منشی که از این همه جدیتِ او در برابرِ یک کمدِ خالی خنده‌ا

منشی که از این همه جدیتِ او در برابرِ یک کمدِ خالی خنده‌اش گرفته بود، با لبخندی مهربان و آرام‌بخش نگاهش کرد و گفت: فدای سرت، اصلاً نگران نباش همین الان می‌گم برات بیارن. برو استراحت کن تا برسه. تازه اینم بگیر قرص
آوا لبخند آرامی زد همانند آرام گفت : ممنون جونگ کی .. مرد جوان با احتارم سر خم کرد با لحن دوستانه ای گفت : هرچی لازم داشتی زنگ بزن من تو سئول هستم البته یه چند مدت... ات مانند سر خم کرد مانند موهای زردش رو صورتش رها شدند : من ممنونم
جونگ کی دیگر رفت.. در بعد از سه روز بار دیگری بسته شد .. آوا چ خید سمت راه رو تاریک .. گام آرامی برداشت و دستانش را به عقب و جلو برد هرچی هم میشد خوصلش رو در این مکان سر نمی‌برد به سمت اتاقش هجوم برد . پله ها طی کرد و از کنار درمشکی گذشت .. ناگهانی ایستاد ..چرخید سمت در اتاق اون .. یا اتاق شکنجه آوا .. قلبش لرزید و بدنش فریادی از درد کشید با بغض لبش را گزید و دوید سمت اتاقش وارد اتاق و در را بست نفس عمیقی کشید تا بغضش را قورت بده کار سختی نبود برای آوا ولی مجبور می‌شد ..
سمت میز ای رفت که کتاب های طراحی مدرن و لباس رویش بود رو صندلی نشست غمگین لبخند زد .. این تنها کاری بود که حوصلش را زیاد سر نمی‌برد .. ..



حمایت یادتون نره 💫
دیدگاه ها (۴)

همانند هوا شب شد ،، از اینکه این کتاب طراحی را داشت خیلی خوش...

آخرین بشقاب رولت تخم مرغ را میان بقیه بشقاب ها گذاشت سپس روی...

مثل همیشه از پله ها پایین رفت بدون هیچگونه معطلی یک فنجان پر...

او در میان هجوم وحشیانه‌ی دست‌ها و سنگینیِ نگاهی که نشانی از...

پاک شده بودـ. آرزوی دیدارت را دارم... پارت 62["ویو تهیونگ"]م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط