نبضیدرتاریک

#نبضی_در_تاریک

part:5

سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و نگاهمو به بیرون دوختم.
کاشکی فقط یه بار می‌تونستم یه زنگی آروم داشته باشم ولی نه از اولش پر از درد و رنج بوده تا الان.
اصلاً نفهمیده بودم که صورتم کی خیس شده.

جونگ‌کوک: الان گریه کردن چه فایده ای برات داره؟
فقط داری خودتو اذیت می‌کنی واسه یه عوضی که مرد.

ا.ت:جه یونگ عوضی نیست!

جونگ‌کوک:چه خوش خیالی بچه جون.
براش یه زیر خواب بیشتر نبودی!
سرمو به طرفش برگردونم و داد زدم: درباره جه یونگ درست حرف بزن!
با پوزخند چندش آور روی لبش ادامه داد:زبون درآوردی بچه!

ا.ت:من بچه نیستم به کمک تو هم نیازی ندارم ماشینو نگه دار پیاده میشم!

جونگ کوک:تو خودت با پای خودت اومدی داخل قلمروی من و دیگه راه فراری نداری!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ ــ ــ ــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روی تخت نشستم و نگاهمو دوختم با لباسهای روی تخت کارم از کجا به کجا کشیده شده بود.
لباس عروسمو درآورد و اون یه دست لباس رو جایگزینش کردم.
روی تخت دراز کشیدم و پتو رو روی خودم انداختم.
کاشکی می‌خوابیدم و وقتی بیدار میشدم میدیدم همه اینا فقط یه خواب بوده.
چشام کم کم داشت گرم میشد که در اتاق با شتاب باز شد.
ترسیده از روی تخت بلند شدم و نگاهمو دوختم به همون مرده.

ا.ت:بلد نیستی در بزنی؟

نیشخندی زد و آروم اومد سمتم و گفت:کی گفته باید برای وارد شدن به اتاق خودم در بزنم؟

ادامه دادم: اتاق خودت باشه می‌دونستی که من تو اتاقم!
از این به بعد در بزن بعد بیا داخل!

جونگ کوک:هوففف کارم به جایی رسیده که یه جوجه واسم تعیین تکلیف می‌کنه!

ادامه دارد..................∆
دیدگاه ها (۶)

#نبضی_در_تاریکیpart:4جونگ‌کوک:اما خون روی لباست داره داد میز...

#نبضی_در_تاریکیpart:3با احساس خیسی صورتم از خواب پریدم.نگاهی...

"سرنوشت "p,52...جونگ کوک اروم دخترک رو به سمت خودش برگردوند....

"سرنوشت "p,53...بعد از این که کلی باهم گپ زدن و شام خوردن جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط