معامله نهایی
معامله نهایی
پارت ۳۰
خوردن سوپی که کیکو دو ساعت مونده بود بالاسرش خیلی دل انگیز نبود ، اصلا نبود ! احساس میکردم چیزی شبیه علف توش ریخته . اشپزی کیکو که همیشه خوب بود چرا سوپش مزه ی بدی داره ؟ و اینکه چرا هسته هندونه زیر دندونم احساس کردم ؟
با این حال به خودش گفتم سوپش حرف نداره و وقتی بلاخره ولم کرد و رفت سراغ دوخت و دوزش اون سرطان خالصو کنار گذاشتم .
گوشیمو بیرون اوردم و از بین هزارتا پیامی که میتونستم جواب بدم پیوی هوانگ رو انتخاب کردم که پیام داده بود « فردا ساعت ۴ میام دنبالت . و لطفا بیشتر از یه چمدون وسیله نیار »
تایپ کردم « یه مشکلی پیش اومده »
در ثانیه جواب داد « اگر قراره یه کیف دیگه بخوای زودتر بگو نیاز به مقدمه نیست »
تند تند تایپ کردم « هیچ ربطی به کیف نداره الکی وراجی نکن »
بعد دوباره پیام فرستادم « یه اتفاقی افتاده موندم خونه دوستم ، ادرس رو برات میفرستم فردا بیا اینجا دنبالم »
جواب داد « لازمه بریم خونه چمدونتو بیاریم ؟»
« نه اینجاست تو ففط زحمت بکش کیف قشنگمو بیار »
سریع جواب داد « سفارشش دادم ولی چون اختصاصیه دیر اماده میشه . بهتره مشکلی نداشته باشی »
از بحث خارج شدم « خواهر بزرگترت هم هست ؟»
« اره ، فکر کنم بیشتر از هه جین با اون جور بشی . شخصیتش شبیهته »
« یعنی اونم خیلی خوشگل و خوش اخلاق و مهربونه ؟»
« راستش میخواستم بکم شباهتتون اینه که هردوتون اعصاب و چشاتون سگ داره ولی اجازه ندادی حرفمو کامل کنم »
با عصبانیت تایپ کردم « نقشه قتلت تو جیبمه هوانگ »
« ولی حیف که من در دسترست نیستم »
« فردا هستی »
دراما کویین بازیاش شروع شد « اوو ، چه دوست دختر ظالمی که جلوی خانواده دوست پسرش اونو کتک میزنه ! خواهرم قلچماقه بگم بیاد سراغت ؟»
#هیونجین #فیکشن
پارت ۳۰
خوردن سوپی که کیکو دو ساعت مونده بود بالاسرش خیلی دل انگیز نبود ، اصلا نبود ! احساس میکردم چیزی شبیه علف توش ریخته . اشپزی کیکو که همیشه خوب بود چرا سوپش مزه ی بدی داره ؟ و اینکه چرا هسته هندونه زیر دندونم احساس کردم ؟
با این حال به خودش گفتم سوپش حرف نداره و وقتی بلاخره ولم کرد و رفت سراغ دوخت و دوزش اون سرطان خالصو کنار گذاشتم .
گوشیمو بیرون اوردم و از بین هزارتا پیامی که میتونستم جواب بدم پیوی هوانگ رو انتخاب کردم که پیام داده بود « فردا ساعت ۴ میام دنبالت . و لطفا بیشتر از یه چمدون وسیله نیار »
تایپ کردم « یه مشکلی پیش اومده »
در ثانیه جواب داد « اگر قراره یه کیف دیگه بخوای زودتر بگو نیاز به مقدمه نیست »
تند تند تایپ کردم « هیچ ربطی به کیف نداره الکی وراجی نکن »
بعد دوباره پیام فرستادم « یه اتفاقی افتاده موندم خونه دوستم ، ادرس رو برات میفرستم فردا بیا اینجا دنبالم »
جواب داد « لازمه بریم خونه چمدونتو بیاریم ؟»
« نه اینجاست تو ففط زحمت بکش کیف قشنگمو بیار »
سریع جواب داد « سفارشش دادم ولی چون اختصاصیه دیر اماده میشه . بهتره مشکلی نداشته باشی »
از بحث خارج شدم « خواهر بزرگترت هم هست ؟»
« اره ، فکر کنم بیشتر از هه جین با اون جور بشی . شخصیتش شبیهته »
« یعنی اونم خیلی خوشگل و خوش اخلاق و مهربونه ؟»
« راستش میخواستم بکم شباهتتون اینه که هردوتون اعصاب و چشاتون سگ داره ولی اجازه ندادی حرفمو کامل کنم »
با عصبانیت تایپ کردم « نقشه قتلت تو جیبمه هوانگ »
« ولی حیف که من در دسترست نیستم »
« فردا هستی »
دراما کویین بازیاش شروع شد « اوو ، چه دوست دختر ظالمی که جلوی خانواده دوست پسرش اونو کتک میزنه ! خواهرم قلچماقه بگم بیاد سراغت ؟»
#هیونجین #فیکشن
- ۳.۲k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط