، اما مرد نقابدار پیش از گرفتار شدن، داخل دود ناپدید شد.
آت هنوز در آغوش جونگکوک بود.
چند ثانیه...
هیچکدام چیزی نگفتند.
بعد آت آرام خودش را عقب کشید.
«لازم نبود نجاتم بدی.»
جونگکوک با همان نگاه سرد گفت:
«تا وقتی اسم تو روی قرارداد ازدواج منه... هیچکس حق نداره بهت آسیب بزنه.»
آت با حرص جواب داد:
«من به محافظ نیاز ندارم.»
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
«شاید... اما از امروز، دشمنهای ما یکی شدن.»
آت برای اولین بار حس کرد...
این مرد فقط یک دشمن نیست.
شاید تنها کسی باشد که بتواند در برابر تاریکیای که در راه است، کنار او بایستد.
پایان پارت ۳ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۳ | دشمن مشترک
صدای انفجار هنوز در گوش همه میپیچید.
فضای سالن در یک لحظه از سکوت به آشوب تبدیل شد.
محافظها اسلحههایشان را بیرون کشیدند و تلفنها یکی پس از دیگری زنگ خوردند.
جونگکوک با صدایی محکم گفت:
«همه آروم باشن.»
همان یک جمله کافی بود.
سکوت دوباره به سالن برگشت.
دستیارش تبلت را جلوی او گرفت.
«رئیس... انبار جنوبی خاندان جئون و انبار غربی خاندان پارک، دقیقاً در یک ساعت منفجر شدن.»
آت با اخم گفت:
«کار خاندان ما نیست.»
جونگکوک نگاهش را از صفحه برنداشت.
«میدونم.»
آت برای اولین بار متعجب شد.
«اینقدر مطمئنی؟»
جونگکوک آرام جواب داد:
«اگر خاندان پارک قصد حمله داشت، مستقیم به من حمله میکرد... نه به انباری که سودی براش نداره.»
چند نفر از افراد دو خاندان با تعجب به هم نگاه کردند.
پدر آت آهسته گفت:
«پس... یکی داره با هر دو خاندان بازی میکنه.»
...
یک ساعت بعد...
جونگکوک و آت همراه چند محافظ وارد محل انفجار شدند.
بوی دود و آتش هنوز در هوا بود.
ماشینهای سوخته، دیوارهای فرو ریخته و جعبههای شکسته همه جا دیده میشد.
آت آرام میان آوارها قدم زد.
ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد.
خم شد و تکهای فلز را از میان خاکستر برداشت.
روی آن، نمادی حک شده بود.
یک تاج سیاه...
که دورش را ماری پیچیده بود.
آت زیر لب گفت:
«این علامت...»
جونگکوک کنار او ایستاد.
وقتی نماد را دید، چهرهاش برای اولین بار جدیتر از همیشه شد.
«غیرممکنه...»
آت به او نگاه کرد.
«تو این نشون رو میشناسی؟»
جونگکوک بدون اینکه چشم از قطعه فلز بردارد، گفت:
«این نشان متعلق به سازمانیه که سالها پیش ناپدید شد.»
«اسمش؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«تاج سایهها...»
باد شدیدی وزید.
تکه فلز از دست آت افتاد.
همان لحظه...
صدای شلیک گلوله سکوت را شکست.
«مواظب باش!»
جونگکوک بدون فکر، دست آت را گرفت و او را به سمت خودش کشید.
گلوله از کنار شانه آت رد شد و به دیوار برخورد کرد.
محافظها فوراً به سمت مهاجم تیراندازی کردند، اما مرد نقابدار پیش از گرفتار شدن، داخل دود ناپدید شد.
آت هنوز در آغوش جونگکوک بود.
چند ثانیه...
هیچکدام چیزی نگفتند.
بعد آت آرام خودش را عقب کشید.
«لازم نبود نجاتم بدی.»
جونگکوک با همان نگاه سرد گفت:
«تا وقتی اسم تو روی قرارداد ازدواج منه... هیچکس حق نداره بهت آسیب بزنه.»
آت با حرص جواب داد:
«من به محافظ نیاز ندارم.»
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
«شاید... اما از امروز، دشمنهای ما یکی شدن.»
آت برای اولین بار حس کرد...
این مرد فقط یک دشمن نیست.
شاید تنها کسی باشد که بتواند در برابر تاریکیای که در راه است، کنار او بایستد.
پایان پارت ۳ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۱.۴k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط