درخواستی سناریو از گنیا
درخواستی سناریو از گنیا
موضوع داستان درمورد
ا/ت و گنیا هست . ا/ت ی شیطان کش تازه وارده ک از گنیا خوشش میاد . اون توی رتبه ی کاناتو هست و توی عمارت پروانه در کنار دختر های اونجا زندگی میکنه .
عشق روی ابر
پارت ۱
گنیا روی ی تخته سنگ نشسته بود . ا/ت اون رو میبینه و ب سمتش میره .
ا/ت : سلام گنیا . . .
گنیا مثل همیشه : سلام . . .
ا/ت کنار گنیا میشینه .
ا/ت : امروز حالت چطوره . . . ؟ زخم هات خوب شدن . . . ؟
گنیا : ب تو ربطی نداره .
ا/ت : انقدر بداخلاق نباش فقط ی سوال پرسیدم . . .
گنیا : حوصله ی جواب دادن ب سوال های مسخره ی تو رو ندارم . . . تنهام بزار . . .
ا/ت دستش رو میبره و سر گنیا رو نوازش میکنه . گنیا دست
ا/ت رو پس میزنه .
گنیا عصبانی : دستت رو از روی سرم بردار . . . مگه نشنیدی چی گفتم . . . تنهام بزار . . .
ا/ت ناراحت میشه اما توی صورتش نشون نمیده و از پیش گنیا میره .
گنیا توی ذهنش : یعنی الان ناحت شد . . .
《چند شب بعد》
گنیا داشت روی پل قدم میزد ک ا/ت رو میبینه . ا/ت ب ی درخت تکیه داده و گریه میکنه .
گنیا توی ذهنش : من اون روز خیلی ناراحتش کردم بهتر برم از دلش در بیارم .
گنیا ب سمت اون درختی میره ک ا/ت بهش تکیه داده گنیا پشت ب ا/ت ب اون درخت تکیه میده و دستش رو روی دست ا/ت میزاره .
گنیا : برای اون روز متاسفم . . .
من واقعا شرمندهام . . .
ا/ت با گریه : ولی من از تو ناراحت نیستم . . .
گنیا : پس . . . چه اتفاقی افتاده . . . ؟
ادامه دارد . . .
موضوع داستان درمورد
ا/ت و گنیا هست . ا/ت ی شیطان کش تازه وارده ک از گنیا خوشش میاد . اون توی رتبه ی کاناتو هست و توی عمارت پروانه در کنار دختر های اونجا زندگی میکنه .
عشق روی ابر
پارت ۱
گنیا روی ی تخته سنگ نشسته بود . ا/ت اون رو میبینه و ب سمتش میره .
ا/ت : سلام گنیا . . .
گنیا مثل همیشه : سلام . . .
ا/ت کنار گنیا میشینه .
ا/ت : امروز حالت چطوره . . . ؟ زخم هات خوب شدن . . . ؟
گنیا : ب تو ربطی نداره .
ا/ت : انقدر بداخلاق نباش فقط ی سوال پرسیدم . . .
گنیا : حوصله ی جواب دادن ب سوال های مسخره ی تو رو ندارم . . . تنهام بزار . . .
ا/ت دستش رو میبره و سر گنیا رو نوازش میکنه . گنیا دست
ا/ت رو پس میزنه .
گنیا عصبانی : دستت رو از روی سرم بردار . . . مگه نشنیدی چی گفتم . . . تنهام بزار . . .
ا/ت ناراحت میشه اما توی صورتش نشون نمیده و از پیش گنیا میره .
گنیا توی ذهنش : یعنی الان ناحت شد . . .
《چند شب بعد》
گنیا داشت روی پل قدم میزد ک ا/ت رو میبینه . ا/ت ب ی درخت تکیه داده و گریه میکنه .
گنیا توی ذهنش : من اون روز خیلی ناراحتش کردم بهتر برم از دلش در بیارم .
گنیا ب سمت اون درختی میره ک ا/ت بهش تکیه داده گنیا پشت ب ا/ت ب اون درخت تکیه میده و دستش رو روی دست ا/ت میزاره .
گنیا : برای اون روز متاسفم . . .
من واقعا شرمندهام . . .
ا/ت با گریه : ولی من از تو ناراحت نیستم . . .
گنیا : پس . . . چه اتفاقی افتاده . . . ؟
ادامه دارد . . .
- ۲.۱k
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط