「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 176
✦.................................
تهیونگ فقط سرش را کمی به سمت او چرخاند، چشم هایشان برای چند ثانیه در هم گره خورد بعد خیلی آرام آنقدر آرام که فقط آیلین شنید، گفت:
_ دیر اومدم دیگه دیر نمیرسم.
اشک های آیلین بیوقفه روی گونه هایش میلغزید، تمام وجودش فریاد میزد که بدود خودش را به او برساند دستش را بگیرد... اما زنجیرها اجازه نمیدادند.
در همان لحظه... کای که چند متر آن طرف تر ایستاده بود بیاختیار نگاهش بین تهیونگ و آیلین چرخید دستش آرام روی اسلحه اش نشست، جملهی رافائل دوباره در ذهنش پیچید:
«اگه لازم شد... اول به آیلین شلیک کن.»
نفسش سنگین شد، انگشتش میلرزید و برای اولین بار تصمیمی گرفت که میدانست، بعد از آن دیگر راه برگشتی وجود ندارد ، دستکش چرمی اش از عرق خیس شده بود
رافائل بدون اینکه برگردد، گفت:
رافائل: کای...
کای سریع صاف ایستاد
رافائل: وقتشه وفاداریتو ثابت کنی.
تمام افراد سوله نگاهشان به کای دوخته شد، صدای باران روی سقف فلزی از همیشه بلندتر به گوش میرسید، رافائل آرام دستش را بالا آورد و به سمت آیلین اشاره کرد
رافائل: اسلحهتو بکش...
کای نفسش را حبس کرد، دستش خیلی آرام قبضهی اسلحه را گرفت، آیلین با ناباوری نگاهش میکرد.
+ کای...
کای حتی جرئت نکرد به چشم هایش نگاه کند، رافائل با بیحوصلگی گفت:
رافائل: منتظرم
صدای کشیده شدن اسلحه داخل سوله پیچید، کای اسلحه را بیرون آورد دستش میلرزید... اما نه از ترس مرگ از ترس انتخابی که مجبور بود انجام بدهد.
آیلین آرام زمزمه کرد:
+ کای، تو این کارو نمیکنی...
کای چشم هایش را بست، چند ثانیه بعد.. اسلحه را بالا آورد.
افراد رافائل لبخند زدند، رافائل هم با رضایت سر تکان داد
رافائل: آفرین پدر سوخته.
اما در یک چشم به هم زدن. کای لولهی اسلحه را چرخاند، نه به سمت آیلین.. بلکه مستقیم به سمت رافائل.
بنگ!
صدای ضامن اسلحه در سوله پیچید، همه خشکشان زد یکی از افراد با شوک فریاد زد:
مرد: رئیس...!
رافائل فقط چند لحظه به اسلحهای که مقابل پیشانی اش قرار گرفته بود خیره ماند، بعد... خیلی آرام خندید
رافائل: بالاخره همون اشتباهو کردی.
در همان لحظه.. صدای شلیک از بالای برج نگهبانی بلند شد گلوله با سرعت از میان هوا گذشت، کای فقط فرصت کرد چشم هایش را باز کند.
تهیونگ با صدای بلند فریاد زد:
_ کای...!
گلوله از کنار قلبش رد شد و شانه اش را شکافت؛ بدنش چند قدم به عقب پرت شد و اسلحه از دستش افتاد
آیلین با وحشت فریاد کشید:
+ کای...!
همین یک لحظه کافی بود، رافائل دستش را بالا برد
رافائل: شلیک کنید
ناگهان؛ تمام سوله از صدای گلوله پر شد شیشه های قدیمی با صدای مهیبی شکستند، جرقهی گلوله ها روی ستون های فلزی میپرید، افراد رافائل پشت کانتینرها پناه گرفتند
اما، درست قبل از اینکه اولین گلوله به تهیونگ برسد... چراغهای انبار یکباره خاموش شدند؛ همهجا در تاریکی فرو رفت صدای چند انفجار کوچک از چهار گوشهی سوله بلند شد.
دود غلیظ، تمام فضا را پر کرد، رافائل با عصبانیت فریاد زد:
رافائل: چی شد؟!
همان لحظه صدای جیمین از بیسیم نیروهای سازمان پیچید:
جیمین: مرحلهی یک انجام شد.
ویلیام: تک تیرانداز های غربی حذف شدن.
جیمین: تیم دو... ورود!
صدای شکستن پنجرههای سقف بلند شد، طناب های مشکی یکی یکی پایین افتادند، نیروهای ویژه از سقف وارد سوله شدند، افراد رافائل غافلگیر شده بودند گلولهها از دو طرف رد و بدل میشد
دود غلیظ تمام سوله را پوشانده بود.
جیمین پشت یکی از ستونها زانو زد، خشاب اسلحه اش را عوض کرد و داخل بیسیم گفت:
جیمین: تیم غرب، جلو برید، اجازه ندید از درِ پشتی فرار کنن.
ویلیام از طبقهی دوم جواب داد:
ویلیام: سه نفر روی جرثقیل. گرفتمشون.
سه شلیک پشت سر هم شنیده شد، بدن سه مرد از بالای جرثقیل پایین افتاد.
ــــــــــ
تهیونگ میان دود حرکت میکرد، نه میدوید نه عجله داشت فقط قدم برمیداشت.
هر کسی مقابلش قرار میگرفت، قبل از اینکه فرصت نشانه گرفتن پیدا کند، روی زمین می افتاد،
یکی از افراد رافائل از پشت ستون بیرون پرید تهیونگ مچ دستش را گرفت، اسلحه را پیچاند، صدای شکستن استخوان در سوله پیچید و مرد با فریادی کوتاه روی زمین افتاد.
مرد دوم با چاقو حمله کرد
تهیونگ فقط نیم قدم کنار رفت ضربه از کنارش رد شد، با آرنج به گلوی مرد کوبید؛ مرد همان جا بیهوش روی زمین افتاد. یکی از افراد زیر لب با ترس گفت:
مرد: لعنتی...
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 176
✦.................................
تهیونگ فقط سرش را کمی به سمت او چرخاند، چشم هایشان برای چند ثانیه در هم گره خورد بعد خیلی آرام آنقدر آرام که فقط آیلین شنید، گفت:
_ دیر اومدم دیگه دیر نمیرسم.
اشک های آیلین بیوقفه روی گونه هایش میلغزید، تمام وجودش فریاد میزد که بدود خودش را به او برساند دستش را بگیرد... اما زنجیرها اجازه نمیدادند.
در همان لحظه... کای که چند متر آن طرف تر ایستاده بود بیاختیار نگاهش بین تهیونگ و آیلین چرخید دستش آرام روی اسلحه اش نشست، جملهی رافائل دوباره در ذهنش پیچید:
«اگه لازم شد... اول به آیلین شلیک کن.»
نفسش سنگین شد، انگشتش میلرزید و برای اولین بار تصمیمی گرفت که میدانست، بعد از آن دیگر راه برگشتی وجود ندارد ، دستکش چرمی اش از عرق خیس شده بود
رافائل بدون اینکه برگردد، گفت:
رافائل: کای...
کای سریع صاف ایستاد
رافائل: وقتشه وفاداریتو ثابت کنی.
تمام افراد سوله نگاهشان به کای دوخته شد، صدای باران روی سقف فلزی از همیشه بلندتر به گوش میرسید، رافائل آرام دستش را بالا آورد و به سمت آیلین اشاره کرد
رافائل: اسلحهتو بکش...
کای نفسش را حبس کرد، دستش خیلی آرام قبضهی اسلحه را گرفت، آیلین با ناباوری نگاهش میکرد.
+ کای...
کای حتی جرئت نکرد به چشم هایش نگاه کند، رافائل با بیحوصلگی گفت:
رافائل: منتظرم
صدای کشیده شدن اسلحه داخل سوله پیچید، کای اسلحه را بیرون آورد دستش میلرزید... اما نه از ترس مرگ از ترس انتخابی که مجبور بود انجام بدهد.
آیلین آرام زمزمه کرد:
+ کای، تو این کارو نمیکنی...
کای چشم هایش را بست، چند ثانیه بعد.. اسلحه را بالا آورد.
افراد رافائل لبخند زدند، رافائل هم با رضایت سر تکان داد
رافائل: آفرین پدر سوخته.
اما در یک چشم به هم زدن. کای لولهی اسلحه را چرخاند، نه به سمت آیلین.. بلکه مستقیم به سمت رافائل.
بنگ!
صدای ضامن اسلحه در سوله پیچید، همه خشکشان زد یکی از افراد با شوک فریاد زد:
مرد: رئیس...!
رافائل فقط چند لحظه به اسلحهای که مقابل پیشانی اش قرار گرفته بود خیره ماند، بعد... خیلی آرام خندید
رافائل: بالاخره همون اشتباهو کردی.
در همان لحظه.. صدای شلیک از بالای برج نگهبانی بلند شد گلوله با سرعت از میان هوا گذشت، کای فقط فرصت کرد چشم هایش را باز کند.
تهیونگ با صدای بلند فریاد زد:
_ کای...!
گلوله از کنار قلبش رد شد و شانه اش را شکافت؛ بدنش چند قدم به عقب پرت شد و اسلحه از دستش افتاد
آیلین با وحشت فریاد کشید:
+ کای...!
همین یک لحظه کافی بود، رافائل دستش را بالا برد
رافائل: شلیک کنید
ناگهان؛ تمام سوله از صدای گلوله پر شد شیشه های قدیمی با صدای مهیبی شکستند، جرقهی گلوله ها روی ستون های فلزی میپرید، افراد رافائل پشت کانتینرها پناه گرفتند
اما، درست قبل از اینکه اولین گلوله به تهیونگ برسد... چراغهای انبار یکباره خاموش شدند؛ همهجا در تاریکی فرو رفت صدای چند انفجار کوچک از چهار گوشهی سوله بلند شد.
دود غلیظ، تمام فضا را پر کرد، رافائل با عصبانیت فریاد زد:
رافائل: چی شد؟!
همان لحظه صدای جیمین از بیسیم نیروهای سازمان پیچید:
جیمین: مرحلهی یک انجام شد.
ویلیام: تک تیرانداز های غربی حذف شدن.
جیمین: تیم دو... ورود!
صدای شکستن پنجرههای سقف بلند شد، طناب های مشکی یکی یکی پایین افتادند، نیروهای ویژه از سقف وارد سوله شدند، افراد رافائل غافلگیر شده بودند گلولهها از دو طرف رد و بدل میشد
دود غلیظ تمام سوله را پوشانده بود.
جیمین پشت یکی از ستونها زانو زد، خشاب اسلحه اش را عوض کرد و داخل بیسیم گفت:
جیمین: تیم غرب، جلو برید، اجازه ندید از درِ پشتی فرار کنن.
ویلیام از طبقهی دوم جواب داد:
ویلیام: سه نفر روی جرثقیل. گرفتمشون.
سه شلیک پشت سر هم شنیده شد، بدن سه مرد از بالای جرثقیل پایین افتاد.
ــــــــــ
تهیونگ میان دود حرکت میکرد، نه میدوید نه عجله داشت فقط قدم برمیداشت.
هر کسی مقابلش قرار میگرفت، قبل از اینکه فرصت نشانه گرفتن پیدا کند، روی زمین می افتاد،
یکی از افراد رافائل از پشت ستون بیرون پرید تهیونگ مچ دستش را گرفت، اسلحه را پیچاند، صدای شکستن استخوان در سوله پیچید و مرد با فریادی کوتاه روی زمین افتاد.
مرد دوم با چاقو حمله کرد
تهیونگ فقط نیم قدم کنار رفت ضربه از کنارش رد شد، با آرنج به گلوی مرد کوبید؛ مرد همان جا بیهوش روی زمین افتاد. یکی از افراد زیر لب با ترس گفت:
مرد: لعنتی...
- ۶۹۶
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط