پارت دوم ( اخر )
پارت دوم ( اخر )
آوین رفت.
بیهیاهو.
بیاشک.
بدون خداحافظی.
ساکش را بست و رفت. خانهای کوچک در نزدیکی جنگل، جایی که هیچ خاطرهای از نامجون نداشت.
روزی چند ساعت کنار ساحل قدم میزد، بعد کتاب میخواند و گاهی برای خودش شعر مینوشت.
نه برای کسی.
نه برای عشق.
فقط برای دلش.
ماهها گذشت.
او دوباره خودش را پیدا کرد.
دختری که وابسته نبود. که تنها شد، ولی نترسید.
و روزی رسید که دیگر به نامجون فکر نکرد.
---
نامجون در ابتدا نفهمید که چی را از دست داده.
زندگیاش شلوغ بود، پر از آدم، پر از سفر، ولی پر از خلأ.
وقتی همهچیز داشت خوب پیش میرفت، ناگهان فهمید شعر نمینویسد.
کلمات دیگر نمیآیند.
حس نمیگیرد و بدتر از همه... نمیداند چرا.
تا شبی دیر وقت، اتفاقی یک کاغذ لای کتاب قدیمیاش افتاد.
خط آوین بود، با جوهری سبز:
«ما عشق رو گم نمیکنیم، ما فقط جاشو اشتباهی میذاریم.»
و همان لحظه، فهمید.
فهمید که قلبش جایی مانده که دیگه کسی منتظرش نیست.
---
هفته ها بعد...
او آوین را پیدا کرد.
خانهی کوچک کنار ساحل.
دری که خودش باز نکرد، ولی بالاخره روبهرویش ایستاد.
و اینبار نامجون بود که با چشمهایی پر از انتظار، گفت:
«این همه مدت فکر میکردم دارم رشد میکنم... ولی انگار داشتم دور میشدم.»
آوین گفت:
«گاهی رشد یعنی بریدن.»
سکوت شد.
او ادامه داد:
«من هنوزم دوستت دارم... ولی دیگه نمیخوام خودم رو فراموش کنم که کنار تو باشم.»
---
بازگشت آسان نبود.
هیچچیز مثل قبل نبود.
آوین دیگر آن دختر سادهی خجالتی نبود.
حالا قویتر، مستقلتر، و دقیقتر بود.
و نامجون؟ او هم فهمیده بود که عشق فقط به حرف نیست.
عشق یعنی در لحظه بودن، وقتی همهچیز وسوسهبرانگیز و گیجکنندهست.
کمکم، روزها از نو ساخته شد.
نه با قول، با عمل.
نه با شعر، با صداقت.
و وقتی سال بعد، کنار هم در همان کافه نشستند و دفترچهی آوین را ورق زدند، نامجون نوشت:
«تو تنها شعری بودی که وقتی نخواندمت، گم شدم.»
پایان
آوین رفت.
بیهیاهو.
بیاشک.
بدون خداحافظی.
ساکش را بست و رفت. خانهای کوچک در نزدیکی جنگل، جایی که هیچ خاطرهای از نامجون نداشت.
روزی چند ساعت کنار ساحل قدم میزد، بعد کتاب میخواند و گاهی برای خودش شعر مینوشت.
نه برای کسی.
نه برای عشق.
فقط برای دلش.
ماهها گذشت.
او دوباره خودش را پیدا کرد.
دختری که وابسته نبود. که تنها شد، ولی نترسید.
و روزی رسید که دیگر به نامجون فکر نکرد.
---
نامجون در ابتدا نفهمید که چی را از دست داده.
زندگیاش شلوغ بود، پر از آدم، پر از سفر، ولی پر از خلأ.
وقتی همهچیز داشت خوب پیش میرفت، ناگهان فهمید شعر نمینویسد.
کلمات دیگر نمیآیند.
حس نمیگیرد و بدتر از همه... نمیداند چرا.
تا شبی دیر وقت، اتفاقی یک کاغذ لای کتاب قدیمیاش افتاد.
خط آوین بود، با جوهری سبز:
«ما عشق رو گم نمیکنیم، ما فقط جاشو اشتباهی میذاریم.»
و همان لحظه، فهمید.
فهمید که قلبش جایی مانده که دیگه کسی منتظرش نیست.
---
هفته ها بعد...
او آوین را پیدا کرد.
خانهی کوچک کنار ساحل.
دری که خودش باز نکرد، ولی بالاخره روبهرویش ایستاد.
و اینبار نامجون بود که با چشمهایی پر از انتظار، گفت:
«این همه مدت فکر میکردم دارم رشد میکنم... ولی انگار داشتم دور میشدم.»
آوین گفت:
«گاهی رشد یعنی بریدن.»
سکوت شد.
او ادامه داد:
«من هنوزم دوستت دارم... ولی دیگه نمیخوام خودم رو فراموش کنم که کنار تو باشم.»
---
بازگشت آسان نبود.
هیچچیز مثل قبل نبود.
آوین دیگر آن دختر سادهی خجالتی نبود.
حالا قویتر، مستقلتر، و دقیقتر بود.
و نامجون؟ او هم فهمیده بود که عشق فقط به حرف نیست.
عشق یعنی در لحظه بودن، وقتی همهچیز وسوسهبرانگیز و گیجکنندهست.
کمکم، روزها از نو ساخته شد.
نه با قول، با عمل.
نه با شعر، با صداقت.
و وقتی سال بعد، کنار هم در همان کافه نشستند و دفترچهی آوین را ورق زدند، نامجون نوشت:
«تو تنها شعری بودی که وقتی نخواندمت، گم شدم.»
پایان
- ۱۱.۰k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط