یه روز یه کفش خیلی خوشرنگ دیدم ...

یه روز یه کفش خیلی خوشرنگ دیدم ...
ازش خیلی خوشم اومد ...
با اینکه واسم تنگ بود ...
و پامو میزد ، خریدمش ...
فروشنده گفت نگران نباش جا باز میکنه ...
مدتها گذشت اما اون کفش جا باز نکرد ...
با خودم گفتم تو مسیرایی کوتاه میپوشمش ...
اما بازم اذیت میکرد پامو زخم میکرد ...
ولی من خیلی دوسش داشتم ...
تا بالاخره یه روز اون کفشو کنار گذاشتم ...
من واسه جا باز کردن اون کفش ...
بی مورد تلاش میکردم ...
اون کفش سایز پای من نبود ...
درسته خیلی میخواستمش ولی به دردم نمیخورد ...
خلاصه از اون کفش هیچی واسم نموند ...
جز زخمهایی که روی پای من گذاشته بود ...
بعضی از آدمها هم درست همینطورن ...
باید کنار گذاشتشون ...
چون به سایز قلب آدم نمیخورن ...
حالا هر چقدرم که دوستشون داشته باشیم ...

# پائولو_کوئلیو
دیدگاه ها (۲)

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت ...

عصروقتی مرد از سرکار اومد خونه زن سریع نامه ای ک از قبل داخل...

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده کرد ...

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می‌گویند ...

[]عمارت عشق[]Part:7چویا رفت خونه . هیکارو خیلی ازش کار کشیده...

the king of my heart 💜پارت ۱۲ادمین خیلی خوبیما شرط کامل نمیش...

وقتی اون تو به سرپرستی میگیره و... p۲ س ۱۰ با کله رو زمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط