{Knife Dead}
{Knife Dead}
Part4
گوشی از چشم اش بخاطر بغض اشکی سرازیر شد ولی با پشت دستش زود پسش زد هر کاری میکرد تا به خودش روحیه بده کافی نبود براش با تمام وجودش نفسی کشید و سکوت کرد نه نمیتونست چیزی بگه چون اون فقد یک گارسون بیشتر نبود .....
مرده سیاه پوش ماسک زده به آن صحنه نگاه میکرد .... ناگهانی وقتی دستمال را رو زمین کشید با گذاشت کفش های چرمی رو دست کوچیک و ظریف دختره باعث درد عجیبی تو استخون هایش وارد شد ...
با عصبانیت نگاهش را به بالا سرش دوخت و زیر لبی زمزمه کرد
ات: گندبک پا تو از رو دستم بردار
مرده نیشخندی زد و یک دستش را وارد جیب اش کرد .... : خب اول بگو معذرت میخواهم ...
دختره با گذاشت دندان هایش رو هم گفت .. ات: اونی که معذرت خواهی کرد الان تو بودی درسته ؟
مرده عصبی تر محکم تر زور پاش رو زیاد کرد دختره با درد وحشتناک تو دستش چشم هایش رو هم گذاشت و با درد و همچنین با شجاعت گفت .. ات: بزدل بیشرف
مرده با چشم های کشاد بهش خیره شد هیچ کس تا به حال باهاش اینجوری حرف نزده بود با لحن عصبی گفت... : تو به خودت چجوری جرعت دادی که بهم... مرد جوان با پوشش مشکی خنده ای کرد تا حدی که صداش بالا بره مرده شکم کنده سمتش چرخید و پاش را از رو دست دخترک برداشت او با کوله درد آهی کشید و دستش را میان آن یکی دستش گرفت درد بدی گرفته بود ... مرده شکم گنده سمتش چرخید و با عصبانیت گفت : تو به چی میخندی
پسرک جوان نیشخندی زد و گفت : هیچی فقد به این حرفی که گفتی خندم گرفت
صدا پسرک جذاب و نرم بود تا حدی که دل هر آدمی میخواست ساعت ها بشینه و به حرف های دل نشینش گوش بده .. تیشرت مشکی رنگ با آستین ها بالا و تتو های مار دار از بالا بازو به سمته پایین دستش قدش اندازه و کمر باریک بدن عضلانی رو فرم .... شلوار لی چسبناک با آن تیشرت مشکی رنگ جذاب ترش میکرد
مینی فقد در ذهنش تکرار کرد ( واو مرده زندگی کیه این )
پسرک از رو صندلی بلند شد و سمته در قدم برداشت ... سمته مرده شکم گنده رفت و کنار گوشش گفت.. : مردکه خوک
مرده فقد به گوشه ای خیره شد ( خوک ! ) دیگه براش سنگین تر بود دختره با شنیدن این حرف از دهن آن پسر مغرور و خنده رو لب هایش تقش بست چه کاریزماتیک بود براش ... پسرک سیاه پوش از رستوران خارج شد دختره حال از رو زمین بلند شد و فقد با گفتن ( برمیگرم ) به رئیسش به دنبال آن پسرک راهی شد همین که از مغازه خارج شد هیچ ردی از پسرک سیاه پوش نبود با تیله های مشکی رنگش زود زود همه جا های که دیده مشد را دید زد ولی هیچ خبری نبود ... آهی کشید و گفت
ات: عوضی کجا فرار کردی
Part4
گوشی از چشم اش بخاطر بغض اشکی سرازیر شد ولی با پشت دستش زود پسش زد هر کاری میکرد تا به خودش روحیه بده کافی نبود براش با تمام وجودش نفسی کشید و سکوت کرد نه نمیتونست چیزی بگه چون اون فقد یک گارسون بیشتر نبود .....
مرده سیاه پوش ماسک زده به آن صحنه نگاه میکرد .... ناگهانی وقتی دستمال را رو زمین کشید با گذاشت کفش های چرمی رو دست کوچیک و ظریف دختره باعث درد عجیبی تو استخون هایش وارد شد ...
با عصبانیت نگاهش را به بالا سرش دوخت و زیر لبی زمزمه کرد
ات: گندبک پا تو از رو دستم بردار
مرده نیشخندی زد و یک دستش را وارد جیب اش کرد .... : خب اول بگو معذرت میخواهم ...
دختره با گذاشت دندان هایش رو هم گفت .. ات: اونی که معذرت خواهی کرد الان تو بودی درسته ؟
مرده عصبی تر محکم تر زور پاش رو زیاد کرد دختره با درد وحشتناک تو دستش چشم هایش رو هم گذاشت و با درد و همچنین با شجاعت گفت .. ات: بزدل بیشرف
مرده با چشم های کشاد بهش خیره شد هیچ کس تا به حال باهاش اینجوری حرف نزده بود با لحن عصبی گفت... : تو به خودت چجوری جرعت دادی که بهم... مرد جوان با پوشش مشکی خنده ای کرد تا حدی که صداش بالا بره مرده شکم کنده سمتش چرخید و پاش را از رو دست دخترک برداشت او با کوله درد آهی کشید و دستش را میان آن یکی دستش گرفت درد بدی گرفته بود ... مرده شکم گنده سمتش چرخید و با عصبانیت گفت : تو به چی میخندی
پسرک جوان نیشخندی زد و گفت : هیچی فقد به این حرفی که گفتی خندم گرفت
صدا پسرک جذاب و نرم بود تا حدی که دل هر آدمی میخواست ساعت ها بشینه و به حرف های دل نشینش گوش بده .. تیشرت مشکی رنگ با آستین ها بالا و تتو های مار دار از بالا بازو به سمته پایین دستش قدش اندازه و کمر باریک بدن عضلانی رو فرم .... شلوار لی چسبناک با آن تیشرت مشکی رنگ جذاب ترش میکرد
مینی فقد در ذهنش تکرار کرد ( واو مرده زندگی کیه این )
پسرک از رو صندلی بلند شد و سمته در قدم برداشت ... سمته مرده شکم گنده رفت و کنار گوشش گفت.. : مردکه خوک
مرده فقد به گوشه ای خیره شد ( خوک ! ) دیگه براش سنگین تر بود دختره با شنیدن این حرف از دهن آن پسر مغرور و خنده رو لب هایش تقش بست چه کاریزماتیک بود براش ... پسرک سیاه پوش از رستوران خارج شد دختره حال از رو زمین بلند شد و فقد با گفتن ( برمیگرم ) به رئیسش به دنبال آن پسرک راهی شد همین که از مغازه خارج شد هیچ ردی از پسرک سیاه پوش نبود با تیله های مشکی رنگش زود زود همه جا های که دیده مشد را دید زد ولی هیچ خبری نبود ... آهی کشید و گفت
ات: عوضی کجا فرار کردی
- ۲۸.۴k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط