...

به چشم های مشکی رو به روش نگاه می‌کرد.
چشم های جئون خسته، بی خواب و نشون دهنده ی یه روز پر کار و پر استرس بود
ولی راضی نبود کوتاه بیاد
هیکل گنده و دوبرابر خودش رو نشونده بود کنارش و داشت بهونه های چرت میاورد تا فقط مرد روبروش نازش رو بکشه...
جونگکوک هوفی کشید و سرش رو پایین انداخت و شقیقه هاش رو مالید و سر تکون داد -خوشگلم... تو چرا اینقد این وقت شب انرژی داری.. بیا بریم بخوابیم تورو جون من...
ولی سوفیا راضی نمیشد که نمیشد
میخواست بعد از اینکه شوهرش از صبح تا شب خونه نبود بهش توجه کنه و اهمیت بده ولی ظاهرا مرد حوصله ی این کارا رو نداشت
+وا خب از صبح خونه نبودی... چی میشه یذره چیزی که میخوامو بدی بهم... هر بار مثلاااا میخوام بهونه بیام که بلکه آقا یذره متوجه کارام بشن و نازمو بخرن میاد میگه خستم..
-ولی قشنگم.. خودت میدونی سر کار چقدر سخت میگذره! ازت میخوام یذره درکم کنی چشم عسلی هوم؟ حالا ام بیا بریم بگیریم بخوابیم، اگه خوابم نبرد یذره با موهات بازی میکنم عوضش فردا برات جبران میکنم
دختر ریز جثه ی رو به روش مِن و مِن کرد و در برابر چشم های مشکی خسته ی شوهرش نتونست دووم بیاره و باشه ای گفت
*یک ربع بعد
سرش رو شونه ی پر عضله و پهن جئون بود و دست های بزرگش داشت توی موهای ظریف و حالت دار دختر می‌پیچید و نوازش میکرد
سوفیا ام داشت اروم با صدای پر آرامش و مخملیش برای شوهرش روزش رو تعریف می‌کرد
وسط صحبتش مکث کرد و به دست های مرد توی موهاش توجه کرد که چند ثانیه بود که وایساده بودن
+چرا وایسادی؟.. گوش میدی چی میگم اصن؟! اگه راست میگی بگو ببینم تا الان چی برات تعریف ک....
که یهو با چهره ی غرق در خواب جئون مواجه شد..
دختر لبخند خوشگلی زد و اونم چشماشو بست تا بخوابه!

بعد از مدت هاااا...
نوشتن یادم رفتههه
دیدگاه ها (۲۱)

...

...

رمان تیمارستان ممنوعه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط