راهی برای نجات

راهی برای نجات...
پارت هشتم
_________________
نیم ساعتی میشد داخل مسیر بودند نیم نگاهی به مرد کنارش انداخت...نمی‌دونست دارن کجا میرن اما خب کنارش جرعت سوال پرسیدند نداشت.تو افکار خودش بود که گوشیش زنگ خورد سریع از داخل کیفش در آورد که با اسم برادرش مواجه شد "سوهیون"
تلفن و جواب داد
_اوه سوهیوناا ...اتفاقی افتاده؟
&سلام فسقلی...نه هیچی نشده...کجایی؟!
داخل ماشین انقدر غرق سکوت بود که صدای سوهیون به گوش جونگکوک می‌رسید....کوک نیم نگاهی به دختر کنارش انداخت و ادامه رانندگی شو کرد
_عامم...بیرونم...چیزی...
& خب کجایی بچه؟میدونم بیرونی....نباشی عجیبه...
ات نگاهی به جونگکوک کرد که کوک آروم لب زد:
_داریم میریم آرامگاه
_چیزه...داریم میریم ...نه یعنی دارم میرم آرامگاه.
&آرامگاه؟...حالت خوبه؟
_آره سوهیونا خوبم...بعدا باهم حرف می‌زنیم باشه؟!
&یکم منتظر بمون منم میام خب؟!
_ نه من...
&فعلا.
سوهیون تلفن رو قطع کرد
_عالی شد....الان برادرمو کجای دلم بزارم!
_برادرت بود؟
_اره
_پارک سوهیون؟!
ات نگاهی به جونگکوک انداخت و "اوهومی" زیر لب گفت
بعد از پنج دقیقه به محل مورد نظرشون رسیدن جونگکوک پیاده شد و شروع به حرکت کردن کرد و ات هم پشتش راه اومد تا اینکه روبرو یه قبر/آرامگاه ایستادند ...
_این کیه؟
جونگکوک سرش و پایین انداخت و لب زد:
_پدر و مادر تهیونگ...جواب همه سوالات رو میدم.
_خب؟
_ به دارو های جدید اینجوری واکنش میده چون همینا باعث شده الان اینجا باشه...مصرف بیش از حد دوز بالای قرص اون رو به اینجا کشونده. توی گذشته اش زیاد آدم نمیشناخت شاید فقط در حد تعداد انگشت شمار ...دکتر قبلیش...دکتر سو بوده که مجبور شدیم عوض کنیم.
_چرا؟!
_چون قرص های خطرناک میداد ...دوز های بالاتر از حد توان بدنش همینا باعث تشنج شبانه میشد ، باعث بدتر شدن بیماریش میشد....چیز زیادی نیست که بخوای بدونی دختر.
_پدر و مادرش چی؟
جونگکوک نگاهی به آرامگاه روبروش انداخت
_توی تصادف مردن
_خودش توی اون تصادف نبوده؟
_بهتره از خودش بپرسی..چون منم جوابش و نمیدونم.میدونم ناراحت میشه برای همین بیشتر از این ادامه ندادم تا بهش فشار بیارم...با صدای سوهیون ات برگشت اما جونگکوک تکان ریزی نخورد
& اوه ات ..اینجایی!
ات نگاهی به جونگکوک کرد که کوک لب زد:
_تو ماشین منتظرتم.
_خیلی ممنون اما با داداشم برمیگردم شما‌‌‌...
_تو ماشین منتظرتم بچه!
_باشه
جونگکوک برگشت و از کنار سوهیون رد شد لحظه ایی باهاش چشم تو چشم شد.
_چیزی شده داداش؟
&گفتی پرونده جدیده ات برا کیه؟
_کیم تهیونگ! چطور؟!
&همینجوری ....نگران نباش
_تا اینجا برای همین اومدی؟
&خب گفتی اومدی اینجا یکمم نگران شدم چون تو وقتی حالت بده میای اینجا...ولی چرا اینجایی ؟!...آرامگاه بابا و مامان که اونور تره...
_خ.خب اومدم اینجا آرامگاه یکی از دوستام.
& میای برسونمت؟
_نه با همون دوستم میرم ...
پرش زمانی به داخل ماشین جونگکوک*
_کجا میری؟
_میرم بیمارستان ولی اگر شما کار دارید هرجا راحت هستی پیاده میشم میرم._
_خودمم با تهیونگ کار دارم
_ساعت ملاقات نیست...اجازه نمیدن بیای!
_اجازه میدن...تو منو میبری پیشش.
بعد از چند دقیقه به بیمارستان رسیدن با همدیگه پیاده شدن وارد ساختمان اعصاب و روان شدند
_من میرم پیش پرستار ها تو برو پیش تهیونگ فقط طول نکشته که من زیر سوال میرم.
_باشه
ویو جونگکوک*
آروم وارد اتاق تهیونگ شد که ندیده اش...
_کجاست یعنی؟
خواست برگرده که همون موقع در گوشه اتاق که انگار دستشویی و حمام بود باز شد تهیونگ اومد بیرون با دیدن جونگکوک تعجب کرد
_چیزی شده؟...بیا بشین.
تهیونگ با کمی درد پهلوش روی تخت نشست و منتظر نشستن جونگکوک شد
_فقط ازت یه سوال دارم کیم!
اخم های تهیونگ کمی تو هم رفت و لب زد
_چیشده که من و با فامیلم صدا میکنی؟
_تو میدونی برادر ات کیه؟
_چی؟!
_کیم فاکینگ تهیونگ!میدونی برادر لعنتی ات کیه؟!
تهیونگ کمی جابه جا شد و لب زد:
_پارک سوهیون رو میگی؟!
جونگکوک خنده عصبی کرد
_پس میدونی کیه!...و انقدر راحت خودت و در معرض دیدش و کنار نزدیک ترین آدم زندگیش بردی!....لعنتی اون پلیس همین الانشم فقط دنبال ماعه انگار کل زندگیش با پیدا کردن ما معنی دار میشه بعد تو انقدر راحت...هوفف...بعضی موقع ها شک می‌کنم تو همون تهیونگی.
_.....
نظز یادت نره رفیقم!

#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#fake#bangtan
دیدگاه ها (۱۰)

راهی برای نجات...پارت نهم________________ تهیونگ نگاهی به در...

زندگی دوباره...پارت سیزدهم_____________جونگکوک منتظر ادامه ح...

زندگی دوباره...پارت دوازدهم______________ات:گفتم میدونم کجاس...

راهی برای نجات....پارت هفتم________________________با صدای م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط