سناریو:بخاطر تو/ پارت ۳۵

سناریو:بخاطر تو/ پارت ۳۵
راه افتادیم سمت خوابگاه.فقط من حس میکردم یا واقعا گم شده بودیم؟احساس می‌کردم هی دور خودمون میچرخیم.وای جیرو الان کجایی که محتاج ردیابی تو ایم.چند دقیقه ای میشد راه میرفتیم که یهو یائوروزو و مینا جلومون ضاحر شدن.یائوروزو با دیدن بچه ها با نگرانی دویدن سمتشون و بلند گفتن"بچه ها!خداروشکر پیداتون کردیم!باید همه رو جمع کنیم.لیگ تبهکاران حمله کرده..."

با شنیدن اسم《لیگ تبهکاران》یهو همه چی برام متوقف شد.نه چیزی میدیدم.نه چیزی می‌شنیدم.توی سرم صدای یائوروزو اکو شد"لیگ تبهکاران...لیک تبهکاران...لیگ تبهکاران..."نفسام به شماره افتاد و و قلبم پر از حس انتقام شد.یائوروزو داشت حرف می‌زد.داشت میگفت از کدوم ور بریم که یهو چشمش به من افتاد.زبونش قفل کرد و چشماش گشاد شد.با تته پته گفت"ها_هانا..."دخترا چرخیدن سمتم.اونا هم قیافشون مثل یائوروزو شد و جلوی دهنشون رو گرفتن.انگار تازه یادشون اومد نباید اینو جلوی من می گفتن.

با نفس های به شمار افتاده ام گفتم"لی...لیگ تبهکاران؟...ه...همونایی که...به...م...مامان و ...بابا...حمله کردن؟..."اشک از چشمام بارید.از خشم لبریز شدم.اونا...همونا...الان اینجا بودن...

یائوروزو درحالی که سعی می‌کرد ترسش رو خنثی کنه گفت"هی هی آروم باش.باهم حلش میکنی_"ولی قبل از اینکه حرفش تموم بشه من از پشت شوجی بیرون پریدم و خودمو روی هوا معلق کردم.دیگه چیزی نمی شنیدم.حتی درد پهلوم رو هم حس نمیکردم.چون درد و حس انتقام نسبت به درد پهلوم دردناک تر بودن...

معلق شدم و رفتم بالای درخت ها.بعد حرکت کردم تا بفهمم اونا کجان.بچه ها هی داد میزدن"هانا!وایسا!"ولی من گوشم بدهکار نبود.یه گوشم در بود و یه گوشم دروازه.انگار که اصلا نمی شنیدم.چرخیدم تا اثری ازشون پیدا کنم.یهو چشمم خورد به بخشی از جنگل که آتیش گرفته بود.یه آتیش آبی.گفتم"ای احمق های آشغال"و رفتم سمت اون بخش.

صدای بچه ها هنوز میومد که یهو یه چیزی عین برق و باد منو گرفت.وقتی سرعتشون عادی شد چشمامو باز کردم و دیدم کاتسوکی عه.بخاطر قدرتم روی هوا معلق بود.چون لمسم کرده بود.کاتسوکی شونه هامو گرفت‌ و نزاشت برم.سعی کردم از دستاش بیام بیرون ولی نزاشت.داد زدم"ولم کن!"گفت"هانا گوش کن."اشکام میباریدن و اخم هام توی هم بود.گفتم"نمیخوام گوش کنم!"که اونم داد زد"منم نمیخوام تنهات بزارم!"

با حرفش خشکم زد.نفس عمیقی کشید و ادامه داد"نمیخوام تنهات بزارم چون تنهایی نمیتونی برنده بشی.با انتقام خم چیزی درست نمیشه."اشکام شدت گرفت.ولی چرا؟توی قلبم حس انتقام یواش یواش خاموش شد.کاتسوکی شونه هامو سمت خودش کشید.صورتم نزدیک صورتش شد جوری که میتونستم نفس هاش رو حس کنم.به چشماش نگاه کردم.چیزی جز صداقت توش نبود.آروم گفت"هی.باهم انجامش میدیم.خیلی خب؟..."سرم رو تکون دادم و گفتم"خیلی خب."

کاتسوکی لبخند محوی زد بعد محکم دستمو گرفت.منم قدرتم رو غیر فعال کردم و آروم روی زمین فرود اومدیم.بعد باهم راه افتادیم سمت بقیه بچه ها.وقتی بهشون رسیدیم بچه ها دویدن سمتمون ولی چیزی نگفتن.پس منم سکوت رو شکستم و گفتم"باهم انجامش میدیم!"بچه ها سرشون رو بالا آوردن و با تعجب به هم نگاه کردن.بعد با لبخند گفتن"باهم!"و راه افتادیم...
دیدگاه ها (۱۰)

لایو اکشن اوشینوکو🌌

توجه توجه

اممممممم

سناریو:بخاطر تو/پارت۳۴دستم رو از دور گردن کامیناری باز کردم....

.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط