پیشخدمت گفت که زود برمیگرده و تنها رفت بیرون
پیشخدمت گفت که زود برمیگرده و تنها رفت بیرون.
تاکسی گرفت و گفت: «قبرستون یانگسان، لطفاً.»
راننده تعجب کرد، ولی چیزی نگفت. سئول شبهای سردش همیشه آدمهایی داشت که تنها به جاهای عجیب میرفتن.
ساعت نه دقیق رسید قبرستون. در آهنی نیمهباز بود. مین جی پیاده شد، پول داد و قدم گذاشت تو مسیر سنگفرش شده.
هوا تاریک بود، فقط نور چند تا چراغ کمرنگ مسیر رو روشن میکرد. باد سرد میوزید، ولی مین جی انگار حسش نمیکرد.
رفت سمت ردیف آشنای همیشگی. سنگ قبر سفید مایا، با عکسش که هنوز بعد نه سال مثل روز اول برق میزد.
مین جی کاور گیتار رو باز کرد، نشست روی زمین سرد جلوی سنگ قبر، گیتارشو گذاشت رو پاهاش.
دستشو کشید روی اسم حکشده: مایا کیم.
آروم، با صدای لرزان گفت: «مامان... اومدم پیشت. دلم خیلی تنگت شده بود امشب.»
بعد نفس عمیق کشید، انگشتاشو گذاشت روی سیمها و شروع کرد همون آهنگ رو.
ولی این بار قسمت جدیدی که برای باباش نوشته بود رو نخوند.
فقط همون تیکههای قدیمی، همونهایی که مایا همیشه براش میخوند:
«تو یه روز بارونی اومدی پیشم
گفتی دیگه تنها نیستی
دستتو گرفتم، باورم نمیشد
که دنیا اینقدر قشنگه...»
صداش
تاکسی گرفت و گفت: «قبرستون یانگسان، لطفاً.»
راننده تعجب کرد، ولی چیزی نگفت. سئول شبهای سردش همیشه آدمهایی داشت که تنها به جاهای عجیب میرفتن.
ساعت نه دقیق رسید قبرستون. در آهنی نیمهباز بود. مین جی پیاده شد، پول داد و قدم گذاشت تو مسیر سنگفرش شده.
هوا تاریک بود، فقط نور چند تا چراغ کمرنگ مسیر رو روشن میکرد. باد سرد میوزید، ولی مین جی انگار حسش نمیکرد.
رفت سمت ردیف آشنای همیشگی. سنگ قبر سفید مایا، با عکسش که هنوز بعد نه سال مثل روز اول برق میزد.
مین جی کاور گیتار رو باز کرد، نشست روی زمین سرد جلوی سنگ قبر، گیتارشو گذاشت رو پاهاش.
دستشو کشید روی اسم حکشده: مایا کیم.
آروم، با صدای لرزان گفت: «مامان... اومدم پیشت. دلم خیلی تنگت شده بود امشب.»
بعد نفس عمیق کشید، انگشتاشو گذاشت روی سیمها و شروع کرد همون آهنگ رو.
ولی این بار قسمت جدیدی که برای باباش نوشته بود رو نخوند.
فقط همون تیکههای قدیمی، همونهایی که مایا همیشه براش میخوند:
«تو یه روز بارونی اومدی پیشم
گفتی دیگه تنها نیستی
دستتو گرفتم، باورم نمیشد
که دنیا اینقدر قشنگه...»
صداش
- ۵.۴k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط