part
part:1
name:عشق و جدایی
مثل همیشه داشتم کار هامو می کردم که اجوما اومد پیشم
اجوما=
بورا+
=بورا بیا تو انباری اشپز خونه
+کارام هنوز منون...
=میگم بیا زود
+چشم
رفتم توی انبازی که اجوما سریع در رو بست و قفل کرد
+اجوما چیزی شده چرا حالت خوب نیست؟
=بورا می خوان بفروشنت
+چیییی؟
=اروم می خوان بفروشنت به یک عمارت دیگه که اونجا کار کنی از خواهر یونگی یوری شنیدم داشت حرف می زد...
+ولی چرا من؟
=نمی دونم ولی شنیدم اون عمارت خیلی سخت گیره و قراره فردا بری اونجا
.........+
=نمی خوای به خواهرت هانا بگی؟
+ از زمانی که پدر مادرم فوت کردن اون حتی یک بارم باهام حرف نزده الان باید چی بهش بگم باید ؟
=اره ولی اون......
(یکی اجوما رو صدا کرد)
=الان میام... بورا خودتو ناراحت نکن باشه؟
+باشه ولی اجوما خیلی دلم برات تنگ میشه(بقض کردی)
=گریه نکن گلم منم همین طور....
(دوباره صداش کردن)
=من دیگه می رم خدافظ
+ خدافظ اجوما.....
با همون نگرانی که داشتم به هانا فکر می کردم اگر بهش بگم براش تاثیری هم نداره ولی بگم بهتر...
توی فکر بودم که اجوما دوباره صدام کرد
=بورا باید بری پیش ریس کارت داره.....فکر کنم به خاطر اون موضوع عه هست...
+وای خدا باشه ممنون اجوما
.........
در زدم...
مین یونگی٪
٪بیا تو
+سلام قربان.... با من کاری داشتید؟
٪وسایلت رو جمع کن فردا از اینجا میری عمارت دیگه ای
..........+
٪فهمیدی؟ (باداد)
+ببب...لههه قربان
٪حالا برو زود
رفتم بیرون... یکم حس خوبی نداشتم به این که برم....
ساعت شیش عصر بود که کارام تموم شد رفتم توی استراحتگاه و روی تخت دراز کشیدم بعد از چند دقیقه وسایلم رو جمع کردم وقتی به ساعت نگاه کردم تایم شام بود
به سمت غذا خوری رفتم تصمیم داشتم به هانا بگم چشمم رو توی سالن چرخوندم تا پیداش کنم داشت غذا می خورد....
هانا*
+می خوام باهات حرف بزنم میشه؟
.........*
نشستم روبه روش
+راستش.....
*فکر نکنم بهت اجازه داده باشم...
+من فردا از اینجا می رم فقط می خواستم بهت بگم
*خب که چی؟می خوای بگم چرا داری میری؟یا بگم نرو؟ یا این که دوباره چه گوهی خوردی هاننن؟
......+
+میدونی چیه من دلم برات تنگ میشه....
بعد سریع رفتم بیرون از غذا خوری اشک اروم از چشمام پایین اومد.....
name:عشق و جدایی
مثل همیشه داشتم کار هامو می کردم که اجوما اومد پیشم
اجوما=
بورا+
=بورا بیا تو انباری اشپز خونه
+کارام هنوز منون...
=میگم بیا زود
+چشم
رفتم توی انبازی که اجوما سریع در رو بست و قفل کرد
+اجوما چیزی شده چرا حالت خوب نیست؟
=بورا می خوان بفروشنت
+چیییی؟
=اروم می خوان بفروشنت به یک عمارت دیگه که اونجا کار کنی از خواهر یونگی یوری شنیدم داشت حرف می زد...
+ولی چرا من؟
=نمی دونم ولی شنیدم اون عمارت خیلی سخت گیره و قراره فردا بری اونجا
.........+
=نمی خوای به خواهرت هانا بگی؟
+ از زمانی که پدر مادرم فوت کردن اون حتی یک بارم باهام حرف نزده الان باید چی بهش بگم باید ؟
=اره ولی اون......
(یکی اجوما رو صدا کرد)
=الان میام... بورا خودتو ناراحت نکن باشه؟
+باشه ولی اجوما خیلی دلم برات تنگ میشه(بقض کردی)
=گریه نکن گلم منم همین طور....
(دوباره صداش کردن)
=من دیگه می رم خدافظ
+ خدافظ اجوما.....
با همون نگرانی که داشتم به هانا فکر می کردم اگر بهش بگم براش تاثیری هم نداره ولی بگم بهتر...
توی فکر بودم که اجوما دوباره صدام کرد
=بورا باید بری پیش ریس کارت داره.....فکر کنم به خاطر اون موضوع عه هست...
+وای خدا باشه ممنون اجوما
.........
در زدم...
مین یونگی٪
٪بیا تو
+سلام قربان.... با من کاری داشتید؟
٪وسایلت رو جمع کن فردا از اینجا میری عمارت دیگه ای
..........+
٪فهمیدی؟ (باداد)
+ببب...لههه قربان
٪حالا برو زود
رفتم بیرون... یکم حس خوبی نداشتم به این که برم....
ساعت شیش عصر بود که کارام تموم شد رفتم توی استراحتگاه و روی تخت دراز کشیدم بعد از چند دقیقه وسایلم رو جمع کردم وقتی به ساعت نگاه کردم تایم شام بود
به سمت غذا خوری رفتم تصمیم داشتم به هانا بگم چشمم رو توی سالن چرخوندم تا پیداش کنم داشت غذا می خورد....
هانا*
+می خوام باهات حرف بزنم میشه؟
.........*
نشستم روبه روش
+راستش.....
*فکر نکنم بهت اجازه داده باشم...
+من فردا از اینجا می رم فقط می خواستم بهت بگم
*خب که چی؟می خوای بگم چرا داری میری؟یا بگم نرو؟ یا این که دوباره چه گوهی خوردی هاننن؟
......+
+میدونی چیه من دلم برات تنگ میشه....
بعد سریع رفتم بیرون از غذا خوری اشک اروم از چشمام پایین اومد.....
- ۱۷.۰k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط