اگه توی پارتی با لباس باز ببیننتون
(اگه توی پارتی با لباس باز ببیننتون)
وانشات از: #رانپو 💚
انیمه: سگ های ولگرد بانگو
#درخواستی_وانشات
دارای هنتای🚫.
.
رانپو بخاطر کارهای که توی اژانس داشت شب دیر اومد خونه. تو هم منتظرش موندی ولی اون نیومد. تا اینکه ی پیامک از دوستت دریافت کردی: "ا.ت امشب پارتی گرفتم خوشحال میشم بیایی"
تو هم که حوصله ات سر رفته بود از خدا خواسته قبول کردی.🟢
تصمیم گرفتی ی لباس خوشگل بپوشی چرا؟ چون توی اون پارتی یکی از دخترایی بود که خیلی بهت حسادت میکرد.✅
ی لباس بد.ن نما پوشیدی که تر.قوه گ.ردن نصف سی.نه هات دست هات و تا بالای را.ن هات بود و مشکی و جذب بود؛ پوشیدی.🍀
به پارتی رفتی
.
_ویو رانپو:_
بعداز حل کلیییی پرونده به خونه برگشتم اما ا.ت؟ نبود. مهبت ام رو فعال کردم و فهمیدم رفته پارتی.
به پارتی که رفته بود، رفتم
🌵
.
_ویو ا.ت_
وقتی به پارتی رفتم مس.ت کردم خیلی زیاد و بعدش نمیدونم چی شد.
.
_راوی_
ا.ت اونقدر مس.ت بود که نمیدونست داره چکار میکنه. ی پسر بهش درخواست رقص داد و ا.ت قبول کرد.
همون لحظه رانپو وارد شد.🦠
.
_ویو رانپو_
با دیدن اینکه ا.ت داره با ی پسر دیگه میرقصه چشمام سیاه شد. دستش رو گرفتم و به خونه بردم. بدون هچ حرفی به اتاق بردمش و در رو قفل کردم. سی.نه هاش رو از روی لباس فشار دادم.🍃
- که با ی پسر دیگه میرقصی، اره؟
+ را...نپو....م...من....
روی تخت انداختمش. لباسش اونقدر باز بود که فقط زیپش رو پایین کشیدم و بعد
سی.نه هاش بیرون افتادن. شروع کردم به مکی.دن ni.پل هاش. اونم که مس.ت بود از خدا خواسته باهام همراهی میکرد.🌿
.
_ویو ا.ت_
دوتا از انگش.ت های بلن.دش رو توی خودم حس کردم. با حالت قیچی باز و بسته میکرد و بیشتر تح.ریک میشدم.
+ر....ران...رانپو....بک.ن...بکن.ش توم
و بدون هیچ تردیدی انگارممنتظر بود وارد.م شد
.
_ویو راوی_
خدا بخاطر اصرار های زیاد رانپو و ا.ت به انها ۵ قلو اعطا کرد. و ا.ت میفرمایید:🌳
دفعه ی دیگر گوه بخورم به پارتی بروم.
تاماممم🌹😶>>>
وانشات از: #رانپو 💚
انیمه: سگ های ولگرد بانگو
#درخواستی_وانشات
دارای هنتای🚫.
.
رانپو بخاطر کارهای که توی اژانس داشت شب دیر اومد خونه. تو هم منتظرش موندی ولی اون نیومد. تا اینکه ی پیامک از دوستت دریافت کردی: "ا.ت امشب پارتی گرفتم خوشحال میشم بیایی"
تو هم که حوصله ات سر رفته بود از خدا خواسته قبول کردی.🟢
تصمیم گرفتی ی لباس خوشگل بپوشی چرا؟ چون توی اون پارتی یکی از دخترایی بود که خیلی بهت حسادت میکرد.✅
ی لباس بد.ن نما پوشیدی که تر.قوه گ.ردن نصف سی.نه هات دست هات و تا بالای را.ن هات بود و مشکی و جذب بود؛ پوشیدی.🍀
به پارتی رفتی
.
_ویو رانپو:_
بعداز حل کلیییی پرونده به خونه برگشتم اما ا.ت؟ نبود. مهبت ام رو فعال کردم و فهمیدم رفته پارتی.
به پارتی که رفته بود، رفتم
🌵
.
_ویو ا.ت_
وقتی به پارتی رفتم مس.ت کردم خیلی زیاد و بعدش نمیدونم چی شد.
.
_راوی_
ا.ت اونقدر مس.ت بود که نمیدونست داره چکار میکنه. ی پسر بهش درخواست رقص داد و ا.ت قبول کرد.
همون لحظه رانپو وارد شد.🦠
.
_ویو رانپو_
با دیدن اینکه ا.ت داره با ی پسر دیگه میرقصه چشمام سیاه شد. دستش رو گرفتم و به خونه بردم. بدون هچ حرفی به اتاق بردمش و در رو قفل کردم. سی.نه هاش رو از روی لباس فشار دادم.🍃
- که با ی پسر دیگه میرقصی، اره؟
+ را...نپو....م...من....
روی تخت انداختمش. لباسش اونقدر باز بود که فقط زیپش رو پایین کشیدم و بعد
سی.نه هاش بیرون افتادن. شروع کردم به مکی.دن ni.پل هاش. اونم که مس.ت بود از خدا خواسته باهام همراهی میکرد.🌿
.
_ویو ا.ت_
دوتا از انگش.ت های بلن.دش رو توی خودم حس کردم. با حالت قیچی باز و بسته میکرد و بیشتر تح.ریک میشدم.
+ر....ران...رانپو....بک.ن...بکن.ش توم
و بدون هیچ تردیدی انگارممنتظر بود وارد.م شد
.
_ویو راوی_
خدا بخاطر اصرار های زیاد رانپو و ا.ت به انها ۵ قلو اعطا کرد. و ا.ت میفرمایید:🌳
دفعه ی دیگر گوه بخورم به پارتی بروم.
تاماممم🌹😶>>>
- ۷.۰k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط