بسیار غم انگیزم، بسیار نمی دانی!

بسیار غم انگیزم، بسیار نمی دانی!

لطفی کن و حاشا کن، بسیار شمردن را!


از فاصله‌ها خسته، محتاج به آغوشم...

باید تو بلد باشی، بر سینه فشردن را!


موهای تو در باد و، دین و دل من بر باد!

بسپار به قاموس‌ات، بر باد سپردن را!


می خندی و می میرم، می میرم و می خندی

هرگز تو نمی فهمی از دلهره مردن را!


ای سیب‌ترین لذت‌! ای حسرت بی‌پایان

بد تجربه‌ای بودی دیدن... وَ نخوردن را!


شعر است و پریشانی! هر چند نمی دانی!

بگذار بلد باشم، نام تو نبردن را...!


| م هاشمی هخا |
دیدگاه ها (۳۷)

همیشه به احساساتش حسودیم می شد... احساساتی که از بروز دادنش ...

میخواهم با کمی دوست داشتن زندگی کنمزیر سایه خودم، رها از آدم...

گفت: خوش به حالتگفتم: چراگفت: عقل نداری راحتی خندیدیم نگاش ک...

نخند جانم ،نخندآدم دست و پای دلش میان چال گونه ات میشکند... ...

~عشق و جدایی~~فصل دوم~ Part:"3"ویو کوکثانیه ها گذشت...تبدیل ...

کوک: اره خوبم کجا میخوای بری جیمین: میخوام برم پیش یونگی راس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط