🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
پارت ۲۷ | «نامهای که هرگز خوانده نشد» ✉️🖤
جیا چند ثانیه فقط به پاکت خیره ماند.
پاکت کوچک و قدیمی بود.
لبههایش کمی فرسوده شده بود، اما هنوز سالم بود.
جیا آن را از داخل جعبه بیرون آورد.
تهیونگ با تعجب گفت:
— این دیگه چیه؟
جیا پاکت را برگرداند.
پشتش هیچ چیزی نوشته نشده بود.
روی قسمت جلوی پاکت فقط یک اسم دیده میشد:
«جیا»
چشمهای جیا گرد شد.
— اسم منه...
تهیونگ آرام گفت:
— بازش کن.
جیا لحظهای مکث کرد.
— شاید نباید...
تهیونگ گفت:
— اگه برای تو نوشته شده، احتمالاً باید بدونی داخلش چیه.
جیا نفس عمیقی کشید و پاکت را باز کرد.
داخلش یک برگهی تاخورده بود.
جیا برگه را بیرون آورد.
خط روی آن دستنویس بود.
او شروع به خواندن کرد.
چند خط اول ساده بود.
اما ناگهان...
جیا مکث کرد.
تهیونگ پرسید:
— چی نوشته؟
جیا دوباره به برگه نگاه کرد.
— نوشته...
صدایش آرام شد.
— «اگر روزی جیا این نامه رو خوند...»
جیا دیگر ادامه نداد.
تهیونگ با نگرانی گفت:
— ادامهش رو بخون.
جیا دوباره شروع کرد.
— «باید بدونه که هیچوقت فراموشش نکردم.»
جیا سرش را بالا آورد.
— این یعنی چی؟
تهیونگ جواب نداشت.
جیا ادامه داد.
— «هر اتفاقی که افتاد، تقصیر جیا نبود.»
چشمهای جیا پر از سؤال شد.
— چرا باید کسی اینو دربارهی من نوشته باشه؟
تهیونگ آرام گفت:
— هنوز نمیدونیم.
جیا دوباره به نامه نگاه کرد.
پایین نامه فقط یک جملهی دیگر نوشته شده بود:
«وقتی زمانش رسید، حقیقت را به او بگویید.»
جیا خشک شد.
— حقیقت؟
تهیونگ هم ساکت ماند.
جیا پایین برگه را نگاه کرد.
اما...
هیچ اسمی به عنوان فرستنده وجود نداشت.
فقط یک علامت کوچک در گوشهی کاغذ بود.
همان دو حرف:
«س.ی»
جیا آهسته گفت:
— دوباره همون حروف...
تهیونگ به علامت نگاه کرد.
— سایا؟
جیا سرش را تکان داد.
— نمیدونم.
همان لحظه صدای در آمد.
هر دو برگشتند.
جونگکوک پشت در ایستاده بود.
نگاهش روی نامه افتاد.
— چی پیدا کردید؟
جیا نامه را سریع پایین آورد.
اما این بار پنهانش نکرد.
برگه را به جونگکوک داد.
جونگکوک شروع به خواندن کرد.
هرچه جلوتر رفت...
چهرهاش جدیتر شد.
وقتی به علامت پایین نامه رسید، دستش متوقف شد.
س.ی
جونگکوک چند ثانیه به آن خیره ماند.
جیا پرسید:
— این حروف رو میشناسی؟
جونگکوک آرام جواب داد:
— نه.
اما این بار...
جوابش مثل دفعههای قبل محکم نبود.
جیا متوجه شد.
— جونگکوک؟
او سرش را بلند کرد.
— چی؟
— مطمئنی؟
جونگکوک چند لحظه به جیا نگاه کرد.
بعد نامه را به او برگرداند.
— مطمئن نیستم.
جیا به نامه نگاه کرد.
برای اولین بار...
احساس میکرد جوابهای گذشتهاش شاید خیلی نزدیکتر از چیزی باشند که فکر میکرد.
اما هنوز نمیدانست...
این نامه سالها قبل، توسط چه کسی نوشته شده بود. 🖤✉️
پارت ۲۷ | «نامهای که هرگز خوانده نشد» ✉️🖤
جیا چند ثانیه فقط به پاکت خیره ماند.
پاکت کوچک و قدیمی بود.
لبههایش کمی فرسوده شده بود، اما هنوز سالم بود.
جیا آن را از داخل جعبه بیرون آورد.
تهیونگ با تعجب گفت:
— این دیگه چیه؟
جیا پاکت را برگرداند.
پشتش هیچ چیزی نوشته نشده بود.
روی قسمت جلوی پاکت فقط یک اسم دیده میشد:
«جیا»
چشمهای جیا گرد شد.
— اسم منه...
تهیونگ آرام گفت:
— بازش کن.
جیا لحظهای مکث کرد.
— شاید نباید...
تهیونگ گفت:
— اگه برای تو نوشته شده، احتمالاً باید بدونی داخلش چیه.
جیا نفس عمیقی کشید و پاکت را باز کرد.
داخلش یک برگهی تاخورده بود.
جیا برگه را بیرون آورد.
خط روی آن دستنویس بود.
او شروع به خواندن کرد.
چند خط اول ساده بود.
اما ناگهان...
جیا مکث کرد.
تهیونگ پرسید:
— چی نوشته؟
جیا دوباره به برگه نگاه کرد.
— نوشته...
صدایش آرام شد.
— «اگر روزی جیا این نامه رو خوند...»
جیا دیگر ادامه نداد.
تهیونگ با نگرانی گفت:
— ادامهش رو بخون.
جیا دوباره شروع کرد.
— «باید بدونه که هیچوقت فراموشش نکردم.»
جیا سرش را بالا آورد.
— این یعنی چی؟
تهیونگ جواب نداشت.
جیا ادامه داد.
— «هر اتفاقی که افتاد، تقصیر جیا نبود.»
چشمهای جیا پر از سؤال شد.
— چرا باید کسی اینو دربارهی من نوشته باشه؟
تهیونگ آرام گفت:
— هنوز نمیدونیم.
جیا دوباره به نامه نگاه کرد.
پایین نامه فقط یک جملهی دیگر نوشته شده بود:
«وقتی زمانش رسید، حقیقت را به او بگویید.»
جیا خشک شد.
— حقیقت؟
تهیونگ هم ساکت ماند.
جیا پایین برگه را نگاه کرد.
اما...
هیچ اسمی به عنوان فرستنده وجود نداشت.
فقط یک علامت کوچک در گوشهی کاغذ بود.
همان دو حرف:
«س.ی»
جیا آهسته گفت:
— دوباره همون حروف...
تهیونگ به علامت نگاه کرد.
— سایا؟
جیا سرش را تکان داد.
— نمیدونم.
همان لحظه صدای در آمد.
هر دو برگشتند.
جونگکوک پشت در ایستاده بود.
نگاهش روی نامه افتاد.
— چی پیدا کردید؟
جیا نامه را سریع پایین آورد.
اما این بار پنهانش نکرد.
برگه را به جونگکوک داد.
جونگکوک شروع به خواندن کرد.
هرچه جلوتر رفت...
چهرهاش جدیتر شد.
وقتی به علامت پایین نامه رسید، دستش متوقف شد.
س.ی
جونگکوک چند ثانیه به آن خیره ماند.
جیا پرسید:
— این حروف رو میشناسی؟
جونگکوک آرام جواب داد:
— نه.
اما این بار...
جوابش مثل دفعههای قبل محکم نبود.
جیا متوجه شد.
— جونگکوک؟
او سرش را بلند کرد.
— چی؟
— مطمئنی؟
جونگکوک چند لحظه به جیا نگاه کرد.
بعد نامه را به او برگرداند.
— مطمئن نیستم.
جیا به نامه نگاه کرد.
برای اولین بار...
احساس میکرد جوابهای گذشتهاش شاید خیلی نزدیکتر از چیزی باشند که فکر میکرد.
اما هنوز نمیدانست...
این نامه سالها قبل، توسط چه کسی نوشته شده بود. 🖤✉️
- ۴۳۸
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط