پارت ۲۸
پارت ۲۸
آمادهسازی — آخرین تلاش برای نجات
هفته تمام، رزا با یک امیدِ احمقانه زندگی کرد. فکر میکرد اگر فقط یک بار دوباره آن تهسوکِ قدیمی را ببیند، اگر فقط یک بار دوباره در چشمانش عشق را بخواند، همه چیز درست میشود.
امروز سالگرد ازدواجشان بود.
رزا تمام صبح را در آشپزخانه گذراند. بوی غذاهای مورد علاقهی تهسوک، تمام خانه را پر کرده بود. او با دقت، هر چیزی را چید که تهسوک همیشه دوست داشت. حتی میز را با شمعهای ملایم و گلهای تازه تزئین کرد؛ انگار که میخواست با این زیبایی، آن تاریکیِ پنهان در قلب تهسوک را بیرون براند.
او ساعتها وقت صرف کرد تا خودش را آماده کند. لباسِ سرمهایِ گرانی خریده بود که تهسوک همیشه میگفت به او میآید. موهایش را با دقت حالت داد و عطری زد که روزهای اولِ آشناییشان میزدند. رزا در مقابل آینه ایستاد، به خودش نگاه کرد و با خودش زمزمه کرد: «امشب همه چیز عوض میشه. امشب دوباره همونجوری میشیم.»
او حتی برای تهسوک یک هدیهی کوچک و گرانقیمت هم خریده بود؛ ساعتی که مدتها بود برایش آرزو میکرد.
شب — سقوط در تاریکی
ساعت از نیمهشب گذشت. رزا با قلبِ لرزان، جلوی میزِ چیده شده ایستاده بود. بوی شمعها و گلها، حالا بیشتر شبیه بویِ یک مراسمِ عزاداری بود تا یک جشن.
صدای باز شدنِ در آمد. تهسوک وارد شد. اما نه با آن نگاهی که رزا انتظار داشت؛ با نگاهی خسته، عصبی و پر از کینه.
رزا با لبخندی که لرز میхید، به سمتش رفت:
— تبریک میگم تهسوک… میدونی امروز چی بود؟ من فقط میخواستم…
هنوز جملهاش تمام نشده بود که تهسوک با صدایی که از شدت خشم میلرزید، حرفش را قطع کرد:
— این مسخرهبازیها چیه؟ واقعاً فکر کردی با این کارهای بچهگانه میتونی چیزی رو عوض کنی؟
رزا خشکش زد. لبخندش کمکم محو شد:
— من فقط میخواستم خوشحالت کنم… سالگردمون بود…
تهسوک با نگاهی تحقیرآمیز به میز، به گلها و به لباسِ رزا نگاه کرد و با لحنی گزنده گفت:
— داری پولهای منو واسه این چیزای بیخود هدر میدی؟ فکر کردی من وقت دارم واسه این نمایشها وقت بذارم؟ این همه هزینه، این همه فیلم بازی کردن… واقعاً خستهکننده است!
رزا اشک در چشمانش حلقه زد:
— چرا اینطوری میگی؟ من فقط میخواستم…
ناگهان، سکوتِ اتاق با صدایِ وحشتناکی شکسته شد. تهسوک، بدون ذرهای تردید، ضربهای به صورتِ رزا زد. ضربهای که نه فقط پوست، بلکه تمامِ روحِ رزا را تکهتکه کرد.
رزا از شدتِ ضربه به عقب پرت شد و دستش به میز خورد. شمعها افتادند و گلها روی زمین پخش شدند. رزا در حالی که دستش را روی گونهاش گذاشته بود و لرز میکرد، با چشمانی پر از شوک به او نگاه کرد.
تهسوک، در حالی که نفسنفس میزد، با نگاهی که از انسانیت خالی بود، با فریاد گفت:
— فکر کردی کی هستی؟ با این لباسها و این ادا و اطوارها… فکر کردی من نمیفهمم داری چیکار میکنی؟ تو فقط یه هرزهای که میخواد با پول من خودش رو به من تحمیل کنه!
کلمه «هرزه» مثل یک تیغِ زنگزده در گوشهای رزا پیچید.
در آن لحظه، رزا فهمید که آن مردی که زیر باران منتظرش مانده بود، واقعاً مرده است. کسی که روبروی او ایستاده بود، یک غریبه بود؛ یک هیولا که با لبخندهای خودش را گول زده بود.
رزا نه گریه کرد و نه فریاد زد. او فقط در میانِ بقایایِ میزِ سالگرد و گلهای له شده، نشست و به فضای خالیِ جلوی چشمش خیره شد. تمامِ دنیای او، در یک لحظه، به خاکستر تبدیل شد.
آمادهسازی — آخرین تلاش برای نجات
هفته تمام، رزا با یک امیدِ احمقانه زندگی کرد. فکر میکرد اگر فقط یک بار دوباره آن تهسوکِ قدیمی را ببیند، اگر فقط یک بار دوباره در چشمانش عشق را بخواند، همه چیز درست میشود.
امروز سالگرد ازدواجشان بود.
رزا تمام صبح را در آشپزخانه گذراند. بوی غذاهای مورد علاقهی تهسوک، تمام خانه را پر کرده بود. او با دقت، هر چیزی را چید که تهسوک همیشه دوست داشت. حتی میز را با شمعهای ملایم و گلهای تازه تزئین کرد؛ انگار که میخواست با این زیبایی، آن تاریکیِ پنهان در قلب تهسوک را بیرون براند.
او ساعتها وقت صرف کرد تا خودش را آماده کند. لباسِ سرمهایِ گرانی خریده بود که تهسوک همیشه میگفت به او میآید. موهایش را با دقت حالت داد و عطری زد که روزهای اولِ آشناییشان میزدند. رزا در مقابل آینه ایستاد، به خودش نگاه کرد و با خودش زمزمه کرد: «امشب همه چیز عوض میشه. امشب دوباره همونجوری میشیم.»
او حتی برای تهسوک یک هدیهی کوچک و گرانقیمت هم خریده بود؛ ساعتی که مدتها بود برایش آرزو میکرد.
شب — سقوط در تاریکی
ساعت از نیمهشب گذشت. رزا با قلبِ لرزان، جلوی میزِ چیده شده ایستاده بود. بوی شمعها و گلها، حالا بیشتر شبیه بویِ یک مراسمِ عزاداری بود تا یک جشن.
صدای باز شدنِ در آمد. تهسوک وارد شد. اما نه با آن نگاهی که رزا انتظار داشت؛ با نگاهی خسته، عصبی و پر از کینه.
رزا با لبخندی که لرز میхید، به سمتش رفت:
— تبریک میگم تهسوک… میدونی امروز چی بود؟ من فقط میخواستم…
هنوز جملهاش تمام نشده بود که تهسوک با صدایی که از شدت خشم میلرزید، حرفش را قطع کرد:
— این مسخرهبازیها چیه؟ واقعاً فکر کردی با این کارهای بچهگانه میتونی چیزی رو عوض کنی؟
رزا خشکش زد. لبخندش کمکم محو شد:
— من فقط میخواستم خوشحالت کنم… سالگردمون بود…
تهسوک با نگاهی تحقیرآمیز به میز، به گلها و به لباسِ رزا نگاه کرد و با لحنی گزنده گفت:
— داری پولهای منو واسه این چیزای بیخود هدر میدی؟ فکر کردی من وقت دارم واسه این نمایشها وقت بذارم؟ این همه هزینه، این همه فیلم بازی کردن… واقعاً خستهکننده است!
رزا اشک در چشمانش حلقه زد:
— چرا اینطوری میگی؟ من فقط میخواستم…
ناگهان، سکوتِ اتاق با صدایِ وحشتناکی شکسته شد. تهسوک، بدون ذرهای تردید، ضربهای به صورتِ رزا زد. ضربهای که نه فقط پوست، بلکه تمامِ روحِ رزا را تکهتکه کرد.
رزا از شدتِ ضربه به عقب پرت شد و دستش به میز خورد. شمعها افتادند و گلها روی زمین پخش شدند. رزا در حالی که دستش را روی گونهاش گذاشته بود و لرز میکرد، با چشمانی پر از شوک به او نگاه کرد.
تهسوک، در حالی که نفسنفس میزد، با نگاهی که از انسانیت خالی بود، با فریاد گفت:
— فکر کردی کی هستی؟ با این لباسها و این ادا و اطوارها… فکر کردی من نمیفهمم داری چیکار میکنی؟ تو فقط یه هرزهای که میخواد با پول من خودش رو به من تحمیل کنه!
کلمه «هرزه» مثل یک تیغِ زنگزده در گوشهای رزا پیچید.
در آن لحظه، رزا فهمید که آن مردی که زیر باران منتظرش مانده بود، واقعاً مرده است. کسی که روبروی او ایستاده بود، یک غریبه بود؛ یک هیولا که با لبخندهای خودش را گول زده بود.
رزا نه گریه کرد و نه فریاد زد. او فقط در میانِ بقایایِ میزِ سالگرد و گلهای له شده، نشست و به فضای خالیِ جلوی چشمش خیره شد. تمامِ دنیای او، در یک لحظه، به خاکستر تبدیل شد.
- ۲۷۴
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط