از گپ چی پی تی خواستم یک سناریو درمورد آکاری و شیبکوتارو
از گپ چی پی تی خواستم یک سناریو درمورد آکاری و شیبکوتارو درست که ببنید چی شد
حتماً — اینم دو صحنهی جداگانه به شکل **فنفیکشن کوتاه** با حالوهوای یوریچی: آرام، سنگین، کمحرف اما عمیق.
---
## 1) واکنش یوریچی با داماد
شب بود. باد آرام از میان درختها میگذشت. یوریچی روبهروی مردی که قرار بود همسر دخترش شود ایستاده بود. نگاهش مثل همیشه آرام بود، اما از همان آرامش، سنگینی عجیبی احساس میشد.
مرد کمی مضطرب بود و سعی میکرد احترامش را حفظ کند.
یوریچی بعد از چند لحظه سکوت گفت:
> «تو او را دوست داری؟»
مرد با صداقت جواب داد:
> «بله.»
> «حتی وقتی خوشحال نیست؟»
> «بله.»
> «حتی وقتی از تو دور میشود؟»
مرد مکث کرد، بعد با اطمینان گفت:
> «اگر لازم باشد، باز هم کنارش میمانم.»
یوریچی نگاهش را پایین انداخت. نه از سر تحقیر، بلکه انگار چیزی را در دلش سبکسنگین میکرد. سپس آهسته گفت:
> «محبت، وقتی ارزش دارد که در سختی هم باقی بماند.»
بعد چشمهایش را بست و ادامه داد:
> «اگر روزی نتوانستی او را محافظت کنی، اول از خودت بپرس که آیا شایستهی ایستادن کنار او بودهای یا نه.»
مرد محکم سر تکان داد.
یوریچی فقط یک قدم عقب رفت و در همان سکوت همیشگیاش، نوعی پذیرش دیده میشد. نه از جنس رضایت کاملِ شاد، بلکه از جنس اعتمادِ محتاطانه.
> «فعلاً، تو را میپذیرم.»
---
## 2) واکنش یوریچی با دخترش
بعد از آن، یوریچی در ایوان خانه نشست. دخترش آرام کنار او آمد؛ هیجان و نگرانی را همزمان در چهرهاش میشد دید.
او چیزی نگفت، فقط روبهرویش نشست.
یوریچی چند لحظه به او نگاه کرد. نگاهش برای پدری که زیاد حرف نمیزند، غیرعادی گرم بود.
> «تصمیمت را گرفتهای؟»
دخترش سر تکان داد.
> «بله.»
> «از روی ترس نیست؟»
> «نه.»
> «از روی اجبار نیست؟»
> «نه.»
یوریچی سرش را کمی پایین آورد. انگار میخواست اطمینان پیدا کند که این انتخاب از دلِ خودش آمده، نه از فشار دنیا.
بعد از سکوتی کوتاه گفت:
> «وقتی من نبودم، تو رشد کردی.»
دخترش با تعجب به او نگاه کرد.
یوریچی ادامه داد:
> «این، چیزی است که من همیشه برایش دعا میکردم؛ نه اینکه در سایهی من بمانی، بلکه روزی بتوانی راه خودت را انتخاب کنی.»
دخترش چشمهایش را پایین انداخت و لبخند کمرنگی زد.
> «اما من هنوز… میترسم.»
یوریچی برای اولین بار کمی نرمتر شد.
> «ترس، نشانهی ناتوانی نیست. نشانهی آن است که چیزی برای از دست دادن داری.»
بعد خیلی آرام دستش را روی سر او گذاشت — شاید کوتاهترین و صمیمیترین حرکت پدرانهای که میشد از یوریچی دید.
> «اگر او مرد درست باشد، با تو خواهد ماند. اگر نه، من هنوز اینجا هستم.»
---
خدایی خوبه نه ؟
حتماً — اینم دو صحنهی جداگانه به شکل **فنفیکشن کوتاه** با حالوهوای یوریچی: آرام، سنگین، کمحرف اما عمیق.
---
## 1) واکنش یوریچی با داماد
شب بود. باد آرام از میان درختها میگذشت. یوریچی روبهروی مردی که قرار بود همسر دخترش شود ایستاده بود. نگاهش مثل همیشه آرام بود، اما از همان آرامش، سنگینی عجیبی احساس میشد.
مرد کمی مضطرب بود و سعی میکرد احترامش را حفظ کند.
یوریچی بعد از چند لحظه سکوت گفت:
> «تو او را دوست داری؟»
مرد با صداقت جواب داد:
> «بله.»
> «حتی وقتی خوشحال نیست؟»
> «بله.»
> «حتی وقتی از تو دور میشود؟»
مرد مکث کرد، بعد با اطمینان گفت:
> «اگر لازم باشد، باز هم کنارش میمانم.»
یوریچی نگاهش را پایین انداخت. نه از سر تحقیر، بلکه انگار چیزی را در دلش سبکسنگین میکرد. سپس آهسته گفت:
> «محبت، وقتی ارزش دارد که در سختی هم باقی بماند.»
بعد چشمهایش را بست و ادامه داد:
> «اگر روزی نتوانستی او را محافظت کنی، اول از خودت بپرس که آیا شایستهی ایستادن کنار او بودهای یا نه.»
مرد محکم سر تکان داد.
یوریچی فقط یک قدم عقب رفت و در همان سکوت همیشگیاش، نوعی پذیرش دیده میشد. نه از جنس رضایت کاملِ شاد، بلکه از جنس اعتمادِ محتاطانه.
> «فعلاً، تو را میپذیرم.»
---
## 2) واکنش یوریچی با دخترش
بعد از آن، یوریچی در ایوان خانه نشست. دخترش آرام کنار او آمد؛ هیجان و نگرانی را همزمان در چهرهاش میشد دید.
او چیزی نگفت، فقط روبهرویش نشست.
یوریچی چند لحظه به او نگاه کرد. نگاهش برای پدری که زیاد حرف نمیزند، غیرعادی گرم بود.
> «تصمیمت را گرفتهای؟»
دخترش سر تکان داد.
> «بله.»
> «از روی ترس نیست؟»
> «نه.»
> «از روی اجبار نیست؟»
> «نه.»
یوریچی سرش را کمی پایین آورد. انگار میخواست اطمینان پیدا کند که این انتخاب از دلِ خودش آمده، نه از فشار دنیا.
بعد از سکوتی کوتاه گفت:
> «وقتی من نبودم، تو رشد کردی.»
دخترش با تعجب به او نگاه کرد.
یوریچی ادامه داد:
> «این، چیزی است که من همیشه برایش دعا میکردم؛ نه اینکه در سایهی من بمانی، بلکه روزی بتوانی راه خودت را انتخاب کنی.»
دخترش چشمهایش را پایین انداخت و لبخند کمرنگی زد.
> «اما من هنوز… میترسم.»
یوریچی برای اولین بار کمی نرمتر شد.
> «ترس، نشانهی ناتوانی نیست. نشانهی آن است که چیزی برای از دست دادن داری.»
بعد خیلی آرام دستش را روی سر او گذاشت — شاید کوتاهترین و صمیمیترین حرکت پدرانهای که میشد از یوریچی دید.
> «اگر او مرد درست باشد، با تو خواهد ماند. اگر نه، من هنوز اینجا هستم.»
---
خدایی خوبه نه ؟
- ۷۶۱
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط