طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
---

پارت ۶۴ | «یک ناهار ساده»

ظهر همان روز...

بعد از چند ساعت تمرین، بالاخره وقت ناهار شد.

اعضا یکی‌یکی از سالن تمرین بیرون آمدند.

جیهوپ با خستگی گفت:

«اگه الان غذا نخورم، از گرسنگی می‌میرم.»

جین خندید.

«هر روز همینو میگی.»

جونگکوک با لبخند اضافه کرد:

«ولی راست میگه.»

همه خندیدند.


---

در همین لحظه...

نامجون گفت:

«بچه‌ها، قبل از ناهار یه سر به اتاق طراحی بزنیم. رئیس پروژه گفته اگه لباس‌ها مشکلی داشت، همون الان بگیم.»

همه با هم به سمت اتاق طراحی راه افتادند.

...

مانلی روی میز مشغول مرتب کردن پارچه‌ها بود که صدای در آمد.

تق تق...

«بفرمایید.»

در باز شد.

هفت نفر با هم وارد شدند.

مانلی با تعجب خندید.

«وای... همه با هم؟»

جین با خنده گفت:

«آره، حمله کردیم.»

جیهوپ هم با شیطنت گفت:

«فقط نترس.»

همه خندیدند.


---

مانلی یکی‌یکی لباس‌ها را بررسی کرد.

یقه‌ی لباس جیمین را مرتب کرد.

آستین کت جین را کمی کوتاه‌تر سنجاق زد.

قد شلوار جونگکوک را اندازه گرفت.

همه مثل همیشه با او راحت بودند و مدام شوخی می‌کردند.

فضای اتاق پر از خنده بود.

تهیونگ کمی عقب‌تر ایستاده بود و همان لبخند آرام همیشگی را روی لب داشت.


---

بعد از تمام شدن کار...

جیهوپ ناگهان گفت:

«مانلی!»

«جان؟»

«ناهار خوردی؟»

مانلی سرش را تکان داد.

«نه هنوز.»

جین سریع گفت:

«پس بیا با ما غذا بخور.»

مانلی با تعجب گفت:

«نه... مزاحم میشم.»

جونگکوک خندید.

«چه مزاحمی؟»

جیمین هم گفت:

«اتفاقاً جای یه نفر خالیه.»

نامجون با لبخند آرامی گفت:

«اگه کارت تموم شده، خوشحال می‌شیم کنارمون باشی.»

مانلی چند لحظه مردد ماند.

بعد لبخند زد.

«باشه... فقط امروز.»

جیهوپ با خوشحالی گفت:

«عالیه!»


---

چند دقیقه بعد...

همه دور یک میز بزرگ در کافه‌تریای شرکت نشسته بودند.

جین مثل همیشه درباره‌ی غذا نظر می‌داد.

«سوپ امروز از دیروز بهتره.»

جونگکوک گفت:

«هیونگ، تو هر روز منوی غذا رو نقد می‌کنی.»

همه خندیدند.

جیهوپ هم شروع کرد به تعریف کردن خاطره‌ای از سفر.

حتی یونگی هم چند بار خندید.

مانلی که کنار جیمین نشسته بود، از دیدن این همه صمیمیت لبخند می‌زد.


---

وسط غذا...

جین ناگهان گفت:

«مانلی.»

«بله؟»

«بین ما هفت نفر، به نظرت شوخ‌ترین کیه؟»

مانلی خندید.

چند لحظه فکر کرد.

بعد گفت:

«فکر کنم... جیهوپ.»

جیهوپ با ذوق از جایش بلند شد.

«شنیدین؟! بالاخره یکی حقیقت رو گفت!»

همه زدند زیر خنده.

جین با قیافه‌ی ناراحت نمایشی گفت:

«خیانت...»


---

بعد از چند دقیقه...

نامجون به ساعتش نگاه کرد.

«بچه‌ها، وقت تمرینه.»

همه یکی‌یکی از جا بلند شدند.

مانلی هم سینی غذایش را برداشت.

همان لحظه تهیونگ آرام کنار او رسید.

در حالی که سینی خودش را برمی‌داشت، خیلی آرام گفت:

«خوشحالم که امروز کنارمون بودی.»

مانلی نگاهش کرد.

لبخند زد.

«منم... خیلی خوش گذشت.»

همین جمله‌ی ساده...

باعث شد لبخند تهیونگ تا آخر راه از روی صورتش محو نشود.


---

وقتی از کافه‌تریا بیرون رفتند...

جین آرام در گوش جیهوپ گفت:

«دیدی وقتی مانلی گفت "خیلی خوش گذشت"، یکی چطور لبخند زد؟»

جیهوپ با خنده نگاهش را سمت تهیونگ برد.

«آره... فکر کنم امروز تمرین براش خیلی راحت‌تر می‌گذره.»

تهیونگ که چند قدم جلوتر راه می‌رفت، چیزی از حرف‌هایشان نشنید.

فقط در دلش...

همان جمله‌ی کوتاه مانلی تکرار می‌شد:

«منم... خیلی خوش گذشت.»

و نمی‌دانست چرا، اما همین چند کلمه، تمام روزش را قشنگ‌تر کرده بود.

پایان پارت ۶۴... 🤍🌸
دیدگاه ها (۰)

حتما حمایت شه بانو فیک نویس @jeonss3

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط