خدمتکار من

خدمتکار من
پارت10
که ناگهان چویا دست دازای رو گرفت و کشید سمت خودش و دازای افتاد توی بغلش
+چ..چویا چیکار می‌کنی
ـــ مگه نگفتی رقص بلدی پس بیا باهم برقصیم‌
+چ..چی‌ الان؟
ـــ پس کی
چویا دستش رو گذاشت دورکمر دازای
دازای به چویا نگاه کرد توی چشمای اقیانوسیه چویا یه چیزی بود که دازای نتونست مقاومت کنه
دستشو گذاشت روی شونه ی چویا
چویا باتعجب به دازای نگاه کرد انگار انتظار نداشت دازای قبول کنه
+مگه نمیخواستی برقصیم؟
لبخندی زد
ـــ خیله خوب پس.....
دستشو دور کمر دازای سفت تر کرد و شروع کردن به رقصیدن
به قدری زیبا رقصیدن که اگر یه مسابقه ی رقص بود قطعا اونا برنده میشدن
چویا فقط به صورت دازای نگاه میکرد و دازای هم از این بابت سرخ و مضطرب شده بود
+چویا اینجوری بهم نگاه نکن خجالت میکشم
ـــ هنوزم بهم میگی چویا؟
+بدن میاد؟
ـــ نه همینجوری بهم بگو چویا
+باشه
همینجوری به رقصیدن ادامه دادن و رقص به آخرش رسید و اون دوتا به زیبایی رقص رو به پایان رساندن
+خب چطور بود راضی هستی؟
ـــ عالی بود
+خب بیا بریم
ـــ کجا؟
جنگل دیگه
+بااین لباسا
+اگر میخوای برو عوض کن من همینجوری میرم
ـــ من مشکلی ندارم گفتم اگر تو میخوای عوض کن
+نه منم مشکلی ندارم پس بیا بریم
دازای خواست بره اما چویا دیگه نمیتونست اینو توی خودش بریزه
دست دازای رو گرفت
+چویا چیزی شده؟
هیچی نگفت و فقط سرشو پایین انداخت
ـــ متاسفم دازای
دستشو گرفت و سمت خودش کشید و کمرشو گرفت
دازای فکر کرد که دوباره میخواد برقصه
+چویا ما همین حا......
حرفش بایه چیزی به پایان رسید
چشماش تا ته گشاد شد
چویا لب هاشو گذاشته بود روی لب های دازای و دستشو دور کمرش سفت تر کرده بود
چویا اصلا مطمئن بود که دازای اصن همراهیش نمیکنه ولی چیزی روی گونش احساس کرد
چشماش رو باز کرد و دید دازای دست هاشو روی گونش گذاشته و داره توی بوسه همراهیش می‌کنه
البته ناگفته نمونه که دازای گونه هاش سرخ شده بود
چویا عاشق این بوسه بود و چشماش رو بست
بوسه ادامه پیدا کرد تا جایی که نفس کم آورده بودن و ازهم جدا شدن
زمانی که از هم جدا شدن بزاقی بینشون بود
ـــ چ...چرا همراهیم...کردی؟
دازای سرشو پایین انداخت
+تو..برای چی..همراهیم کر...کردی؟
ـــ چون دوست دارم دازای
دازای سرشو بالا آورد
+منم...منم
مکث کرد و ادامه داد
+منم دوست دارم.... خیلی وقته دوست دارم
ـــ چ..چی؟
بلندتر گفت
+میگم عاشقم
دیدگاه ها (۱۳)

خدمتکار من پارت9که یهو یه نفر موهای دازای و گرفت کشید و دازا...

خدمتکار من پارت8درحال چرخ زدن توی مرکز خرید بودن ولی هیچی نخ...

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط